حدیث دربارهجنگ بدر

الإرشاد عن صالح بن كيسان:مَرَّ عُثمانُ بنُ عَفّانَ بِسَعيدِ بنِ العاصِ فَقالَ: اِنطَلِق بِنا إلى أميرِ المُؤمِنينَ عُمَرَ بنِ الخَطّابِ نَتَحَدَّثُ عِندَهُ، فَانطَلَقا، قالَ [سَعيدُ بنُ العاصِ]: فَأَمّا عُثمانُ فَصارَ إلى مَجلِسِهِ الَّذي يَشتَهيهِ، وأمّا أَنا فَمِلتُ إلى ناحِيَةِ القَومِ، فَنَظَرَ إلَيَّ عُمَرُ وقالَ: ما لي أراكَ كَأَنَّ في نَفسِكَ عَلَيَّ شَيئا؟ أ تَظُنُّ أنّي قَتَلتُ أباكَ؟ وَاللّهِ لَوَدِدتُ أنّي كُنتُ قاتِلَهُ، ولَو قَتَلتُهُ لَم أعتَذِر مِن قَتلِ كافِرٍ، لكِنَّني مَرَرتُ بِهِ يَومَ بَدرٍ فَرَأَيتُهُ يَبحَثُ لِلقِتالِ كَما يَبحَثُ الثَّورُ بِقَرنِهِ، وإذا شِدقاهُ قَد أزبَدا ۱ كَالوَزَغِ، فَلَمّا رَأَيتُ ذلِكَ هِبتُهُ ورُغتُ عَنهُ، فَقالَ: إلى أينَ يَابنَ الخَطّابِ؟ وصَمَدَ لَهُ عَلِيٌّ فَتَناوَلَهُ، فَوَاللّهِ ما رِمتُ مَكاني حَتّى قَتَلَهُ. قالَ: وكانَ عَلِيٌّ عليه السلام حاضِرا فِي المَجلِسِ، فَقالَ: اللّهُمَّ غَفرا؟! ذَهَبَ الشِّركُ بِما فيهِ، ومَحَا الإِسلامُ ما تَقَدَّمَ، فَمالَكَ تُهَيِّجُ النّاسَ! فَكَفَّ عُمَرُ. قالَ سَعيدٌ: أما إنَّهُ ما كانَ يَسُرُّني أن يَكونَ قاتِلُ أبي غَيرَ ابنِ عَمِّهِ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ. ۲
الإرشادـ به نقل از صالح بن كيسان ـ: عثمان بن عفّان بر سعيد بن عاص گذشت و گفت: بيا به نزد فرمان رواى مؤمنان، عمر بن خطّاب برويم و به گفتگو بپردازيم. پس رفتند. [سعيد بن عاص] مى گويد: امّا عثمان در جايى نشست كه دوست داشت؛ ولى من به كناره جمعيت خزيدم. پس عمر به من نگريست و گفت: چه شده است؟ از من چيزى به دل دارى؟ آيا مى پندارى كه من پدرت را كشتم؟ به خدا سوگند، دوست داشتم كه من كشنده اش بودم و اگر او را كشته بودم، از كشتن كافر، پوزش نمى خواستم؛ امّا من در جنگ بدر بر او گذشتم و ديدم كه همچون گاوى كه با شاخش زمين را شخم مى زند، در پى درگيرى است و دهانش چون قورباغه كف كرده است. چون چنين ديدم، از او ترسيدم و كناره گرفتم. به من گفت: كجا اى پسر خطّاب؟ و على، آهنگ او كرد و به وى دست يافت و به خدا سوگند، از جايم دور نشده بودم كه على او را كشت. [سعيد بن عاص] مى گويد: على عليه السلام در مجلس، حاضر بود و فرمود: خدايا، ببخش! شرك با آنچه در آن بود، رفت و اسلام، گذشته را محو كرد. پس تو را چه شده كه مردم را تهييج مى كنى؟ عمر، [از مجادله] دست كشيد. سعيد گفت: آگاه باش كه من خشنود نمى شدم كه قاتل پدرم جز پسر عموى او (پيامبر صلى الله عليه و آله)، على بن ابى طالب باشد.
۱.تزبّد الإنسان: إذا غضب وظهر على صِماغيه زبدتان (لسان العرب: ج 3 ص 193 «زبد»).
۲.الإرشاد: ج 1 ص 75، كشف الغمّة: ج 1 ص 186 وراجع المغازي: ج 1 ص 92 وشرح نهج البلاغة: ج 14 ص 144.

احادیث دیگر این موضوع

۸
المناقب، ابن شهر آشوبـ به نقل از محمّد بن حنفيّه ـ: پيامبر خدا در غزوه بدر، هنگامى كه اصحابش از تهيه آب وا ماندند، على عليه السلام را براى آب آوردن فرستاد. چون على عليه السلام به چاه متروك درآمد و مشك را از آب، پُر كرد، همين كه آن را بيرون آورد، بادى وزيد و آن را ريخت. او دوباره به چاه بازگشت و مشك را پُر كرد و بيرون آورد. بادى وزيد و آن را ريخت و همين گونه تا سه بار. بار چهارم، آن را پُر كرد و به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورد و قصّه را باز گفت. پيامبر خدا فرمود: «باد نخست، جبرئيل عليه السلام بود كه با هزار فرشته همراهش بر تو سلام دادند و باد دوم، ميكائيل عليه السلام بود كه با هزار فرشته همراهش بر تو سلام دادند و باد سوم، اسرافيل عليه السلام بود كه با هزار فرشته همراهش بر تو سلام دادند». در روايتى آمده است كه پيامبر خدا ادامه داد: «آنان، جز براى حفاظت از تو نيامدند.». پيامبر خدا صلى الله عليه و آله همواره مى فرمود: «على عليه السلام تنها در يك شب، سه هزار و سه منقبت داشت».