حدیث دربارهيارى پيامبر در تبليغ

عنه عليه السلام:لَمّا نَزَلَت: «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» . دَعا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بَني عَبدِ المُطَّلِبِ وهُم إذ ذاكَ أربَعونَ رَجُلاً، يَزيدونَ رَجُلاً أو يَنقُصونَ رَجُلاً، فَقالَ: أيُّكُم يَكونُ أخي ووَصِيّي ووَارِثي ووَزيري وخَليفَتي فيكُم بَعدي؟ فَعَرَضَ عَلَيهِم ذلِكَ رَجُلاً رَجُلاً، كُلُّهُم يَأبى ذلِكَ، حَتّى أتى عَلَيَّ، فَقُلتُ: أنَا يا رَسولَ اللّهِ، فَقالَ: يا بَني عَبدِ المُطَّلِبِ! هذا أخي ووارِثي ووَصِيّي ووَزيري وخَليفَتي فيكُم بَعدي. ۱
امام على عليه السلام:چون آيه «و خويشان نزديكت را بيم ده» نازل شد.، پيامبر خدا، بنى عبد المطّلب را كه در آن زمان، چهل تن، يكى كم يا بيش بودند، فرا خوانْد و فرمود: «كدام يك از شما برادر و وصى و وارث و وزير و جانشين من پس از من در ميانتان مى شود؟». پس اين سخن را به يك يكِ آن مردان عرضه داشت و همگى خوددارى كردند تا به من رسيد من گفتم: من، اى پيامبر خدا! پس فرمود: «اى بنى عبد المطّلب! پس از من، اين، برادر و وارث و وصى و وزير و جانشين من در ميان شماست».
۱.علل الشرائع: ص 170 ح 2 عن عبد اللّه بن الحارث بن نوفل، وراجع كنز العمّال: ج 13 ص 114 ح 36371.

احادیث دیگر این موضوع

۳
امام على عليه السلام:چون آيه «و خويشان نزديكت را بيم ده» شعراء، آيه 214. بر پيامبر خدا نازل شد، مرا فرا خواند و به من فرمود: «اى على! خداوند به من فرمان داد كه خويشان نزديكم را بيم دهم و من دل تنگ و درمانده شدم؛ چون مى دانستم كه هرگاه اين دعوت را برايشان آشكار كنم، از آنان چيزى مشاهده مى كنم كه نمى پسندم. پس خاموش ماندم تا جبرئيل عليه السلام به نزدم آمد و گفت: اى محمّد! اگر فرمان را انجام ندهى، پروردگارت عذابت مى كند. پس طعامى به اندازه يك صاع (سه كيلو) آماده كن و ران گوسفندى بر آن بنِه و ظرفى بزرگ هم از شير پُر كن. سپس بنى عبد المطّلب را براى من گِرد آور تا با آنان سخن بگويم و آنچه فرمان يافته ام، به آنان برسانم». پس من آنچه بدان فرمان يافته بودم، انجام دادم و آنان را كه در آن روز، چهل تن، يكى كم يا بيش بودند، فرا خواندم. در ميان آنان، عموهاى پيامبر خدا: ابو طالب، حمزه، عبّاس و ابو لهب نيز بودند. پس چون به نزد ايشان گِرد آمدند، از من خواست تا خوراكى را كه براى آنان آماده كرده بودم، بياورم. آوردم و چون آن را نهادم، پيامبر خدا، تكّه گوشتى برداشت و با دندان هايش آن را پاره پاره كرد و در اطراف سينى نهاد و فرمود: «با نام خدا شروع كنيد». پس آنان خوردند تا جايى كه ديگر به چيزى نياز نداشتند؛ امّا غذا دست نخورده مى نمود و سوگند به خدايى كه جان على در دست اوست، همه آن غذا، خوراك يك نفرشان بود. سپس فرمود: «به آنان نوشيدنى ده» و من، همان ظرف بزرگ را آوردم و از آن نوشيدند تا همگى سيراب شدند و به خدا سوگند، يكى از آنان به تنهايى، مانند آن را مى نوشيد. پس چون پيامبر خدا خواست با آنان گفتگو كند، ابو لهب پيش دستى كرد و گفت: عجبْ اين همراهتان، جادويتان كرد! آنان، متفرّق شدند و پيامبر خدا با آنان سخن نگفت. پس فرمود: «فردا، اى على! اين مرد، چنان كه شنيدى، بر من پيش دستى كرد و قوم، پيش از آن كه با آنان سخن بگويم، متفرّق شدند. پس براى ما خوراكى همچون گذشته بساز و آنان را براى من گِردآور». من، آماده كردم و آنان را فرا خواندم. پيامبر صلى الله عليه و آله از من خواست تا خوراك را بياورم. من هم آوردم. چنان كرد كه ديروز كرده بود، و همه خوردند تا آن جا كه ديگر به چيزى نياز نداشتند. سپس فرمود: «به آنان نوشيدنى بده»و من همان ظرف بزرگ را آوردم و همگى نوشيدند تا سيراب شدند. سپس پيامبر خدا فرمود: «اى بنى عبد المطّلب! به خدا سوگند، هيچ جوانى را در عرب نمى شناسم كه براى قومش چيزى بهتر از آنچه من براى شما آورده ام، آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام و خداى متعال به من فرمان داده كه شما را به آن فرا بخوانم. پس كدامتان مرا بر اين امر، يارى مى دهد تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد؟». همه خاموش ماندند و من گفتم:. من ـ اى پيامبر خدا ـ وزير تو مى شوم! پس دست بر گردنم نهاد و فرمود: «اين، برادر و وصى و جانشينم در ميان شماست. پس گوش به فرمان و مطيعش باشيد». آن جمع برخاستند، در حالى كه مى خنديدند و به ابو طالب مى گفتند: به تو فرمان داد كه گوش به فرمان و فرمانبردار پسرت باشى!
شرح نهج البلاغةـ به نقل از ابو جعفر اسكافى ـ: در روايت صحيح آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ابتداى دعوتش و پيش از ظهور و انتشار اسلام در مكّه، على عليه السلام را مأمور كرد كه خوراكى براى او تهيه و بنى عبد المطّلب را به آن دعوت كند. پس على عليه السلام، خوراك را آماده ساخت و آنان را دعوت كرد. آنان، آن روز بيرون آمدند، بى آن كه پيامبر خدا چيزى بگويد؛ چرا كه عمويش ابو لهب، سخنى گفت. پس روز دوم نيز على عليه السلام را مأمور كرد تا مانند همان خوراك را آماده كرده، دوباره دعوتشان كند. پس تهيّه كرد و دعوتشان نمود و آنان، غذا را خوردند. سپس پيامبر خدا با آنان به گفتگو پرداخت و به دين، دعوتشان كرد و على عليه السلام را نيز در زمره آنان دعوت كرد؛ چون او هم از بنى عبد المطّلب بود. سپس ضمانت كرد كه اگر كسى از ميان آنان پشتيبانى و يارى اش كند، او را برادر دينى خود و وصىّ پس از مرگش و جانشين خويش گردانَد. همه خوددارى كردند و تنها على عليه السلام پاسخ داد و گفت: من تو را بر آنچه آورده اى، يارى مى دهم و بارت را بر دوش مى كشم و با تو بيعت مى كنم. پس پيامبر صلى الله عليه و آله چون ديد كه آنان، وى را وا نهادند و على عليه السلام يارى اش داد و از آنان سرپيچى و از او فرمانبردارى ديد و خوددارى آنان و اجابت على عليه السلام را به عيان مشاهده كرد، فرمود: «اين، برادر و وصى و جانشينم پس از من است». آنان برخاستند، در حالى كه ريشخند مى كردند و مى خنديدند و به ابو طالب مى گفتند: از پسرت اطاعت كن. او را بر تو فرمان روا كرده است!
الإرشاد:پيامبر صلى الله عليه و آله در آغاز دعوت به اسلام، خويشان نزديكش را گِرد آورد و ايمان را بر ايشان عرضه داشت و از آنان، عليه كافران و متجاوزان، يارى خواست و در برابر اين يارى، بهره اين دنيا و سربلندى و پاداش بهشت را برايشان ضمانت كرد؛ ولى هيچ يك از آنان اجابتش نكرد، جز امير مؤمنان، على بن ابى طالب عليه السلام. پس پيامبر خدا در برابر آن، برادرى و وزارت و وصايت و وراثت و خلافت را به او بخشيد و بر اين پذيرش، بهشت را برايش واجب ساخت. و اين مطلب در حديث «دار» است كه ناقدان اخبار، بر صحّت آن اجماع كرده اند، آن هنگام كه پيامبر خدا، بنى عبد المطّلب را در خانه ابو طالب گِرد آورد و آن گونه كه راويان مى گويند، چهل تن بودند، يكى كم يا بيش، و فرمان داد كه ران گوسفندى و يك مُد مُد، در حدود ده سير، يا 750 گرم است. گندم را برايشان بپزند و يك صاع هر صاع، سه كيلوگرم است. شير براى آنان آماده كنند، و اين در حالى بود كه برخى از آن مردان، معروف به خوردن يك گوسفند [و مانند آن]در يك مجلس و نوشيدن دوازده مُد حدود نُه كيلوگرم. نوشيدنى در همان مجلس بودند و پيامبر خدا خواست تا با آماده كردن خوردنى و نوشيدنى كم، آيتى در سير و سيراب شدن آنان از اين خوراك اندك كه [در حالت معمولى]يكى از آنها را هم سير و سيراب نمى كرد، پديدار كند. سپس فرمان داد غذا را جلوى ايشان بنهند و همه آنان از آن غذاى اندك خوردند تا سير و پُر شدند؛ امّا گويى دست نخورده بود. پس با اين كرامت، بر آنان چيره شد و با برهان الهى در آن، نشانه نبوّت و علامت صدقش را برايشان آشكار ساخت. پس از سير شدن از خوراك و سيراب گشتن از نوشيدنى ها به آنان فرمود: «اى بنى عبد المطّلب! خداوند، مرا به سوى همه خلق برانگيخته است و بويژه به سوى شما، و همان خداى عز و جل فرموده است: «و خويشان نزديكت را بيم ده» و من شما را به دو كلمه سَبُك بر زبان و سنگين در ميزان، فرا مى خوانم كه بدان بر عرب و عجم، چيره مى شويد وامّت ها مطيع شما مى گردند وبه بهشت، داخل مى شويد واز آتش، رهايى مى يابيد: گواهى به اين كه خدايى جز اللّه نيست، وديگر اين كه من، پيامبر خدا هستم. پس هر كه مرا در اين امر (رسالت)، اجابت كند و بر آن و قيام به آن يارى ام دهد، برادر و وصى و وزير و وارث و جانشينم پس از من مى شود»؛ امّا هيچ يك از آنان اجابت نكرد. [امير مؤمنان مى گويد:] من از ميان آنان برخاستم. و گفتم: من ـ اى پيامبر خدا ـ تو را بر اين امر، يارى مى دهم! فرمود: «بنشين!». سپس سخنش را براى آنان دوباره گفت؛ امّا ساكت ماندندومن برخاستم وآنچه بار اوّل گفته بودم، گفتم. فرمود: «بنشين!». سپس گفته خود را به آنان براى بار سوم تكرار كرد؛ امّا هيچ يك از آنان، حتّى حرفى بر زبان نياورد. من گفتم: من ـ اى پيامبر خدا ـ تو را بر اين امر، يارى مى دهم. فرمود: «بنشين كه تو برادر و وصى و وزير و وارث و جانشينم پس از من هستى!». پس همگى برخاستند، در حالى كه به ابو طالب مى گفتند: اى ابو طالب! امروز بر تو مبارك باد، اگر در دين برادرزاده ات وارد شوى، كه پسرت را بر تو فرمان روا كرد!