حدیث دربارهپدر

الفصول المختارةـ في ذِكرِ ما جَرى في شِعبِ أبي طالِبٍ ـ: لَمّا نامَتِ العُيونُ، جاءَ أبو طالِبٍ ومَعَهُ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام فَأَقامَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأضجَعَ أميرَ المُؤمِنينَ عليه السلام مَكانَهُ، فَقالَ أميرُ المُؤمِنينَ عليه السلام: يا أبَتاهُ، إنّي مَقتولٌ، فَقالَ أبو طالِبٍ: اِصبِرَن يا بُنَيَّ فَالصَّبرُ أحجى كُلُّ حَيٍّ مَصيرُهُ لِشَعوبَ قَد بَذَلناكَ وَالبَلاءُ شَديدٌ لِفِداءِ النَّجيبِ وَابنِ النَّجيبِ لِفِداءِ الأَغَرِّ ذِي الحَسَبِ الثّا قِبِ وَالباعِ وَالفَناءِ الرَّحيبِ إن تُصِبكَ المَنونُ فَالنَّبلُ يُبرى فَمُصيبٌ مِنها وغَيرُ مُصيبٍ كُلُّ حَيٍّ وإن تَمَلّى بِعَيشٍ آخِذٌ مِن سِهامِها بِنَصيبٍ قال: فقال أمير المؤمنين عليه السلام: أ تَأمُرُني بِالصَّبرِ في نَصرِ أحمَدَ ووَاللّهِ ما قُلتُ الَّذي قُلتُ جازِعاً ولكِنَّني أحبَبتُ إظهارَ نُصرَتي وتَعلَمُ أنّي لَم أزَل لَكَ طائِعاً وسَعيي لِوَجهِ اللّهِ في نَصرِ أحمَدَ نَبِيِّ الهُدَى المَحمودِ طِفلاً ويافِعاً ۱
الفصول المختارةـ در ذكر آنچه در شعب ابوطالب گذشت ـ: وقتى مردم خوابيدند، ابوطالب، به همراه امير مؤمنان آمد، پس پيامبر خدا را بلند كرد و امير مؤمنان را در جايش خوابانْد. امير مؤمنان گفت: «اى پدر! من كشته مى شوم». ابوطالب گفت: پسركم صبر كن كه صبر، سزاوارتر است هر زنده اى سرانجامش مرگ است. ما تو را در شدّت بلا بذل كرديم به فداى اين نجيب زاده نجيب. به فداى سرور شريف والا و گشاده دست و بخشنده. اگر مرگ در رسيد، پس تير به تو رسيده است كه برخى [از تيرها] اصابت مى كند و برخى نه. هر زنده اى گر چه دير بِزيَد سهمى از تيرهاى مرگ مى گيرد. پس اميرمؤمنان فرمود: «آيا مرا به شكيبايى در يارى احمد فرمان مى دهى؟! و به خدا سوگند، آنچه گفتم، از روى بى تابى نگفتم؛ بلكه دوست داشتم يارى ام را آشكار كنم و بدانى كه من، همواره فرمانبردار تو بوده ام و كوششم در يارى احمد، براى خداست پيامبرِ هدايت وستوده شده در كودكى وبزرگى».
۱.الفصول المختارة: ص 58، المناقب لابن شهر آشوب: ج 1 ص64، روضة الواعظين: ص64 وفيه إلى «بنصيب»، بحارالأنوار: ج 35 ص 93 ح 31؛ شرح نهج البلاغة: ج 14 ص 64.

احادیث دیگر این موضوع

۸
إيمان أبى طالبـ به نقل از ضوء بن صلصال ـ: من پيش از اسلام آوردنم، همراه ابوطالب، پيامبر صلى الله عليه و آله را يارى مى دادم. روزى در شدّت گرما، نزديك خانه ابو طالب نشسته بودم كه ابو طالب، همچون مصيبت زدگان به سوى من آمد و گفت: اى ابوغضنفر! آيا اين دو جوان (يعنى پيامبر و على عليهما السلام) را ديده اى؟ گفتم: در اين مدّت كه نشسته ام، آن دو را نديده ام. گفت: با ما به جستجوى آنان برخيز كه من از قريش در كشتن آن دو ايمن نيستم. رفتيم تا از خانه هاى مكّه دور شديم. سپس به سوى كوهى از كوه هاى مكّه رو كرديم و تا قلّه اش بالا رفتيم كه ناگهان، پيامبر صلى الله عليه و آله را ديديم و على عليه السلام را كه در سمت راستش بود و روبه روى «عين الشمس» ايستاده بودند و ركوع و سجود مى كردند. ابوطالب به پسرش جعفر گفت: به پسر عمويت متّصل شو. پس او در كنار على عليه السلام ايستاد. پيامبر صلى الله عليه و آله، متوجّه آن دو شد و جلوتر آمد و به كار خود پرداختند تا از آن فارغ شدند. سپس به ما رو كردند و من شادمانى را در چهره ابوطالب ديدم. پس برخاست و مى گفت: بى گمان، على و جعفر، نقطه اتّكاى من اند در سختى هاى زمانه و پيشامدها. وا مگذاريد و پسرِ عمويتان را يارى دهيد كه او مقصود، عبد اللّه، پدر پيامبر خداست. از ميان آنان، برادرِ تنى من است. به خدا سوگند، نه من پيامبر صلى الله عليه و آله را وا مى گذارم و نه هيچ يك از پسران شرافتمندم [چنين مى كنند].
إيمان أبى طالبـ به نقل از حسن بن جمهور عمى كه حديث را به پيشينيان نسبت مى دهد ـ: به ثابت بن جابر ـ كه شاعر و مشهور به «تأبّط شرّا» بود ـ، گفته شد: سرور عرب كيست؟ گفت: آگاهتان مى كنم. سرور عرب، ابوطالب پسر عبد المطّلب است. و به احنف بن قيس تميمى ر. ك: ج 13 ص 79 (احنف بن قيس). گفته شد: اين حكمت ها را از كجا برگرفته اى؟ و اين بردبارى را از كجا آموخته اى؟ گفت: از حكيم عصرش و حليم روزگارش، قيس بن عاصم منقرى. او قيس بن عاصم بن سنان بن خالد بن منقر بن عبيد بن مقاعس است. او با هيئت نمايندگى قبيله بنى تميم به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و سال نهم هجرى مسلمان شد و چون پيامبر صلى الله عليه و آله وى را ديد، گفت: «اين، سرورِ چادرنشينان است». وى، خردمند و بردبار و مشهور به حلم بود. به احنف بن قيس گفته شد: بردبارى را از چه كس آموختى؟ گفت: از قيس بن عاصم. روزى او را جلوى خانه اش ديدم كه بر سرين نشسته است و زانوهاى خود را به سينه چسبانده و حمايل شمشيرش را به دور پاهايش بسته و با قومش به گفتگو نشسته است كه ناگه، مردى را كتف بسته و مرد ديگرى را كه كشته شده بود، آوردند و گفته شد: اين برادرزاده ات، پسرت را كشته است. به خدا سوگند، قيس حمايل شمشير از پايش باز نكرد و سخنش را ناتمام نگذارد. پس از اتمام سخنش رو به برادرزاده اش كرد و گفت: اى پسر برادرم! كار بدى كردى، نافرمانى پروردگارت را كردى و قطع رَحِم نمودى و پسر عمويت را كشتى. سپس به پسر ديگرش گفت: پسرم! برخيز و بند از شانه هاى پسر عمويت بگشاى و برادرت را دفن كن و براى مادرش صد شتر ديه فرزندش را ببر، كه او غريب است. حسن بصرى مى گويد: هنگامى كه وفات قيس بن عاصم رسيد، پسرانش را فرا خواند و گفت: پسران من! از من به خاطر بسپاريد كه هيچ كس براى شما خيرخواه تر از من نيست. هنگامى كه مُردم، بزرگانتان را سرور كنيد و كوچك ترانِ خود را سرور مكنيد كه مردم، بزرگان شما را نادان مى شمُرَند و نزد آنان، خوار و سبك مى شويد. و مبادا كه از مردم چيزى بخواهيد كه آن، آخرين راه چاره انسان است و براى من، زنان نوحه خوان مياوريد كه شنيدم پيامبر خدا از زن نوحه خوان، منع كرد (اُسد الغابة: ج 4 ص 411 ش 4370). و به قيس گفته شد: بردبارى چه كس را ديدى كه اين گونه بردبارى ورزيدى؟ و دانش چه كسى را حمل كردى كه چنين دانا شدى؟ گفت: از بردبارى كه هيچ گاه قرار از كف نداده، و حكيمى كه حكمتش پايان نگرفته است، اَكثَم بن صيفى تميمى. او اكثم بن صيفى بن عبدالعُزّى است كه چون خبر ظهور پيامبر خدا به او رسيد، دو نفر را به سوى ايشان فرستاد تا از تبارش و آنچه آورده، بپرسند. پس پيامبر صلى الله عليه و آله آگاهشان كرد و برايشان آيه: «خداوند به عدل و احسان فرمان مى دهد.» (نحل: آيه 90) را خواند. آن دو به سوى اكثم بازگشتند، به او خبر دادند و آيه را بر او خواندند. چون اكثم آن را شنيد، گفت: اى قوم! مى بينم كه او به نيكى هاى اخلاقى فرمان مى دهد و از زشتى هاى اخلاقى باز مى دارد. پس در اين امر، پيشتاز باشيد و نه دنباله رو؛ اوّل باشيد و نه آخر. پس اندكى نكشيد كه وفاتش در رسيد و به خاندانش سفارش كرد: شما را به تقواى الهى و پيوند با خويشان سفارش مى كنم كه بر اساس آن، هيچ ريشه اى پوسيده و هيچ شاخه اى شكسته نمى شود (اُسد الغابة: ج 1 ص 272 ش 218). و به اَكثَم گفته شد: از چه كس حكمت و رياست و بردبارى و سياست را فرا گرفتى؟ گفت: از هم پيمان حلم و ادب، سرور عجم و عرب، ابوطالب، پسر عبدالمطّلب.