حدیث دربارهعبّاس

الإمام زين العابدين عليه السلام:رَحِمَ اللّهُ العَبّاسَ ـ يَعنِي ابنَ عَلِيٍّ ـ فَلَقَد آثَرَ وأبلى وفَدى أخاهُ بِنَفسِهِ حَتّى قُطِعَت يَداهُ، فَأَبدَلَهُ اللّهُ بِهِما جَناحَينِ يَطيرُ بِهِما مَعَ المَلائِكَةِ فِي الجَنَّةِ كَما جَعَلَ لِجَعفَرِ بنِ أبي طالِبٍ. وإنَّ لِلعَبّاسِ عِندَ اللّهِ تَبارَكَ وتَعالى لَمَنزِلَةً يَغبِطُهُ بِها جَميعُ الشُّهَداءِ يَومَ القِيامَةِ. ۱
امام زين العابدين عليه السلام:خداوند، عبّاس را بيامرزد! بى ترديد، ايثار كرد و امتحان داد و جان خود را فداى برادرش كرد تا آن كه هر دو دستش قطع شد. پس خداوند، به جاى آن دو، دو بال برايش قرار داد كه با آن، همراه فرشتگان در بهشت پرواز مى كند، همان گونه كه براى جعفر بن ابى طالب قرار داد. بى گمان، براى عبّاس، نزد خداى ـ تبارك و تعالى ـ، منزلتى است كه همه شهدا در روز قيامت به آن، رشك مى برند.
۱.الخصال: ص 68 ح 101، الأمالي للصدوق: ص 548 ح 731 كلاهما عن ثابت بن أبي صفيّة.

احادیث دیگر این موضوع

۳
تاريخ الطبرىـ به نقل از عبد اللّه بن شريك عامرى، در ذكر حوادث واقعه كربلا ـ: عبد اللّه بن ابى مُحِل به ابن زياد گفت:. امير به سلامت باد! پسران خواهر ما يعنى پسران زنى كه از قبيله ماست. با حسين هستند. اگر موافقى، امان نامه اى براى آنان بنويس. ابن زياد گفت: باشد، به خاطر تو! پس به كاتبش فرمان داد تا براى آنان امان نامه اى بنويسد. سپس عبد اللّه بن ابى محل، آن را به وسيله غلامش كُزمان فرستاد. پس چون [غلام] به نزد آنان آمد، ايشان را فرا خواند و گفت: اين، امانى است كه دايى شما فرستاده است. جوانان به او گفتند: به دايى ما سلام برسان و به او بگو كه ما هيچ نيازى به امان شما نداريم. امان خداوند، بهتر از امان پسر سميّه است!. شمر تا جلوى ياران حسين عليه السلام پيش آمد، ايستاد و گفت: خواهرزادگان ما كجايند؟ پس عبّاس و جعفر و عثمان، پسران على عليه السلام، بيرون آمدند و به او گفتند: چه كار دارى و چه مى خواهى؟ گفت: اى خواهرزادگان من! شما در امانيد. آن جوانْ مردان به او گفتند: نفرين خدا بر تو و امانت باد! اگر تو دايى ما هستى، آيا به ما امان مى دهى، در حالى كه فرزند پيامبر خدا امان ندارد؟! در نقل الفتوح آمده است: و عبّاس بن على به او گفت: «مرگت باد، اى شمر! و خدا تو را ـ اى دشمن خدا ـ و نيز اين امان نامه اى را كه آورده اى، لعنت كند! آيا به ما مى گويى كه به انحراف، گردن نهيم و يارى برادرمان حسين عليه السلام را واگذاريم؟!». پس شمر، ناراحت و خشمگين به اردوگاه خود بازگشت.