حدیث دربارهبركت هاى دعاى پيامبر
المستدرك على الصحيحين عن هشام بن حبيش بن خويلد:إنَّ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آلهخَرَجَ مِن مَكَّةَ مُهاجِرا إلَى المَدينَةِ وأبو بَكرٍ ومَولى أبي بَكرٍ عامِرُ بن
ُ
فُهَيرَةَ ودَليلُهُمَا اللَّيثِيُ عَبدُ اللّهِ بنُ اُرَيقِطٍ، مَرّوا عَلى خَيمَتَي اُمِّ مَعبَدٍ الخُزاعِيَّةِ، وكانَتِ امرَأَةً بَرزَةً جَلدَةً تَحتَبي بِفِناءِ الخَيمَةِ ثُمَّ تَسقي وتُطعِمُ.
فَسَأَلوها لَحما وتَمرا لِيَشتَروا مِنها، فَلَم يُصيبوا عِندَها شَيئا مِن ذلِكَ، وكانَ القَومُ مُرمِلينَ مُسنِتينَ.
فَنَظَرَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آلهإلى شاةٍ في كِسرِ الخَيمَةِ، فَقالَ: ما هذِهِ الشّاةُ يا اُمَّ مَعبَدٍ؟
قالَت: شاةٌ خَلَّفَهَا الجَهدُ عَنِ الغَنَمِ.
قالَ: هَل بِها مِن لَبَنٍ؟ قالَت: هِيَ أجهَدُ مِن ذلِكَ.
قالَ: أتَأذَنينَ لي أن أحلُبَها؟
قالَت: بِأَبي أنتَ واُمّي إن رَأَيتَ بِها حَلَبا فَاحلُبها.
فَدَعا بِها رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَمَسَحَ بِيَدِهِ ضَرعَها وسَمَّى اللّهَ تَعالى ودَعا في شاتِها فَتَفاجَت عَلَيهِ ودَرَّت فَاجتَرَّت، فَدَعا بِإِناءٍ يُربِضُ الرَّهطَ، فَحَلَبَ فيهِ ثَجّا حَتّى عَلاهُ البَهاءُ، ثُمَّ سَقاها حَتّى رَوِيَت وسَقى أصحابَهُ حَتّى رَووا وشَرِبَ آخِرُهُم حَتّى أراضوا. ثُمَّ حَلَبَ فيهِ الثّانِيَةَ عَلى هِدَةٍ ۱ حَتّى مَلَأَ الإِناءَ، ثُمَّ غادَرَهُ عِندَها، ثُمَّ بايَعَها وَارتَحَلوا عَنها.
فَقَلَّ ما لَبِثَت حَتّى جاءَها زَوجُها أبو مَعبَدٍ لِيَسوقَ أعنُزا عِجافا؛ يَتَساوَكنَ هِزالاً؛ مُخُّهُنَّ قَليلٌ، فَلَمّا رَأى أبو مَعبَدٍ اللَّبَنَ أعجَبَهُ، قالَ: مِن أينَ لَكِ هذا يا اُمَّ مَعبَدٍ وَالشّاءُ عازِبٌ حائِلٌ، ولا حَلوبَ فِي البَيتِ؟
قالَت: لا وَاللّهِ إلاّ أنَّهُ مَرَّ بِنا رَجُلٌ مُبارَكٌ مِن حالِهِ كَذا وكَذا. ۲
المستدرك على الصحيحينـ به نقل از هشام به حبيش بن خويلد ـ: پيامبر خدا به قصد هجرت به مدينه، از مكّه خارج شد. ابو بكر و غلامش (عامر بن فُهَيره) و راهنماى آن دو (عبد اللّه بن اُرَيقطِ ليثى) بر دو خيمه اُمّ مَعبَد خُزاعى، گذر كردند. او زنى بود آشكار و زرنگ كه جلوى خيمه مى نشست و به ديگران آب و غذا مى داد.
از او پرسيدند كه آيا گوشت و خرما دارد تا از وى بخرند. [ولى] از اينها چيزى نزد او نبود. آنان هم توشه خود را تمام كرده بودند.
پيامبر خدا به گوسفندى كه گوشه خيمه بود، نگاه كرد و فرمود: «اُمّ معبد! اين گوسفند چيست؟». گفت: گوسفندى است كه ناتوانى، آن را از گوسفندان ديگر، جا گذاشته است.
[پيامبر صلى الله عليه و آله] پرسيد: «شير دارد؟». گفت: او ناتوان تر از اين است.
فرمود: «اجازه مى دهى آن را بدوشم؟». گفت: پدر و مادرم فدايت! اگر فكر مى كنى كه شيرى دارد، بدوش.
پيامبر خدا آن گوسفند را فرا خواند. دست خود را بر پستانش كشيد و خدا را نام برد و درباره گوسفند دعا كرد. پستان گوسفند، پر از شير شد و از آن، جارى گشت. [پيامبر صلى الله عليه و آله] ظرفى را كه طايفه را سيراب مى كرد، طلبيد. آن گاه شير فراوانى از آن دوشيد، تا آن كه از ظرف بالا آمد. از آن شير، به آن زن نوشانيد و به اصحاب خود هم نوشاند تا همه سيراب شدند.
[پيامبر صلى الله عليه و آله، گوسفند را] دوباره دوشيد تا آن ظرف را پر كرد. سپس آن را پيش زن گذاشت و بهاى آن را پرداخت. آن گاه از آن جا كوچ كردند.
چيزى نگذشت كه شوهر آن زن، ابو معبد، آمد تا بُزهايى را ببرد كه از لاغرى، آشفته حال بودند و مغز استخوانشان اندك بود. چون شير را ديد، شگفت زده گفت: اُمّ معبد! اين شير از كجاست؟ [اين]گوسفند كه تنها در كنارى است و در خانه، [گوسفند] شيردهى نيست! [اُمّ معبد] گفت: نه، به خدا! مردى بر ما گذر كرد كه پُربركت بود و چنين و چنان بود.
۱.في بعض المصادر «على بدء» بدل «على هدة».
۲.المستدرك على الصحيحين: 3 / 10 / 4274، المعجم الكبير: 4 / 48 / 3605، دلائل النبوّة لأبي نعيم: 2 / 337 / 238 كلاهما عن حبيش بن خالد، الطبقات الكبرى: 1 / 230 عن أبي معبد الخزاعي نحوه، كنز العمّال: 16 / 669 / 46300؛ بحار الأنوار: 19 / 99 / 52 نقلاً عن الفائق للزمخشري وراجع كشف الغمّة: 1 / 24، إعلام الورى: 1 / 76 وراجع مسند ابن حنبل: 9 / 218 / 23883 و ج 5 / 174 / 15032، مسند أبي يعلى: 2 / 193 / 1514، السيرة النبويّة لابن هشام: 3 / 229، صحيح مسلم: 3 / 1625 / 174.