حدیث دربارهآرامش جان

مسند ابن حنبل عن وابصة بن معبد:أتَيتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله وأنَا اُريدُ ألاّ أدَعَ شَيئا مِنَ البِرِّ وَالإِثمِ إلاّ سَأَلتُهُ عَنهُ، وإذا عِندَهُ جَمعٌ، فَذَهَبتُ أتَخَطَّى النّاسَ. فَقالوا: إلَيكَ يا وابِصَةُ عَن رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، إلَيكَ يا وابِصَةُ. فَقُلتُ: أنَا وابِصَةٌ، دَعوني أدنو مِنهُ فَإِنَّهُ مِن أحَبِّ النّاسِ إلَيَّ أن أدنُوَ مِنهُ. فَقالَ لي: اُدنُ يا وابِصَةُ، اُدنُ يا وابِصَةُ. فَدَنَوتُ مِنهُ حَتّى مَسَّت رُكبَتي رُكبَتَهُ. فَقالَ: يا وابِصَةُ، اُخبِرُكَ ما جِئتَ تَسأَلُني عَنهُ أو تَسأَلُني؟ فَقُلتُ: يا رَسولَ اللّهِ فَأَخبِرني. قالَ: جِئتَ تَسأَلُني عَنِ البِرِّ وَالإِثمِ؟ قُلتُ: نَعَم. فَجَمَعَ أصابِعَهُ الثَّلاثَ فَجَعَلَ يَنكُتُ بِها في صَدري ويَقولُ: يا وابِصَةُ استَفتِ نَفسَكَ، البِرُّ مَا اطمَأَنَّ إلَيهِ القَلبُ وَاطمَأَنَّت إلَيهِ النَّفسُ، وَالإِثمُ ما حاكَ فِي القَلبِ وتَرَدَّدَ فِي الصَّدرِ وإن أفتاكَ النّاسُ. ۱
مسند ابن حنبلـ به نقل از وابصة بن معبد ـ: خدمت پيامبر خدا رفتم و مى خواستم هيچ نيك و بدى را وا نگذارم، مگر آن كه از ايشان پرسيده باشم. گروهى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بودند. در حالى كه از ميان مردم رد مى شدم، به سوى ايشان رفتم. مردم گفتند: اى وابصه! دور شو و جلوى پيامبر خدا ميا. گفتم: من وابصه ام. بگذاريد به ايشان نزديك شوم. او از همه مردم برايم محبوب تر است كه نزديكش شوم. پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: «نزديك بيا، وابصه! نزديك بيا، وابصه!». به ايشان نزديك گشتم، تا حدّى كه با او زانو به زانو شدم. فرمود: «آيا خبر بدهم كه آمده اى چه بپرسى، يا خودت مى پرسى؟». گفتم: اى پيامبر خدا! بفرماييد. ايشان سه انگشت خود را گِرد آورد و به سينه من تلنگر مى زد و مى فرمود: «اى وابصه! از دلت بپرس. نيكى، آن است كه دل و جانت با آن آرام مى گيرد و گناه، آن است كه در دلت اضطراب ايجاد مى كند و در سينه ات ترديد پديد مى آورد. [آن را وا گذار،] هر چند مردم [بر خلاف آنچه دلت مى فهمد،]اظهار نظر كنند».
۱.مسند ابن حنبل: 6 / 292 / 18023، سنن الدارمي: 2 / 696 / 2438، المعجم الكبير: 22 / 149 / 403، مسند أبي يعلى: 2 / 244 / 1583 وص 245 / 1584، تاريخ دمشق: 10 / 111 كلّها نحوه؛ قرب الإسناد: 322 / 1228 نحوه، بحار الأنوار: 17 / 229.

احادیث دیگر این موضوع

۸