جنگ خيبر
6 حدیث
كنز العمّال عن بُرَيدة:لَمّا كانَ يومُ خَيبَرَ أخَذَ اللِّواءَ أبو بكرٍ، فَرَجَعَ ولَم يُفتَحْ لَهُ، فَلَمّا كانَ مِن الغَدِ أخَذَ عُمَرُ ولَم يُفتَحْ لَهُ، وقُتِلَ ابنُ مُسلِمَةَ ورَجَعَ الناسُ، فقالَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: لَأدفَعَنَّ لِوائي هذا إلى رَجُلٍ يُحِبُّ اللّهَ ورسولَهُ ويُحِبُّهُ اللّهُ ورسولُهُ، لَن يَرجِعَ حتى يُفتَحَ علَيهِ. فَبِتنا طَيِّبةً أنفُسُنا أنَّ الفَتحَ غَدا، فَصَلّى رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله الغَداةَ ثُمّ دَعا بِاللِّواءِ وقامَ قائما، فما مِنّا مِن رَجُلٍ لَهُ مَنزِلَةٌ مِن رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله إلّا وهُو يَرجُو أن يكونَ ذلكَ الرَّجُلَ؛ حتّى تَطاوَلتُ أنا لها ورَفَعتُ رَأسِي لِمَنزِلَةٍ كانَت لي مِنهُ، فَدَعا عليَّ بنَ أبي طالبٍ وهو
كنز العمّالـ به نقل از بُرَيده ـ: در روز خيبر، ابو بكر، پرچم را گرفت؛ امّا بدون آن كه موفّق به فتح شود، برگشت. روز بعد، عمر پرچم را گرفت و اوهم ناكام برگشت و ابن سَلَمه كشته شد و مردم (مسلمانان) برگشتند.
پيامبر خدا، فرمود: «هر آينه، اين پرچم را به كسى خواهم داد كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند و هرگز بر نمى گردد تا پيروزى نصيبش شود. ما آن شب را خوش حال از اين كه فردا روز پيروزى است، به صبح رسانديم. پيامبر خدا، نماز صبح را خواند و آن گاه، پرچم را خواست و از جا بلند شد. هر يك از ما كه نزد پيامبر خدا منزلتى داشت، اميدوار بود كه آن مرد او باشد. حتّى من به جهت منزلتى كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله داشتم، گردن كشيدم و سرم را بالا گرفتم؛ امّا پيامبر خدا، على
۱.كنز العمّال: ج 10 ص 463 ح 30120.
كنز العمّال عن بُرَيدة:لَمّا نَزَلَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بِحَضرَةِ خَيبَرَ فَزِعَ أهلُ خَيبرَ فقالوا: جاءَ محمّدٌ في أهلِ يَثربَ! فَبَعَثَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عُمرَ بنَ الخَطّابِ بالناسِ، فَلَقِيَ أهلَ خَيبَرَ فَرَدُّوهُ وكَشَفُوهُ هو وأصحابَهُ، فَرَجَعُوا إلى رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله يُجَبِّنُ أصحابَهُ ويُجَبِّنُهُ أصحابُهُ، فقالَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: لَاُعطِيَنَّ اللِّواءَ غَدا رَجُلاً يُحِبُّ اللّهَ ورسولَهُ ويُحِبُّهُ اللّهُ ورسولُهُ، فلَمّا كانَ الغدُ تَطاوَلَ لها أبو بكرٍ وعُمرُ فَدَعا عليّا وهو يَومَئذٍ أرمَدُ، فَتَفَلَ في عَينِهِ وأعطاهُ اللِّواءَ، فانطَلَقَ بالناسِ فَلَقِيَ أهلَ خَيبَرَ ولَقِيَ مَرحبا الخَيبَريَّ فإذا هو يَرتَجِزُ
كنز العمّالـ به نقل از بُرَيده ـ: چون پيامبر خدا در نزديك خيبر فرودآمد، اهل خيبر، دچار هراس شدند و گفتند: محمّد با يثربيان آمد.
پيامبر خدا، عمر بن خطّاب را با مسلمانان فرستاد و او با اهل خيبر به نبرد پرداخت؛ امّا آنان، او و نيروهايش را عقب زدند. عمر، در حالى كه يارانش را متّهم به بُزدلى مى كرد و آنان او را بُزدل مى شمردند، نزد پيامبر خدا برگشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «فردا پرچم را به مردى مى دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. روز بعد، ابو بكر وعمر گردن مى كشيدند كه پرچم به يكى از آنها داده شود؛ امّا پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را صدا زد. در آن روز، على مبتلا به چشم درد بود. پيامبرخدا، در چشم او اندكى آب دهان انداخت و پرچم را به
۱.كنز العمّال: ج 10 ص 463 ح 30121.
كنز العمّال عن حُسَيل بن خارِجَة الأشجَعيّ:قَدِمتُ المَدينةَ في جَلَبٍ أبِيعُهُ، فَاُتِيَ بي إلى رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فقالَ: يا حسيلُ، هَل لك أن اُعطِيَكَ عِشرينَ صاعَ تَمرٍ على أن تَدُلَّ أصحابِي هؤلاءِ على طريقِ خَيبَرَ؟ فَفَعَلتُ، فلمّا قَدِمَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله خَيبَرَ أتَيتُهُ فَأعطانِي العِشرينَ صاعَ تَمرٍ، ثُمّ اُتِيَ بي إلَيهِ، فقالَ لي: يا حُسيلُ، إنّي لم اُوتَ بِامرِئٍ ثلاثا فلم يُسلِمْ، فَخَرَجَ الحَبلُ مِن عُنُقِهِ الأصفَرَ، قالَ: فَأسلَمتُ. ۱
كنز العمّالـ به نقل از حُسَيل بن خارجه اشجعى ـ: من براى فروش كالا وارد مدينه شدم. مرا نزد پيامبر خدا بردند. فرمود: «اى حُسَيل! حاضرى بيست پيمانه خرما به تو بدهم و تو در مقابل آن، راه خيبر را به اين ياران من نشان دهى؟».
من، اين كار را كردم. چون پيامبر خدا به خيبر رسيد، نزد ايشان رفتم و او بيست پيمانه خرما به من داد. بعد از آن، مرا [به اسيرى] نزد پيامبر خدا بردند، به من فرمود: «اى حُسَيل! هيچ كس نزد من [به اسيرى] آورده نشد كه سه روز باشد و مسلمان نشود و ريسمان زرد [اسارت]از گردنش بيرون نيايد».
من هم مسلمان شدم.
۱.كنز العمّال: ج 10 ص 464 ح 30123.
كنز العمّال عن أبي طلحة:كنتُ رَديفَ النبيِّ صلى الله عليه و آله فلو قلتُ: إنَّ رُكبَتِي تَمَسُّ رُكبَتَهُ، فَسَكَتَ عنهُم حتّى إذا كانَ عِندَ السَّحَرِ أغارَ علَيهِم، وقالَ: إنّا إذا نَزَلنا بساحَةِ قَومٍ فَساءَ صَباحُ المُنذَرِينَ. ۱
كنز العمّالـ به نقل از ابو طلحه ـ: من پشت سرِ پيامبر صلى الله عليه و آله سوار بودم، به طورى كه زانويم با زانوى ايشان تماس داشت. پيامبر صلى الله عليه و آله شب به خيبر حمله نكرد. چون سحرگاه شد، بر آنان يورش آورد و فرمود: «ما هرگاه در ميدان قومى فرود آييم، بيم داده شدگان، صبحِ بدى خواهند داشت».
۱.كنز العمّال: ج 10 ص 465 ح 30124.
كنز العمّال عن أبي طلحة:لَمّا أصبَحَ النبيُّ صلى الله عليه و آله خَيبَرَ وقد أخَذُوا مَساحِيَهُم ۱ ومَكاتِلَهُم وغَدَوا على حُرُوثِهم، فلمّا رَأوُا النبيَّ صلى الله عليه و آله مَعهُ الخميسُ نَكَصُوا مُدبِرِينَ، فقالَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُ أكبَرُ اللّهُ أكبرُ خَرِبَت خَيبَرُ، إنّا إذا نَزَلنا بساحَةِ قَومٍ فَساءَ صَباحُ المُنذَرِينَ. ۲
كنز العمّالـ به نقل از ابو طلحه ـ: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به خيبر رسيد، اهالى خيبر با بيل و زنبيل هاى خود براى رفتن به مزارعشان بيرون آمدند و چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سپاه او را ديدند، برگشتند و فرار كردند. پيامبر خدا فرمود: «اللّه اكبر، اللّه اكبر! خيبر ويران شد (سقوط كرد). ما هر گاه در ميدان قومى فرود آييم، بيم داده شدگان، صبحِ بدى خواهند داشت».
الطبقات الكبرى عن إياس بن سَلمة عن أبيه:بارَزَ عَمِّي يَومَ خَيبَرَ مَرحَبا اليَهوديَّ فقالَ مَرحبٌ:
قد عَلِمَتْ خَيبَرُ أنّي مَرْحَبُ
شاكِي السِّلاحِ بَطَلٌ مُجَرَّبُ
إذا الحُروبُ أقبَلَت تَلَهَّبُ
فقالَ عَمِّي عامِرٌ:
قد عَلِمَتْ خَيبَرُ أنّي عامِرُ
شاكِ السِّلاحِ بَطَلٌ مُغامِرُ
فَاختَلَفا ضَربَتَينِ فوَقَعَ سيفُ مَرحَبٍ في تُرسِ عامِرٍ وذَهَبَ عامرٌ يَسفُلُ لَهُ، فَرَجَعَ السيفُ على ساقِهِ فَقَطَعَ أكحَلَهُ فكانت فيها نَفسُهُ، قالَ سَلمةُ ابنُ الأكوَعِ: فلَقِيتُ ناسا مِن أصحابِ رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فقالوا: بَطَلَ عَمَلُ عامِرٍ، قَتَلَ نفسَهُ! قالَ سَلمةُ: فَجِئتُ إلى رسولِ اللهِ صلى الله عليه و آله أبكِي، فقلتُ: يا رسولَ اللّهِ، أبَطَلَ عَملُ عامِرٍ؟
الطبقات الكبرىـ به نقل از اِياس بن سَلَمه، از پدرش ـ: در روز خيبر، عمويم براى جنگ با مَرحب يهودى به ميدان رفت. مرحب، اين رجز را خواند:
خيبر مى داند كه من، مرحب هستم.
غرق در سلاحم و پهلوانى كار آزموده ام
آن گاه كه آتش جنگ ها شعله ور شود
عموى من عامر نيز چنين رجز خواند:
خيبر مى داند كه من، عامر هستم
سراپا مسلّحم و پهلوانى ماجراجويم.
آن دو، سپس دو ضربه ردّ و بدل كردند. شمشير مَرحب در سپر عامر، گير كرد و عامر، از قسمت پايين بدن مرحب ضربه اى زد وشمشير به ساق پاى خود او برگشت و شاه رگ پايش را قطع كرد و بر اثر آن، مُرد، من (سَلَمة بن اَكوَع) به عدّه اى از ياران پيامبر خدا برخوردم و آنان گفتند: كار عامر، تباه شد. خودش را كُشت (به كُشتن داد).
من با چشم گريان، نزد پيامبرخدا