حدیث دربارهجنگ خيبر

كنز العمّال عن أبي طلحة:لَمّا أصبَحَ النبيُّ صلى الله عليه و آله خَيبَرَ وقد أخَذُوا مَساحِيَهُم ۱ ومَكاتِلَهُم وغَدَوا على حُرُوثِهم، فلمّا رَأوُا النبيَّ صلى الله عليه و آله مَعهُ الخميسُ نَكَصُوا مُدبِرِينَ، فقالَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اللّهُ أكبَرُ اللّهُ أكبرُ خَرِبَت خَيبَرُ، إنّا إذا نَزَلنا بساحَةِ قَومٍ فَساءَ صَباحُ المُنذَرِينَ. ۲
كنز العمّالـ به نقل از ابو طلحه ـ: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به خيبر رسيد، اهالى خيبر با بيل و زنبيل هاى خود براى رفتن به مزارعشان بيرون آمدند و چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سپاه او را ديدند، برگشتند و فرار كردند. پيامبر خدا فرمود: «اللّه اكبر، اللّه اكبر! خيبر ويران شد (سقوط كرد). ما هر گاه در ميدان قومى فرود آييم، بيم داده شدگان، صبحِ بدى خواهند داشت».
۱.المساحي: جمع مسحاة، وهي المجرفة من الحديد، والميم زائدة، لأنّه من السحو: الكشف والإزالة. (النهاية: ج 4 ص 328).
۲.كنز العمّال: ج 10 ص 465 ح 30125.

احادیث دیگر این موضوع

۵
كنز العمّالـ به نقل از بُرَيده ـ: چون پيامبر خدا در نزديك خيبر فرودآمد، اهل خيبر، دچار هراس شدند و گفتند: محمّد با يثربيان آمد. پيامبر خدا، عمر بن خطّاب را با مسلمانان فرستاد و او با اهل خيبر به نبرد پرداخت؛ امّا آنان، او و نيروهايش را عقب زدند. عمر، در حالى كه يارانش را متّهم به بُزدلى مى كرد و آنان او را بُزدل مى شمردند، نزد پيامبر خدا برگشتند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «فردا پرچم را به مردى مى دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند. روز بعد، ابو بكر وعمر گردن مى كشيدند كه پرچم به يكى از آنها داده شود؛ امّا پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را صدا زد. در آن روز، على مبتلا به چشم درد بود. پيامبرخدا، در چشم او اندكى آب دهان انداخت و پرچم را به وى سپرد. على عليه السلام با نيروهاى مسلمان حركت كرد و به مقابله با اهل خيبر شتافت و با مَرحِب خيبرى رو به رو شد كه اين رجز را مى خواند: خيبر مى داند كه من مرحب هستم. غرق سلاح و پهلوانى كارآزموده ام. آن گاه كه شيران ژيان، رو آورند، گاه نيزه مى زنم و گاه شمشير. او و على، رو يا روى هم قرار گرفتند و على با شمشير، چنان ضربتى بر فرق او زد كه تا به دندان هايش رسيد و صداى ضربتش را همه اردوگاه شنيدند و هنوز آخرين افراد لشكر نيامده بودند كه خيبر به دست اوّلى ها فتح شد.
الطبقات الكبرىـ به نقل از اِياس بن سَلَمه، از پدرش ـ: در روز خيبر، عمويم براى جنگ با مَرحب يهودى به ميدان رفت. مرحب، اين رجز را خواند: خيبر مى داند كه من، مرحب هستم. غرق در سلاحم و پهلوانى كار آزموده ام آن گاه كه آتش جنگ ها شعله ور شود عموى من عامر نيز چنين رجز خواند: خيبر مى داند كه من، عامر هستم سراپا مسلّحم و پهلوانى ماجراجويم. آن دو، سپس دو ضربه ردّ و بدل كردند. شمشير مَرحب در سپر عامر، گير كرد و عامر، از قسمت پايين بدن مرحب ضربه اى زد وشمشير به ساق پاى خود او برگشت و شاه رگ پايش را قطع كرد و بر اثر آن، مُرد، من (سَلَمة بن اَكوَع) به عدّه اى از ياران پيامبر خدا برخوردم و آنان گفتند: كار عامر، تباه شد. خودش را كُشت (به كُشتن داد). من با چشم گريان، نزد پيامبرخدا آمدم و گفتم: اى پيامبر خدا! آيا كار عامر، تباه شد؟ فرمود: «چه كسى اين حرف را زده است؟». گفتم: گروهى از ياران شما. پيامبر خدا فرمود: «دروغ گفته هر كه اين حرف را زده است؛ بلكه عامر، دو پاداش دارد». عامر در راه رفتن به خيبر براى ياران پيامبر خدا ـ كه پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در ميانشان بود ـ، رجز مى خواند و سواران را به حركت وا مى داشت.او اين اشعار را مى خواند: به خدا سوگند، اگر خدا نبود، ما هدايت نمى شديم و زكات نمى داديم و نماز نمى خوانديم. كسانى كه ما را انكار كردند، هرگاه بخواهند فتنه و آشوب به پا كنند، زير بار نمى رويم. ما از فضل تو بى نياز نيستيم. پس در هنگام رو يا رويى با دشمن گام هايمان را استوار بدارو بر ما آرامش فرو فرست. پيامبر خدا فرمود: «اين كيست؟». گفتند: عامر است، اى پيامبر خدا! فرمود: «پروردگارت تو را بيامرزد!». پيامبر خدا، هرگز براى كسى اختصاصاً طلب آمرزش نكرد، مگر اين كه او به شهادت رسيد. عمر بن خطّاب، چون اين سخن [پيامبر خدا] را شنيد، گفت: اى پيامبر خدا! كاش [او را دعا نمى كردى و]ما را از وجود عامر، بهره مند نگاه مى داشتى! عامر به ميدان جنگ رفت و شهيد شد. پيامبر خدا، سپس مرا در پى على عليه السلام فرستاد و فرمود: «امروز، اين پرچم را به مردى مى دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مى دارند». من نزد على عليه السلام رفتم و او را كه مبتلا به چشمْ درد بود، آوردم. پيامبر خدا به چشمان او آب دهان [خود را] ماليد و آن گاه، پرچم را به او سپرد. در اين هنگام، مرحب بيرون آمد و در حالى كه شمشير خود را در هوا مى چرخاند، مى گفت: خيبر مى داند كه من، مرحب هستم. غرق در سلاحم و پهلوانى كار آزموده ام آن گاه كه آتش جنگ ها شعله ور شود. على ـ كه درودها و بركات خدا بر او باد ـ نيز فرمود: من، آنم كه مادرم مرا «حيدر» ناميد. همچون شير بيشه ها وحشتناك و پُرهيبتم. آنان را با پيمانه بزرگ، كِيل مى كنم. پس، سر مرحب را با شمشير شكافت و فتح به دست او صورت گرفت.