حدیث دربارهجنگ فتح مكّه

كنز العمّال عن أبي مريمَ السَّلوليّ:شَهِدتُ رسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يومَ فَتحِ مَكَّةَ والهَديُ معكوفا، فجاءَهُ الحارثُ بنُ هِشامٍ فقالَ: يا محمّدُ، جِئتَنا بِأوباشٍ مِن أوباشِ الناسِ تُقاتِلُنا بِهِم؟! فقالَ لَهُ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: اُسكُتْ، هَؤلاءِ خيرٌ مِنكَ ومِمَّن أخَذَ بِأخذِكَ، هؤلاءِ يُؤمِنونَ بِاللّهِ ورسولِهِ. ۱
كنز العمّالـ به نقل از ابى مريم سَلولى ـ: در روز فتح مكّه كه جلو قربانى ها را گرفته بودند، به حضور پيامبر خدا رسيدم. حارث بن هشام نزد ايشان آمد و گفت: اى محمّد! مشتى فرومايه و اوباش آورده اى كه به كمك آنها با ما بجنگى؟ پيامبر خدا به او فرمود: «خاموش! اينها بهتر از تو و هم مسلكان تو هستند. اينان به خدا و فرستاده او ايمان دارند».
۱.كنز العمّال: ج 10 ص 503 ح 30169.

احادیث دیگر این موضوع

۷
كنز العمّالـ به نقل از ابو خلف اَعمى، از عثمان بن عفّان ـ: وى (عثمان) در روز فتح مكّه، دست ابن ابى سَرح را گرفت و او را [براى گرفتن امان] به نزد پيامبر خدا آورد. پيامبر خدا، قبلاً دستور داده بود كه هر كس ابن ابى سَرح را ديد او را بكُشد، گرچه خود را به پرده هاى كعبه آويخته باشد. عثمان گفت: اى پيامبر خدا! ابن ابى سَرح را هم مانند بقيه مردم ببخش. ابن ابى سَرح، دستش را به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله دراز كرد؛ امّا ايشان سرش را از او برگرداند. بار ديگر، دستش را دراز كرد، پيامبر خدا دستش را از او كنار كشيد. براى بار سوم، دست خود را به سوى ايشان دراز كرد و اين بار، پيامبر صلى الله عليه و آله با او بيعت كرد و امانش داد. وقتى او رفت، پيامبر خدا فرمود: «مگر نديديد با او چه كردم؟». گفتند: اى پيامبر خدا! چرا به ما اشاره نكردى [كه او را بكُشيم]؟ پيامبر خدا فرمود: «در اسلام، اشاره كردن و بى خبر كشتن (ترور) وجود ندارد. ايمان، بى خبر كشتن را ممنوع كرده و پيامبران به غافلگير كردن و خيانت، اشاره نمى كنند».
كنز العمّالـ به نقل از سهيل بن عمرو ـ: زمانى كه پيامبر خدا وارد مكّه شد و پيروز گرديد، من به خانه ام رفتم و در را به روى خودم بستم و به فرزندم عبد اللّه بن سهيل، پيغام فرستادم كه از محمّد صلى الله عليه و آله برايم امان بگيرد؛ زيرا از كشته شدن، ايمن نيستم. عبد اللّه بن سهيل، نزد پيامبر رفت و گفت: اى پيامبر خدا! آيا پدرم را امان مى دهى؟ فرمود: «آرى. او در امان خداست. بنا بر اين، از خانه بيرون بيايد». پيامبر خدا، آن گاه به كسانى كه پيرامونش بودند، فرمود: «هر يك از شما سُهيل را ديد، به او نگاه تند نكند. او بايد از خانه بيرون بيايد. به جان خودم سوگند كه سهيل، شخص خِردمند و بزرگوارى است و كسى چون سهيل، چنان نيست كه اسلام را نشناسد و به خوبى مى داند كه آيينى كه بر آن بوده است، برايش سودى ندارد. پس، عبد اللّه نزد پدر خود رفت و فرموده پيامبر خدا را به اطّلاع او رسانيد. سُهيل گفت: به خدا سوگند كه او در خُردى و بزرگى نيكوكار بوده و هست. سهيل در اسلام آوردن، همچنان سرگردان و مردّد بود و در جنگ حُنَين با آن كه هنوز مشرك بود، پيامبر خدا را همراهى كرد و در جِعرانه، اسلام آورد. پيامبر خدا، در آن روز از غنايم حُنَين، يكصد شتر به او داد.