حدیث دربارهجنگ فتح مكّه

كنز العمّال عن الزهري عن بعض آل عمر عن عمر بن الخطاب:لَمّا كانَ يومُ الفَتحِ ورسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله بمكَّةَ، أرسَلَ إلى صَفوانَ بنِ اُمَيَّةَ وإلى أبي سُفيانَ بنِ حَربٍ وإلَى الحارثِ ابنِ هِشامٍ، قالَ عمرُ: فَقُلتُ: قَد أمكَنَ اللّهُ مِنهُم لَأعرِفَنَّهُم بما صَنَعُوا، حتى قالَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: مَثَلِي ومَثَلُكُم كَما قالَ يوسفُ لِاءخوَتِهِ: «لا تَثْرِيبَ علَيكُمُ اليومَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُم وهُو أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ» ۱، قالَ عمرُ: فَانفَضَحتُ حَياءً مِن رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله؛ كَراهِيَةَ أن يَكونَ بَدَرَ مِنّي وقد قالَ لَهُم رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله ما قالَ. ۲
كنز العمّالـ به نقل از زُهْرى، از يكى از خاندان عمر، از عمر بن خطّاب ـ: چون روز فتح شد و پيامبر خدا به مكّه در آمد، در پىِ صفوان بن اميّه و ابو سفيان بن حرب و حارث بن هشام فرستاد. من با خودم گفتم: خدا، آنها را به چنگ ما انداخت. سزاى اعمالشان را به آنها خواهم چشاند. امّا پيامبر خدا، به آنان فرمود: «من، امروز به شما همانى را مى گويم كه يوسف به برادرانش گفت: «امروز، ملامتى بر شما نيست. خداوند، شما را ببخشايد كه او مهربان ترينِ مهربانان است» . من از اين كه چنان فكرى در فكرم گذشت و پيامبر خدا به آنها چنان گفت، از پيامبر خدا شرمنده شدم.
۱.يوسف: 92.
۲.كنز العمّال: ج 10 ص 498 ح 30158.

احادیث دیگر این موضوع

۷
كنز العمّالـ به نقل از ابو خلف اَعمى، از عثمان بن عفّان ـ: وى (عثمان) در روز فتح مكّه، دست ابن ابى سَرح را گرفت و او را [براى گرفتن امان] به نزد پيامبر خدا آورد. پيامبر خدا، قبلاً دستور داده بود كه هر كس ابن ابى سَرح را ديد او را بكُشد، گرچه خود را به پرده هاى كعبه آويخته باشد. عثمان گفت: اى پيامبر خدا! ابن ابى سَرح را هم مانند بقيه مردم ببخش. ابن ابى سَرح، دستش را به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله دراز كرد؛ امّا ايشان سرش را از او برگرداند. بار ديگر، دستش را دراز كرد، پيامبر خدا دستش را از او كنار كشيد. براى بار سوم، دست خود را به سوى ايشان دراز كرد و اين بار، پيامبر صلى الله عليه و آله با او بيعت كرد و امانش داد. وقتى او رفت، پيامبر خدا فرمود: «مگر نديديد با او چه كردم؟». گفتند: اى پيامبر خدا! چرا به ما اشاره نكردى [كه او را بكُشيم]؟ پيامبر خدا فرمود: «در اسلام، اشاره كردن و بى خبر كشتن (ترور) وجود ندارد. ايمان، بى خبر كشتن را ممنوع كرده و پيامبران به غافلگير كردن و خيانت، اشاره نمى كنند».
كنز العمّالـ به نقل از سهيل بن عمرو ـ: زمانى كه پيامبر خدا وارد مكّه شد و پيروز گرديد، من به خانه ام رفتم و در را به روى خودم بستم و به فرزندم عبد اللّه بن سهيل، پيغام فرستادم كه از محمّد صلى الله عليه و آله برايم امان بگيرد؛ زيرا از كشته شدن، ايمن نيستم. عبد اللّه بن سهيل، نزد پيامبر رفت و گفت: اى پيامبر خدا! آيا پدرم را امان مى دهى؟ فرمود: «آرى. او در امان خداست. بنا بر اين، از خانه بيرون بيايد». پيامبر خدا، آن گاه به كسانى كه پيرامونش بودند، فرمود: «هر يك از شما سُهيل را ديد، به او نگاه تند نكند. او بايد از خانه بيرون بيايد. به جان خودم سوگند كه سهيل، شخص خِردمند و بزرگوارى است و كسى چون سهيل، چنان نيست كه اسلام را نشناسد و به خوبى مى داند كه آيينى كه بر آن بوده است، برايش سودى ندارد. پس، عبد اللّه نزد پدر خود رفت و فرموده پيامبر خدا را به اطّلاع او رسانيد. سُهيل گفت: به خدا سوگند كه او در خُردى و بزرگى نيكوكار بوده و هست. سهيل در اسلام آوردن، همچنان سرگردان و مردّد بود و در جنگ حُنَين با آن كه هنوز مشرك بود، پيامبر خدا را همراهى كرد و در جِعرانه، اسلام آورد. پيامبر خدا، در آن روز از غنايم حُنَين، يكصد شتر به او داد.