حدیث دربارهكوچ از عرفات

صحيح البخاري عن ابن عبّاس:أنَّهُ دَفَعَ مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله يَومَ عَرَفَةَ، فَسَمِعَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله وَراءَهُ زَجرًا شَديدًا وضَربًا وصَوتًا لِلإِبِلِ، فَأَشارَ بِسَوطِهِ إلَيهِم، وقالَ: أيُّهَا النّاسُ، عَلَيكُم بِالسَّكينَةِ، فَإِنَّ البِرَّ لَيسَ بِالإيضاع ۱. ۲
صحيح البخارىـ به نقل از ابن عبّاس ـ: روز عرفه، همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از عرفات، كوچ كردم. پيامبر خدا، از پشت سرش سر و صداى بسيارى شنيد كه [براى تند راندن]بر شتران مى زدند و شتران نيز سر و صدا مى كردند. با شلّاقى كه در دستش بود، به آنان اشاره كرد و فرمود: «اى مردم! آرامش داشته باشيد. نيكى، در تند تاختن نيست».
۱.الإيضاع: سَير مثل الخَبَب. والوَضْع هو العَدْو، ووضَعَ البعير وأوضعه راكبه إذا حمله على سرعة السير (لسان العرب: ج 8 ص 398).
۲.صحيح البخاري: ج 2 ص 601 ح 1587.

احادیث دیگر این موضوع

۲
الكافىـ به نقل از معاوية بن عمّار ـ: امام صادق عليه السلام فرمود: «مشركان، پيش از غروب آفتابْ كوچ مى كردند؛ ولى پيامبر خدا با آنانْ مخالفت كرد و پس از غروب، كوچ كرد». [سپس] امام صادق عليه السلام فرمود: «خورشيد كه غروب كرد، با آرامش و وقار، همراه مردمْ كوچ كن و در هنگام كوچ، از خداوندْ آمرزش بخواه؛ چرا كه خداوند عز و جل مى فرمايد: «آن گاه، از آن جا كه مردم كوچ مى كنند، كوچ كنيد؛ و از خدا آمرزش بخواهيد كه خدا، آمرزنده و مهربان است» . چون به [كوهِ] كَثيب احمر نام كوهى است كه مشركان، براى تماشاى لشكر پيامبر صلى الله عليه و آله در فتح مكّه، بالاى آن رفته بودند. در سمت راست جادّه رسيدى، بگو: خدايا! بر موقفم رحمت آور و علمم را افزون كن و دينم را به سلامت بدار و عباداتم را بپذير. و مبادا تند بتازى، آن گونه كه بسيارى از مردم مى كنند؛ چرا كه پيامبر خدا فرموده است: اى مردم! حج، اسب تاختن و شتر دواندن نيست. از خدا پروا كنيد و نيكو سِير كنيد تا ضعيف و مسلمانى را زيرِ پا قرار ندهيد. و در رفتن، ميانه رو باشيد؛ زيرا پيامبر خدا، ناقه خويش را متوقّف مى كرد، تا آن جا كه سرِ ناقه، به جلوى كجاوه مى خورد، و مى فرمود: اى مردم! آرامش داشته باشيد!. پس سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله بايد پيروى شود». نيز از امام صادق عليه السلام شنيدم كه [در شامگاه عرفه] مى فرمود: «خدايا! از آتش، نجاتم ده». اين را تكرار كرد، تا مردم كوچ كردند. گفتم: كوچ نمى كنى؟ مردم رفتند. فرمود: «من، از شلوغىْ بيم دارم. مى ترسم كه در آزردن مردم، شريك شوم».