حدیث دربارههر كه با على دشمنى كند
الإصابة عن ابن الزبير:قَدِمَ مُعاوِيَةُ حاجّا، فَدَخَلَ المَسجِدَ. فَرَأى شَيخا لَهُ ضَفيرَتانِ، كانَ أحسَنَ الشُّيوخِ سَمتا ۱، وأنظَفَهُم ثَوبا، فَسَأَلَ فَقيلَ لَهُ: إنَّهُ ابنُ عُرَيضٍ، فَأَرسَلَ إلَيهِ فَجاءَ.
فَقالَ: ما فَعَلتَ أرضَكَ تيماءَ؟ قالَ: باقِيَةٌ. قالَ: بِعنيها. قالَ: نَعَم، ولَولَا الحاجَةُ ما بِعتُها. وَاستَنشَدَهُ مَرثِيَةَ ابنِهِ لِنَفسِهِ فَأَنشَدَهُ، ودارَ بَينَهُما كَلامٌ فيهِ ذِكرُ عَلِيٍّ، فَغَضَّ ابنُ عُرَيضٍ مِن مُعاوِيَةَ، فَقالَ مُعاوِيَةُ: ما أراهُ إلّا قَد خَرِفَ فَأَقيموهُ.
فَقالَ: ما خَرِفتُ، ولكِن أنشُدُكَ اللّهَ يا مُعاوِيَةُ، أما تَذكُرُ يا مُعاوِيَةُ لَمّا كُنّا جُلوسا عِندَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَجاءَ عَلِيٌّ فَاستَقبَلَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله، فَقالَ: قاتَلَ اللّهَ مَن يُقاتِلُكَ، وعادى مَن يُعاديكَ؟ ۲
الإصابةـ به نقل از ابن زبير ـ: معاويه به حج آمد و وارد مسجد شد. پيرمردى را ديد كه دو گيسو داشت و از هر پيرى خوش سيماتر و پاكيزه تر بود. درباره اش پرسيد. گفتند: او ابن عُرَيض است.
معاويه، او را طلبيد و گفت: زمينت را در تيماء، چه كردى؟
پيرمرد گفت: دارم.
معاويه گفت: آن را به من بفروش.
پيرمرد گفت: باشد. اگر نياز نمى داشتم، آن را نمى فروختم.
معاويه از او خواست شعرى را كه پسرش در رثاى خودش گفته است، برايش بخواند ۳ و او براى معاويه خواند. ميان آن دو، سخنانى گذشت كه در آن، از على عليه السلام ياد شد. ابن عريض، معاويه را تحقير كرد. معاويه گفت: پيرمرد، خِرَدش را از دست داده است. بلندش كنيد.
ابن عريض گفت: من خِرَدم را از دست نداده ام؛ بلكه تو را به خدا سوگند مى دهم ـ اى معاويه! ـ، به ياد دارى ـ اى معاويه! ـ كه نزد پيامبر خدا نشسته بوديم و على آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله رو به او كرد و فرمود: «خدا بجنگد با آن كس كه با تو بجنگد و دشمنى كند با هر آن كس كه با تو دشمنى كند!»؟