حدیث دربارهمعاوية بن ابى سفيان و پدرش
وقعة صفّين عن عليّ بن الأقمر:وَفَدنا عَلى مُعاوِيَةَ وقَضَينا حَوائِجَنا، ثُمَّ قُلنا: لَو مَرَرنا بِرَجُلٍ قَد شَهِدَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله وعايَنَهُ، فَأَتَينا عَبدَ اللّهِ بنَ عُمَرَ فَقُلنا: يا صاحِبَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، حَدِّثنا ما شَهِدتَ ورَأَيتَ.
قالَ: إنَّ هذا أرسَلَ إلَيَّ ـ يَعني مُعاوِيَةَ ـ فَقالَ: لَئِن بَلَغَني أنَّكَ تُحَدِّثُ لأََضرِبَنَّ عُنُقَكَ، فَجَثَوتُ عَلى رُكبَتَيَّ بَينَ يَدَيهِ، ثُمَّ قُلتُ: وَدِدتُ أنَّ أحَدَّ سَيفٍ في جُندِكَ عَلى عُنُقي. فَقالَ: وَاللّهِ ما كُنتُ لِاُقاتِلَكَ ولا أقتُلَكَ.
وَايمُ اللّهِ ما يَمنَعُني أن اُحَدِّثَكُم ما سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ فيهِ؛ رَأَيتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله أرسَلَ إلَيهِ يَدعوهُ ـ وكانَ يَكتُبُ بَينَ يَدَيهِ ـ فَجاءَ الرَّسولُ فَقالَ: هُوَ يَأكُلُ، فَقالَ: لا أشبَعَ اللّهُ بَطنَهُ! فَهَل تَرَونَهُ يَشبَعُ؟
قالَ: وخَرَجَ مِن فَجٍّ فَنَظَرَ رَسولُ اللّهِ إلى أبي سُفيانَ وهُوَ راكِبٌ ومُعاوِيَةُ، وأخوهُ، أحَدُهُما قائِدٌ وَالآخَرُ سائِقٌ، فَلَمّا نَظَرَ إلَيهِم رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ: اللّهُمَّ العَنِ القائِدَ وَالسّائِقَ وَالرّاكِبَ.
قُلنا: أنتَ سَمِعتَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله؟ قالَ: نَعَم، وإلّا فَصَمَّتا اُذُنايَ، كَما عَمِيَتا عَينايَ. ۱
وقعة صفّينـ به نقل از على بن اقمر ـ: ما عدّه اى نزد معاويه رفتيم و حاجت هايمان را برآورده ساختيم. سپس با خود گفتيم: كاش به مردى بر مى خورديم كه از زمان حيات پيامبر خدا بوده و او را ديده باشد. پس نزد عبد اللّه بن عمر رفتيم و گفتيم: اى صحابى پيامبر خدا! از آنچه مشاهده كرده اى و ديده اى، براى ما حديث كن.
او گفت: اين (يعنى معاويه)، مرا احضار كرد و گفت: اگر به من خبر برسد كه تو حديث مى گويى، گردنت را خواهم زد.
من در برابرش زانو زدم و گفتم: دوست دارم تيزترين تيغى كه در سپاه توست، بر گردن من فرود آيد.
او گفت: به خدا سوگند، من سرِ آن ندارم كه با تو بجنگم يا تو را بكُشم.
[با اين حال] به خدا سوگند، هيچ چيز مانع من نمى شود كه آنچه را از پيامبر خدا درباره او شنيده ام، براى شما باز گويم. من خود ديدم كه پيامبر خدا، در پىِ او ـ كه كاتب ايشان بود ـ فرستاد، و فرستاده باز آمد و گفت: او مشغول خوردن غذاست.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند، شكمش را سير نكند!».
پس آيا هرگز او را سير مى بينيد؟ روزى نيز پيامبر صلى الله عليه و آله از درّه اى خارج شد. ابو سفيان را ديد كه سوار است و معاويه و برادرش، يكى مَركبش را از جلو مى كشد و ديگرى از پس مى رانَد. چون پيامبر خدا آنها را ديد، گفت: «بار خدايا! جلودار و مَركب ران و سواره را لعنت كن».
ما گفتيم: تو خود از پيامبر خدا شنيدى؟
گفت: آرى. دو گوشم كَر و دو چشم كور باد، اگر خلاف گفته باشم.
۱.وقعة صفّين: ص 220، بحار الأنوار: ج 33 ص 190 ح 472 و 473 وراجع: تاريخ الطبري: ج 10 ص 58.