حدیث دربارهمعاوية بن ابى سفيان و پدرش

صحيح مسلم عن ابن عبّاس:كُنتُ ألعَبُ مَعَ الصِّبيانِ فَجاءَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَتَوارَيتُ خَلفَ بابٍ، قالَ: فَجاءَ فَحَطَأَني ۱ حَطأَةً وقالَ: اِذهَب وَادعُ لي مُعاوِيَةَ. قالَ: فَجِئتُ فَقُلتُ: هُوَ يَأكُلُ. قالَ: ثُمَّ قالَ لي: اِذهَب فَادعُ لي مُعاوِيَةَ. قالَ: فَجِئتُ فَقُلتُ: هُوَ يَأكُلُ، فَقالَ: لا أشبَعَ اللّهُ بَطنَهُ! ۲
صحيح مسلمـ به نقل از ابن عبّاس ـ: با كودكان، سرگرم بازى بودم كه پيامبر خدا آمد. من، پشت در پنهان شدم. ايشان آمد و با دستش بر ميان دو شانه ام ضربه اى زد و فرمود: «برو و معاويه را برايم صدا بزن». من، رفتم و برگشتم و گفتم: او مشغولِ خوردن است. ايشان، دوباره به من فرمود: «برو و معاويه را نزد من بخوان». من، رفتم و دوباره آمدم و گفتم: هنوز مى خورَد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند، شكمش را سير نكند!». ۳
۱.حَطَأه: دَفَعه بكفّه. وقيل: لا يكون الحَطْ ءُ إلّا ضربة بالكفّ بين الكتفين (النهاية: ج 1 ص 404 «حطا»).
۲.صحيح مسلم: ج 4 ص 2010 ح 96؛ بحار الأنوار: ج 33 ص 217 نقلاً عن الغارات عن أنس بن مالك: «سمعت رسول اللّه يقول: سيظهر على الناس رجل من اُمّتي عظيم السرة واسع البلعوم يأكل ولا يشبع يحمل وزر الثقلين يطلب الإمارة يوما، فإذا أدركتموه فأبقروا بطنه». وفي المناقب للخوارزمي: ص 11 ح 1؛ «أبو عبدالرحمن أحمد بن شعيب المعروف بالحافظ النسائي المتوفّى عام 303، أحد أصحاب الصحاح والسنن، غادر مصر في اُخريات عمره نازلاً مدينة دمشق، فوجد الكثير من أهلها منحرفين عن الإمام، فأخذ ينشر مناقبه وفضائله فألقى محاضرات متواصلة في فضائل الوصي، وبعد أن فرغ من تأليف كتابه ونشره، سُئِلَ عن معاوية وما روي من فضائله، فقال: أما يرضى معاوية أن يخرج رأسا برأس حتّى يفضّل؟ وفي رواية اُخرى: لا أعرف له فضيلة إلّا «لا أشبع اللّه بطنه» فهجموا عليه يضربون بأرجلهم في خصييه حتّى أخرجوه من المسجد، فقال: احملوني إلى مكّة فحُمل إليها وتوفّي بها حتّى مات بسبب ذلك الدوس».
۳.در الدرّ المنثور (ج 8 ص 168) به نقل از ابن ابى شيبه، از شعبى آمده است: معاويه، پس از آن كه شكمش گُنده و گوشتالود شد، نشسته خطبه مى خواند. در بحارالأنوار (ج 33 ص 217) به نقل از الغارات، از انس بن مالك آمده است: از پيامبر خدا شنيدم كه مى فرمايد: «به زودى، مردى از امّت من بر مردم مسلّط خواهد شد كه شكمى گُنده و حلقومى گشاده دارد و هر چه مى خورَد، سير نمى شود و گناه جنّ و اِنس را بر دوش مى كشد و روزى در پىِ حكومت بر مى آيد. پس اگر او را ديديد، شكمش را بِدَريد». در المناقب خوارزمى (ص 11 ح 1) آمده است: ابو عبد الرحمان احمد بن شعيب، معروف به حافظ نَسايى (م 303 ق)، يكى از نويسندگان صحاح و سنن، در اواخر عمرش مصر را ترك كرد و در شهر دمشق، اقامت گزيد. وى ديد كه بسيارى از مردم آن ديار، از امام [على عليه السلام]، منحرف گشته اند. از اين رو، به نشر مناقب و فضايل ايشان پرداخت و سخنرانى هاى پياپى، در فضايل وصى ايراد كرد. زمانى كه از تأليف و نشر كتابش فراغت يافت، از او درباره معاويه و فضايلى كه از وى روايت مى شود، سؤال كردند. گفت: آيا معاويه از اين كه همتاى ديگران باشد، راضى نمى شود و حتما بايد برترى داده شود؟! به روايتى ديگر گفت: من براى او فضيلتى جز «خداوند، شكمش را سير نكند!» نمى شناسم. پس مردم بر او هجوم بردند و با لگد به جانش افتادند و به بيضه هايش لگد كوفتند و از مسجد، بيرونش كردند. او گفت: مرا به مكّه ببريد. او را به مكّه بُردند و در آن جا بر اثر همان لگدهايى كه خورده بود، درگذشت.

احادیث دیگر این موضوع

۶
وقعة صفّينـ به نقل از على بن اقمر ـ: ما عدّه اى نزد معاويه رفتيم و حاجت هايمان را برآورده ساختيم. سپس با خود گفتيم: كاش به مردى بر مى خورديم كه از زمان حيات پيامبر خدا بوده و او را ديده باشد. پس نزد عبد اللّه بن عمر رفتيم و گفتيم: اى صحابى پيامبر خدا! از آنچه مشاهده كرده اى و ديده اى، براى ما حديث كن. او گفت: اين (يعنى معاويه)، مرا احضار كرد و گفت: اگر به من خبر برسد كه تو حديث مى گويى، گردنت را خواهم زد. من در برابرش زانو زدم و گفتم: دوست دارم تيزترين تيغى كه در سپاه توست، بر گردن من فرود آيد. او گفت: به خدا سوگند، من سرِ آن ندارم كه با تو بجنگم يا تو را بكُشم. [با اين حال] به خدا سوگند، هيچ چيز مانع من نمى شود كه آنچه را از پيامبر خدا درباره او شنيده ام، براى شما باز گويم. من خود ديدم كه پيامبر خدا، در پىِ او ـ كه كاتب ايشان بود ـ فرستاد، و فرستاده باز آمد و گفت: او مشغول خوردن غذاست. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند، شكمش را سير نكند!». پس آيا هرگز او را سير مى بينيد؟ روزى نيز پيامبر صلى الله عليه و آله از درّه اى خارج شد. ابو سفيان را ديد كه سوار است و معاويه و برادرش، يكى مَركبش را از جلو مى كشد و ديگرى از پس مى رانَد. چون پيامبر خدا آنها را ديد، گفت: «بار خدايا! جلودار و مَركب ران و سواره را لعنت كن». ما گفتيم: تو خود از پيامبر خدا شنيدى؟ گفت: آرى. دو گوشم كَر و دو چشم كور باد، اگر خلاف گفته باشم.
امام حسن عليه السلامـ در احتجاج با معاويه ـشما را به خدا سوگند، آيا مى دانيد كه پيامبر خدا، ابو سفيان را در هفت جا لعنت كرد: نخست، هنگامى كه از مكّه به سوى مدينه حركت كرد و ابو سفيان، از شام مى آمد و به بدگويى از ايشان پرداخت و ناسزايش گفت و تهديدش كرد و خواست به پيامبر صلى الله عليه و آله حمله كند؛ امّا خداوند عز و جل شرّ او را از ايشان، دور گردانيد. دوم، روز كاروان، كه ابو سفيان، كاروانش را از بيراهه بُرد تا به دست پيامبر صلى الله عليه و آله نيفتد. سوم، روز اُحُد، روزى كه پيامبر خدا فرمود: «خداوند، حامى ماست و شما را هيچ حامى اى نباشد» و ابوسفيان گفت: ما [بُتِ] عُزّا را داريم و شما عُزّايى نداريد. پس خدا و فرشتگان او و پيامبرش و همه مؤمنان، او را لعنت كردند. چهارم، روز حنين، روزى كه ابوسفيان با گروهى از قريش و هَوازِن آمد، و عُيَينَه با غَطفان و يهود؛ امّا خداوند، آنان را خشم آلود بازگردانيد، بى آن كه به هدفى دست يافته باشند. اين، سخن خداوند عز و جل است كه در دو سوره، آن را نازل فرمود و در هر دو جا، ابو سفيان و يارانش را كافر ناميده است، و تو ـ اى معاويه! ـ آن روز در مكّه، مشرك و بر آيين پدرت بودى، در حالى كه على عليه السلام آن روز با پيامبر خدا و بر عقيده و آيين او بود. پنجم، اين سخن خداوند عز و جل كه: «و قربانى را كه نمى گذارند به جايگاهش برسد» ، و اين تو و پدرت و مشركان قريش بوديد كه مانع [رفتن] پيامبر خدا [به مكّه]شديد، و خداوند، او را لعنتى كرد كه او و نسل او را تا روز قيامت، در بر گرفته است. ششم، روز احزاب، روزى كه ابو سفيان با جمعى از قريش آمد و عُيَينَة بن حُصَين بن بدر با غَطفان، و پيامبر خدا رهبران و پيروان و دنباله روان [آنان]را تا روز قيامت، لعنت كرد. به پيامبر صلى الله عليه و آله گفته شد: اى پيامبر خدا! آيا در ميان پيروان، شخص مؤمنى نيست؟ فرمود: «لعنت، شامل پيروانِ مؤمن نمى شود؛ امّا در ميان رهبران، نه مؤمنى است، نه اجابت كننده اى و نه نجات يابنده اى». و هفتم، روز گردنه، مقصود، تلاشى است كه از جانب منافقان براى ترور پيامبر صلى الله عليه و آله در مسير رفتنش به غزوه تبوك صورت گرفت. روزى كه دوازده مرد، قصد جان پيامبر خدا را كردند و از آن عدّه، هفت نفر از بنى اميّه بودند و پنج نفر از ديگر قريش، و خداوند ـ تبارك و تعالى ـ و پيامبرش، كسانى را كه در آن گردنه بودند، به استثناى پيامبر صلى الله عليه و آله و مَركب ران و جلودارش، لعنت كرد.