حدیث دربارهابو قِرصافه
دلائل النبوّة لأبي نعيم عن أبي قرصافة صاحب رسول اللّه صلى الله عليه و آله:كانَ بَدءُ إسلامي أنّي كُنتُ يَتيما بَينَ اُمّي وخالَتي، وكانَ أكثَرُ مَيلي إلى خالَتي، وكُنتُ أرعى شُوَيهاتٍ لي، فَكانَت خالَتي كَثيرا ما تَقولُ لي: يا بُنَيَّ لا تَمُرَّ بِهذَا الرَّجُلِ ـ تَعنِي النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله ـ فَيُغوِيَكَ ويُضِلَّكَ، فَكُنتُ أخرُجُ حَتّى آتِيَ المَرعى وأترُكُ شُوَيهاتي، ثُمَّ آتِي النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله فَلا أزالُ عِندَهُ أسمَعُ مِنهُ، وأروحُ بِغَنَمي ضُمرا يابِساتِ الضُّروعِ.
فَقالَت لي خالَتي: ما لِغَنَمِكَ يابِساتِ الضُّروعِ؟ قُلتُ: ما أدري.
ثُمَّ عُدتُ إلَيهِ اليَومَ الثّانِيَ، فَفَعَلَ كَما فَعَلَ اليَومَ الأَوَّلَ غَيرَ أنّي سَمِعتُهُ يَقولُ: أيُّهَا النّاسُ هاجِروا وتَمَسَّكوا بِالإِسلامِ؛ فَإِنَّ الهِجرَةَ لا تَنقَطِعُ مادامَ الجِهادُ، ثُمَّ إنّي رَجَعتُ بِغَنَمي كَما رُحتُ اليَومَ الأَوَّلَ.
ثُمَّ عُدتُ إلَيهِ اليَومَ الثّالِثَ، فَلَم أزَل عِندَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله أسمَعُ مِنهُ حَتّى أسلَمتُ وبايَعتُهُ وصافَحتُهُ بِيَدي، وشَكَوتُ إلَيهِ أمرَ خالَتي وأمرَ غَنَمي.
فَقالَ لي رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: جِئني بِالشِّياهِ، فَجِئتُهُ بِهِنَّ، فَمَسَحَ ظُهورَهُنَّ وضُروعَهُنَّ، ودَعا فيهِنَّ بِالبَرَكَةِ فَامتَلَأنَ شَحما ولَبَنا، فَلَمّا دَخَلتُ عَلى خالَتي بِهِنَّ قالَت: يا بُنَيَّ هكَذا فَارعَ.
قُلتُ: يا خالَةُ ما رَعَيتُ إلّا حَيثُ كُنتُ أرعى كُلَّ يَومٍ، ولكِن اُخبِرُكِ بِقِصَّتي، فَأَخبَرتُها بِالقِصَّةِ وإتيانِي النَّبِيَّ صلى الله عليه و آله، وأخبَرتُها بِسيرَتِهِ وبِكَلامِهِ. ۱
دلائل النبوّة، ابو نعيمـ به نقل از ابو قرصافه، صحابى پيامبر خدا ـ: اسلام آوردن من، اين گونه بود كه من يتيم بودم و مادرم و خاله ام مرا سرپرستى مى كردند و گرايش من به خاله ام بيشتر بود. چندتايى ميش داشتم كه آنها را مى چرانيدم. خاله ام مُدام به من مى گفت: فرزندم! از كنار اين مرد (يعنى پيامبر صلى الله عليه و آله) رد نشوى، كه تو را فريب مى دهد و گم راه مى كند. امّا من بيرون مى آمدم و به چراگاه مى رفتم و برّه هايم را رها مى كردم و خود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى رفتم و مدّت ها نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى نشستم و به سخنان ايشان گوش مى دادم و شبانگاه، گوسفندانم را با شكم خالى و پستان هاى خشكيده برمى گرداندم.
خاله ام به من گفت: چرا گوسفندانت شيرى در پستان ندارند؟
گفتم: نمى دانم.
روز دوم نيز نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم. ايشان همانند روز اوّل رفتار كرد؛ امّا اين بار شنيدم كه مى فرمايد: «اى مردم! هجرت كنيد و به اسلام چنگ زنيد؛ زيرا تا زمانى كه جهاد هست، هجرت قطع نمى شود».
من باز، همانند روز نخست، با گوسفندانم باز گشتم.
روز سوم نيز نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفتم و به سخنان ايشان گوش دادم تا آن كه اسلام آوردم و با ايشان بيعت كردم و دست دادم، و از قضيّه خاله ام و گوسفندانم به ايشان شكايت نمودم.
پيامبر خدا به من فرمود: «گوسفندان را نزد من بياور».
من، آنها را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بردم. ايشان به پشت و پستان هاى آنها دست كشيد و برايشان دعاى بركت كرد و در حال، فربه و پُرشير شدند.
چون گوسفندان را نزد خاله ام بردم، گفت: پسرم! اين گونه بچران.
گفتم: خاله! امروز هم در همان جايى چرانيدم كه هر روز مى چراندم؛ امّا داستانم را به تو مى گويم.
و ماجراى خود و داستان رفتنم به نزد پيامبر خدا را برايش گفتم و از رفتار و سخنان ايشان برايش تعريف كردم.
۱.دلائل النبوّة لأبي نعيم: ص 453 ح 378.