حدیث دربارهحسن و حسين عليهماالسلام
تاريخ دمشق عن أبي هريرة:كُنتُ مَعَ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله في سوقٍ مِنَ الأَسواقِ بِالمَدينَةِ، فَانصَرَفَ وَانصَرَفتُ مَعَهُ حَتَّى انتَهَيتُ إلى فِناءِ فاطِمَةَ عليهاالسلام، فَنادى ثَلاثَ مَرّاتٍ ـ يَعنِي الحَسَنَ عليه السلام ـ فَلَم يُجِبهُ أحَدٌ، فَانصَرَفَ حَتَّى انتَهى إلى بَيتِ عائِشَةَ فَقَعَدَ وقَعَدتُ مَعَهُ، فَأَقبَلَ الحَسَنُ عليه السلام وفي عُنُقِهِ سِخابٌ، فَظَنَنتُ أنَّما حَبَسَتهُ اُمُّهُ تَلبَسُهُ.
فَقالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله هكَذا ـ بِيَدِهِ ـ إلَى الحَسَنِ عليه السلام، هكَذا وَالتَزَمَهُ، وقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: اللّهُمَّ إنّي اُحِبُّهُ فَأَحِبَّهُ وأحِبَّ مَن يُحِبُّهُ. ۱
تاريخ دمشقـ به نقل از ابو هُرَيره ـ: با پيامبر صلى الله عليه و آله در يكى از بازارهاى مدينه بودم كه برگشت و من هم با او برگشتم. چون به درِ خانه فاطمه عليهاالسلام رسيدم، سه بار حسن عليه السلام را صدا زد؛ امّا كسى پاسخى نداد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به راه خود ادامه داد تا آن كه به خانه عايشه رسيد. نشست و من هم با ايشان نشستم. در اين هنگام، حسن عليه السلام در حالى كه گردن بندى از مُهره بر گردنش بود، آمد. به گمانم مادرش او را نگه داشته بود تا آن گردن بند را به گردنش بياويزد.
پيامبر خدا، دستش را اين چنين به طرف حسن عليه السلام دراز كرد و او را در آغوش گرفت و گفت: «بار خدايا! من، او را دوست دارم. تو نيز او را و هم آن كس را كه دوستش مى دارد، دوست بدار».
۱.تاريخ دمشق: ج 13 ص 191 ح 3154؛ شرح الأخبار: ج 3 ص 106 ح 1040 نحوه، بحارالأنوار: ج 43 ص 304.
کلیدواژهها حکمت نامه پیامبر اعظم در یک نگاهحکمت های عبادیدعا و ذکرکسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله برایشان +1 مورد دیگر