حدیث دربارهاين دعاكنندگان
عنه صلى الله عليه و آله:إنَّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ انطَلَقوا إلى حاجَةٍ لَهُم فَأَوَوا إلى غارٍ في جَبَلٍ فَسَقَطَت صَخرَةٌ عَلى بابِ الغارِ فَسَدَّت عَلَيهِم، فَقالوا: يا هؤُلاءِ تَذكُرونَ أحسَنَ أعمالِكُم فَادعُوا اللّهَ عز و جل بِها لَعَلَّ اللّهَ تَعالى يَفرِجُ عَنكُم بِها.
فَقالَ أحَدُهُم: اللّهُمَّ إنَّهُ كانَ لِيَ امرَأَةٌ صَديقَةٌ اُطيلُ الاِختِلافَ إلَيها حَتّى أدرَكتُ مِنها حاجَتي، فَقالَت: اُذَكِّرُكَ اللّهَ تَعالى أن تَركَبَ مِنّي ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَيكَ! قُلتُ: فَأَنَا أحَقُّ أن أخافَ رَبّي عز و جل فَتَرَكتُها مِن مَخافَتِكَ وَابتِغاءِ مَرضاتِكَ، فَإِن كُنتَ تَعلَمُ ذلِكَ فَافرِج عَنّا. فَانصَدَعَ الجَبَلُ عَنهُم حَتّى طَمِعوا فِي الخُروجِ ولَم يَستَطيعُوا الخُروجَ.
وقالَ الثّاني: اللّهُمَّ كانَ لي اُجَراءُ يَعمَلونَ عَمَلاً واحِدا ويَأخُذونَ أجرا واحِدا، وإنَّ أحَدَهُم تَرَكَ أجرَهُ وزَعَمَ أنَّهُ أكثَرُ أجرا مِن أصحابِهِ، فَعَزَلتُ أجرَهُ مِن مالي فَتَلَوَّمَني ۱ بِهِ حَتّى كانَ مالاً وأشياءَ، فَأَتاني بَعدَمَا افتَقَرَ وكَبِرَ، فَقالَ: اُذَكِّرُكَ اللّهَ تَعالى في أجري؛ فَإِنّي أحوَجُ ما كُنتُ، فَطَلَعتُ بِهِ فَوقَ بَيتٍ لي، فَأَرَيتُهُ ما أنمَى اللّهُ تَعالى لَهُ مِن أجرِهِ مِنَ المالِ وَالماشِيَةِ في الغائِطِ ـ يَعنِي الصَّحارى ـ فَقُلتُ لَهُ: هذا لَكَ وهذا لَكَ وهذا لَكَ، فَقالَ: أتَسخَرُ بي أصلَحَكَ اللّهُ؟! كُنتُ اُريدُكَ عَلى أقَلَّ مِن هذا مُثابا عَلَيَّ، قُلتُ: أجَل كُنتَ تُريدُني عَلى أقَلَّ مِن هذا، فَبَلانِيَ اللّهُ تَعالى بِهِ حَتّى بَلَغَ ما تَرى، فَدَفَعتُهُ إلَيهِ يا رَبِّ مِن مَخافَتِكَ وَابتِغاءِ مَرضاتِكَ، فَإِن كُنتَ تَعلَمُ ذلِكَ فَافرِج عَنّا. فَانفَرَجَ الجَبَلُ عَنهُم حَتّى طَمِعوا فِي الخُروجِ ولَم يَستَطيعوا أن يَخرُجوا.
وقالَ الثّالِثُ: اللّهُمَّ يا رَبِّ كانَ لي أبَوانِ ضَعيفانِ فَقيرانِ لَيسَ لَهُما خادِمٌ ولا راعٍ ولا وَلِيٌّ غَيري، فَكُنتُ أرعى لَهُما بِالنَّهارِ وآوي إلَيهِما بِاللَّيلِ، وإنَّ الكَلَأَ نَأى عَنّي فَتَباعَدتُ بِالماشِيَةِ فَأَتَيتُهُما بَعدَما ذَهَبَ اللَّيلُ وناما، فَحَلَبتُ لَهُما ثُمَّ جَلَستُ عِندَ رُؤوسِهِما بِإِنائي كَراهِيَةَ أن اُورِقَهُما ۲ واُوذِيَهُما، حَتَّى استَيقَظا مِن قِبَلِ أنفُسِهِما فَسَقَيتُهُما كَما كُنتُ أفعَلُ، اللّهُمَّ إن كُنتَ تَعلَمُ أنّي فَعَلتُ ذلِكَ مِن مَخافَتِكَ فَافرِج عَنّا، فَانصَدَعَ الجَبَلُ عَنهُم فَخَرجوا يَتَزَلزَلونَ ۳. ۴
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:سه نفر با هم براى كارى بيرون شدند و [در بين راه] به غارى در كوهى پناه بُردند. تخته سنگى بر دهانه غار افتاد و آن را به رويشان بست. گفتند: رفقا! بياييد بهترين كارى را كه كرده ايد، ياد كنيد و خدا را به حقّ آنها بخوانيد. شايد خداوند متعال به واسطه آنها شما را برهانَد.
يكى از آنها گفت: بار خدايا! زنى بود كه دوستش مى داشتم و بسيار نزد او آمد و شد مى كردم، تا آن كه راضى اش كردم از او كام برگيرم. او گفت: به ياد خدا باش و با من كارى مكن كه خداوند بر تو حرام كرده است!
گفتم: راستى كه مرا سِزد كه از پروردگارم بترسم. پس، از ترس تو و براى رضاى تو، او را وا نهادم. حال [اى خداوند!] اگر به راستى چنين است، در كار ما گشايشى آور.
دهانه غار، كمى شكاف برداشت، به طورى كه اميدوار شدند خارج شوند؛ امّا نتوانستند.
دومى گفت: بار خدايا! كارگرانى داشتم كه همگى يك كار مى كردند و مزد يكسانى مى گرفتند. يكى از آنها از گرفتن مزدش ابا ورزيد و گفت كه بايد مزدى بيش از همكارانش بگيرد. من مزد او را از اموالم كنار گذاشتم و او نيامد بگيرد [و با آنها برايش كار كردم] تا آن كه اموال و اشياى بسيار شد. روزى، بعد از آن كه نادار و پير شده بود، نزد من آمد و گفت: تو را به خدا، مزدم را بده كه بيش از پيش به آن محتاجم.
من او را بر بام خانه ام بردم و مال و احشامى را كه در صحرا بودند و آنچه را خداوند متعال با مزد او فراهم آورده بود، نشانش دادم و گفتم: اينها و آنها، همه مال تواَند.
گفت: خدا خيرت دهد! مرا دست انداخته اى؟ من مزدى به مراتب كمتر از اين مى خواستم [و تو نمى دادى]!
گفتم: آرى. تو كمتر از اين مى خواستى؛ امّا خداوند متعال مرا به آن آزمود و مزد تو به اين جا رسيد كه مى بينى. و آنها را ـ اى خداوند! ـ از ترس تو و براى خشنودى تو به او دادم. حال اگر به راستى چنين است، در كار ما گشايشى آور.
پس، دهانه غار كمى بيشتر شكاف برداشت، به طورى كه اميدوار شدند خارج شوند؛ امّا باز نتوانستند.
سومى گفت: بار خدايا! مرا پدر و مادرى ناتوان و نادار بود كه جز من، نه خدمتكارى داشتند و نه چوپانى و نه سرپرستى. روزها گوسفندانشان را مى چرانيدم و شب، نزد آنان باز مى گشتم. يك روز، گوسفندان را به چراگاهى دور بردم و چون برگشتم، پاسى از شب گذشته بود و پدر و مادرم خفته بودند. برايشان شير دوشيدم و با همان ظرف شير بر بالينشان ايستادم ـ چون دلم نمى خواست آنها را بيدار كنم و آزرده شان سازم ـ تا آن كه خودشان بيدار شدند و من، همچون شب هاى قبل، به آن دو، شير نوشاندم. حال ـ اى خداوند! ـ اگر به راستى چنين است كه من اين كار را از ترس تو انجام داده ام، ما را برَهان.
پس، دهانه غار كاملاً باز شد و آن سه، شتابان بيرون زدند.