حدیث دربارهمَثَل پيامبر و امّت او و رسالت او

عنه صلى الله عليه و آله:مَثَلي ومَثَلُ ما بَعَثَني اللّهُ بهِ كمَثَلِ رجُلٍ أتى قَوما فقالَ: ياقَومُ، إنّي رأيتُ الجَيشَ بعَيني، وإنّي أنا النَّذيرُ العُريانُ، فالنَّجاءَ النَّجاءَ! فأطاعَتهُ طائفَةٌ مِن قَومٍ، فأدلَجوا وانطَلَقوا على مَهلِهِم فنَجَوا، وكَذّبَتهُ طائفَةٌ مِنهُم فأصبَحوا مكانَهُم، فصَبَّحَهُمُ الجَيشُ فأهلَكَهُم واجتاحَهُم، فذلكَ مَثَلُ مَن أطاعَني واتَّبَعَ ماجِئتُ بهِ، ومَثَلُ مَن عَصاني وكَذّبَ بما جِئتُ بهِ مِن الحقِّ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:حكايت من و آنچه خداوندْ مرا به آن مبعوث كرده، حكايت مردى است كه نزد مردمى مى رود و مى گويد: «اى مردم! من با چشم خود، لشكر [دشمن] را ديدم و همانا من هشدار دهنده آشكار و بى پرده ام. خود را برهانيد! خود را برهانيد!». پس، گروهى از آن مردم اطاعتش مى كنند و شب هنگام ره سپار مى شوند و به آرامى پيش مى روند و نجات مى يابند و گروهى از ايشان، سخن او را دروغ مى شمارند و شب را در جاى خود مى گذرانند و آن لشكر، سپيده دم بر آنها مى تازد و همه را قلع و قمع مى كند. اين است حكايت كسى كه از من اطاعت كند و از آنچه آورده ام، پيروى نمايد و حكايت كسى كه از من نافرمانى كند و آنچه را از حق آورده ام، دروغ شمارد.
۱.كنز العمّال: ج 1 ص 180 ح 914 عن أبي موسى.

احادیث دیگر این موضوع

۳
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:حكايت من و شما و پيامبران، حكايت گروهى است كه بيابانى خشك و سوزان را مى پيمايند و نمى دانند مسافتى را كه پيموده اند، بيشتر است يا آنچه مانده است. خسته و كوفته مى شوند و توشه شان به پايان مى رسد و در وسط بيابان مى افتند و يقين مى كنند كه از بين مى روند. در همين حال، ناگاه، مردى حلّه بر تن، در حالى كه از سرش آب مى چكد، نمايان مى شود. آن عدّه مى گويند: اين مرد، تازه از آبادى مى آيد. پس، چون به آنها مى رسد، مى گويد: هان! شما را چه شده است؟ آن عدّه مى گويند: مى بينى كه از نفس افتاده ايم و توشه مان تمام شده و در وسط اين بيابان از پا در آمده ايم و نمى دانيم بيشتر راه را پيموده ايم، يا كمترش را! آن مرد مى گويد: اگر شما را به آبى گوارا و باغ هاى سرسبزم برسانم، به من چه مى دهيد؟ آنها مى گويند: هر چه تو بگويى، فرمان خواهيم برد. آن مرد، آنها را به باغ هايى سرسبز و آبى گوارا مى رساند و پس از درنگى كوتاه، به آنها مى گويد: برخيزيد تا شما را به باغ سرسبزتر از اين باغ و آبى گواراتر از اين آب ببرم. امّا بيشتر آن عدّه مى گويند: چيزى نمانده بود كه به همين مقدار هم دست نيابيم. و گروهى از ايشان مى گويند: مگر با اين مرد، عهد و پيمان نبستيد كه نافرمانى اش نكنيد؟ او در آغاز، به شما راست گفت و اين حرفش هم مانند حرف اوّلش راست است. پس با او به راه مى افتند و او آنها را به باغ هايى سرسبز و آبى گوارا مى رساند؛ امّا ديگران [همان جا مى مانند و] شب هنگام، گرفتار شبيخون دشمن مى شوند و صبحگاه از آنان چيزى جز كُشته و اسير باقى نمى ماند.