حدیث دربارهرعايت ظرفيت مخاطب

الإمامُ الصّادقُ عليه السلام:حَدِّثُوا النَّاسَ بِما يَعرِفونَ، وَدَعُوا ما يُنكِرونَ، أتُحِبُّونَ أن يُسَبَّ اللّهُ وَرَسولُهُ؟! قالوا: وَكَيفَ يُسَبُّ اللّهُ وَرَسولُه؟! قالَ: يَقولونَ إذا حَدَّثتُموهُم بِما يُنكِرونَ: «لَعنَ اللّهُ قائِلَ هذا!»، وَقَد قالَهُ اللّهُ عز و جلوَرَسولُهُ صلى الله عليه و آله. ۱
امام صادق عليه السلام:«با مردم سخنى بگوييد كه بپذيرند و آنچه را نمى پذيرند وا نهيد. آيا دوست داريد كه به خدا و پيامبرش ناسزا گفته شود؟!». گفتند: چگونه به خدا و پيامبرش ناسزا گفته مى شود؟ فرمود: «چون چيزى به آنان بگوييد كه ردّ و انكار كنند، مى گويند: خداوند، گوينده اين [سخن]را لعنت كند!، در حالى كه خداى عز و جل و پيامبرش آن را گفته اند».
۱.دعائم الإسلام: 1 / 60.

احادیث دیگر این موضوع

۷
الكافى ـ به نقل يعقوب بن ضحّاك، از يكى از شيعيان كه شغلش سرّاجى و خدمتكار امام صادق عليه السلامبود ـ:آن گاه كه امام صادق عليه السلامدر حيره بود، من و جماعتى از دوستان خود را براى انجام دادن كارى روانه ساخت. [رفتيم و]هنگام غروب، بازگشتيم. محلّ استراحت من در زمين گودى بود كه در آنجا منزل كرده بوديم. با حال خستگى و ضعف آمدم و خود را [در بستر] انداختم. در همين حال بودم كه به ناگاه، امام صادق عليه السلامآمد و فرمود: «نزد تو آمديم». من [برخاستم و]راست نشستم. امام نيز بالا سرِ بسترم نشست و از كارى كه مرا در پى آن فرستاده بود، پرسيد. من هم گزارش دادم و ايشان، سپاس خداى را به جا آورد. سپس از گروهى سخن به ميان آمد كه من گفتم: فدايت شوم! ما از آنها بيزارى مى جوييم؛ زيرا آنان به آنچه ما [درباره شما] عقيده داريم، عقيده ندارند. فرمود: «آنها ما را دوست دارند، و فقط چون عقيده شما را ندارند، از آنها بيزاريد؟!». گفتم: آرى. امام فرمود: «ما هم چيزهايى (حقايقى) داريم كه شما نداريد. پس آيا سزاوار است از شما بيزارى بجوييم؟». گفتم: نه، قربانت گردم. فرمود: «همچنين، نزد خدا هم حقايقى است كه نزد ما نيست. آيا مى پندارى خداوند، ما را به كنارى مى اندازد؟!». گفتم: نه به خدا، فدايت شوم! ديگر [از آنها بيزارى نمى جوييم و چنين كارى]انجام نمى دهيم. امام فرمود: «دوستشان بداريد و از آنان، بيزارى مجوييد؛ زيرا برخى مسلمانان، يك سهم [از ايمان]دارند و برخى دو سهم و برخى سه سهم و برخى چهار سهم و برخى پنج سهم و برخى شش سهم و برخى هفت سهم. پس نه شايسته است كه دارنده يك سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وا دارند، و نه دارنده دو سهم را بر آنچه صاحب سه سهم دارد، و نه دارنده سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد، و نه دارنده چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد، و نه دارنده پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد، و نه دارنده شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد. اكنون برايت مَثَلى مى زنم. مردى [از مسلمانان] بود كه همسايه اى مسيحى داشت. او را به اسلام دعوت كرد و اسلام را در نظرش چنان جلوه داد تا وى پذيرفت. نزديك سحر، نزد تازه مسلمان رفت و در زد. گفت: كيست؟ گفت: منم، فلانى. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بساز و جامه هايت را در بر كن و همراه ما براى نماز بيا. تازه مسلمان، وضو ساخت و جامه هايش را در بر كرد و همراه او [به سوى مسجد]روان شد. نماز بسيارى خواندند، سپس نماز صبح را نيز خواندند و صبر كردند تا روز بر دميد. مسيحى (تازه مسلمان) براى رفتن به خانه خود از جاى برخاست كه آن مرد مسلمان به او گفت: كجا مى روى؟ روز كوتاه است و چيزى تا ظهر نمانده است. آن مرد با او نشست تا نماز ظهر را نيز خواند. باز آن مرد گفت: بين ظهر و عصر، زمان كوتاهى است، و او را نگه داشت تا اينكه نماز عصر را هم خواند. پس از آن، مرد [تازه مسلمان] برخاست تا به خانه اش برود كه مرد مسلمان به او گفت: اكنون، پايان روز و از اوّلش كوتاه تر است، و [با اين سخن]او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم بگزارد. همين كه آن مرد خواست به خانه خود رود، به او گفت: تنها يك نماز ديگر باقى مانده است! و او ماند و نماز عشا را هم خواند. سپس از هم جدا شدند. چون فردا نزديك سحر شد، نزد او رفت و در زد. تازه مسلمان گفت: كيست؟ گفت: منم، فلانى! گفت: چه مى خواهى؟ گفت: وضو بگير و لباسهايت را بپوش و بيا با ما نماز بخوان. گفت: براى اين دين، فردى پيدا كن كه از من بى كارتر باشد! من مستمند و عيالوارم». سپس امام صادق عليه السلام فرمود: «آن شخص، او را در [همان]دينى وارد كرد كه از آن بيرونش آورده بود» يا آنكه فرمود: «او را به دينى مانند مسيحيت وارد كرد و از دينى مانند اسلام خارج نمود».