پيمان فضل ها

3 حدیث
السيرة النبويّة عن محمّد بن إبراهيم بن الحارث التيميّ:إنَّهُ كانَ بَينَ الحُسَينِ بنِ عَلِيِّ بنِ أبي طالِبٍ عليه السلام، وبَينَ الوَليدِ بنِ عُتبَةَ بنِ أبي سُفيانَ ـ وَالوَليدُ يَومَئِذٍ أميرٌ عَلَى المَدينَةِ أمَّرَهُ عَلَيها عَمُّهُ مُعاوِيَةُ بنُ أبي سُفيانَ ـ مُنازَعَةٌ في مالٍ كانَ بَينَهُما بِذِي المَروَةِ ۱، فَكانَ الوَليدُ تَحامَلَ عَلَى الحُسَينِ عليه السلام في حَقِّهِ لِسُلطانِهِ. فَقالَ لَهُ الحُسَينُ عليه السلام: أحلِفُ بِاللّهِ لَتُنصِفَنّي مِن حَقّي، أو لاَخُذَنَّ سَيفي ثُمَّ لَأَقومَنَّ في مَسجِدِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله ثُمَّ لَأَدعُوَنَّ بِحِلفِ الفُضولِ ۲. قالَ: فَقالَ عَبدُ اللّهِ بنُ الزُّبَيرِ ـ وهُوَ عِندَ الوَليدِ حينَ قالَ الحُسَينُ عليه السلام ما

السيرة النبويهـ به نقل از محمّد بن ابراهيم بن حارث تيمى ـ: امام حسين عليه السلام با وليد بن عتبة بن ابى سفيان ـ كه در آن روزگار، از طرف عمويش معاويه، حاكم مدينه بود ـ بر سرِ مالى در ذو المَروَه ۴ درگيرى داشت و وليد، با سوء استفاده از قدرتش به حسين عليه السلام زور مى گفت. امام حسين عليه السلام فرمود: «به خدا سوگند ياد مى كنم كه يا حقّم را به انصاف مى دهى و يا شمشيرم را برمى كشم و در مسجد پيامبر خدا مى ايستم و هم پيمانانم در پيمان فضل ها ۵ را فرا مى خوانم». عبد اللّه بن زبير كه هنگام گفتن اين سخن، نزد وليد بود، گفت: من نيز به خدا سوگند مى خورم كه اگر چنين دعوتى كند، شمشيرم را برمى كشم و در كنار او مى ايستم تا يا حقّش را به انصاف بگيرد و يا همگى بميريم. اين سخن به مِسوَر بن مَخرَمه، پسر

۱.ذُو المَرْوَة: قرية بوادي القرى، وقيل بين خشب ووادي القرى (معجم البلدان: ج 5 ص 116).
۲.حلف الفضول: كان نفر من جُرهم وقطوراء يقال لهم: الفُضيل بن الحارث الجرهمي، والفُضيل بن وداعة القَطوري، والمفضّل بن فضالة الجرهمي، اجتمعوا فتحالفوا ألاّ يُقرّوا ببطن مكّة ظالما، وقالوا: لا ينبغي إلاّ ذلك لما عظّم اللّه من حقّها، فقال عمرو بن عوف الجرهمي: إنّ الفضولَ تَحالفوا وتعاقدواألاّ يَقرَّ ببطن مكّة ظالمُ أمرٌ عليه تعاهدوا وتواثقوافالجارُ والمعترّ فيهم سالمُ ثمّ درس ذلك فلم يبقَ إلاّ ذكره في قريش. ثمّ إنّ قبائل من قريش تداعت إلى ذلك الحلف، فتحالفوا في دار عبد اللّه بن جدعان لشرفه وسنّه، وكانوا بني هاشم وبني المطّلب وبني أسد بن عبد العُزّى وزُهرة بن كلاب وتيم بن مرّة، فتحالفوا وتعاقدوا ألاّ يجدوا بمكّة مظلوما من أهلها أو من غيرهم من سائر الناس إلاّ قاموا معه وكانوا على ظلمه، حتّى تردّ عليه مظلمته، فسمّت قريش ذلك الحلف (حلف الفضول) وشهده رسول اللّه صلى الله عليه و آله، فقال حين أرسله اللّه تعالى: «لقد شهدت مع عمومتي حلفا في دار عبد اللّه بن جُدعان ما اُحبّ أنّ لي به حُمرَ النَّعم، ولو دُعيت به في الإسلام لأجبت» (الكامل في التاريخ: ج 1 ص 473).
۳.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 1 ص 142، تفسير القرطبي: ج 6 ص 33 عن ابن إسحاق، تاريخ دمشق: ج 63 ص 210 عن محمّد بن الحارث التميمي، الأغاني: ج 17 ص 295 كلّها نحوه.
۴.نام جايى در وادى القُرى است و گفته شده ميان خشب و وادى القربى (در نزديكى مدينه) است.
۵.پيمان فضل ها (حلف الفضول)، پيمانى ميان چند نفر از قبيله جُرهم و قطوراء بود كه نام همگى آنان، برگرفته از فضل بود: فضيل بن حارث جُرهمى و فضيل بن وادعه قَطورى و مفضّل بن فضاله جُرهمى. آنان، گرد آمدند و سوگند ياد كردند كه هيچ ستمگرى را در داخل مكّه باقى نگذارند و گفتند: جز اين هم سزا نيست؛ زيرا خداوند، مكّه را بزرگ داشته است. عمرو بن عوف جرهمى در اين باره سرود: فضل ها سوگند ياد كردند و پيمان بستندكه هيچ ستمكارى را در داخل مكّه باقى نگذارند. كارى است كه بر عهده گرفته و استوارش كرده اندو همسايه و ناتوان، در پناه آن به سلامت مى مانند. سپس اين پيمان، كهنه شد و جز يادى از آن در قريش نماند. بعدها، قبيله هايى از قريش، همديگر را به اين پيمان فرا خواندند و بنى هاشم و بنى مطّلب و بنى اسد و زهرة بن كلاب و تيم بن مرّه، در خانه عبد اللّه بن جدعان ـ كه شريف و كهن سال بود ـ، گرد آمدند و سوگند ياد كردند و پيمان بستند كه هيچ ستم ديده اى را در مكّه، چه مكّى باشد و چه از ديگر جاها، فرو نگذارند، جز آن كه در كنارش و در برابر ستمكارِ بر او بِايستند تا حقّش را بگيرند. قريش، اين پيمان را «پيمان فضل ها (حِلفُ الفُضول)» ناميد و پيامبر صلى الله عليه و آله هم در آن شركت جست و پس از رسالتش مى فرمود: «با عموهايم در خانه عبد اللّه بن جُدعان، در پيمانى حاضر شدم كه با شتران سرخ مو، عوضش نمى كنم و اگر در اين حالِ مسلمانى هم به آن فرا خوانده شوم، اجابت مى كنم».
الأغاني عن مصعب عن أبيه:أنَّ الحُسَينَ بنَ عَلِيٍّ عليه السلام كانَ بَينَهُ وبَينَ مُعاوِيَةَ كَلامٌ في أرضٍ لَهُ، فَقالَ لَهُ الحُسَينُ عليه السلام: اِختَر خَصلَةً مِن ثَلاثِ خِصالٍ: إمّا أن تَشتَرِيَ مِنّي حَقّي، وإمّا أن تَرُدَّهُ عَلَيَّ، أو تَجعَلَ بَيني وبَينَكَ ابنَ الزُّبَيرِ وَابنَ عُمَرَ، وَالرّابِعَةُ الصَّيلَمُ ۱. قالَ: ومَا الصَّيلَمُ؟ قالَ: أن أهتِفَ بِحِلفِ الفُضولِ. قالَ: فَلا حاجَةَ لَنا بِالصَّيلَمِ. ۲
الأغانىـ به نقل از مصعب، از پدرش ـ: حسين بن على عليه السلام با معاويه بر سرِ زمينى اختلاف داشتند. حسين عليه السلام به او فرمود: «يكى از اين سه را برگزين: يا حقّم را از من بخر، يا آن را به من باز گردان و يا [عبد اللّه] بن زبير و [عبد اللّه] بن عمر را ميان من و خود، داور كن و راه چهارم هم صَيلَم است». معاويه گفت: «صَيلَم» چيست؟ فرمود: «اين كه به پيمان فضل ها فرا بخوانم». معاويه گفت: نيازى به اين كار نيست.
۱.الصَّيلَمُ: القَطيعَةُ المنكرة (النهاية: ج 3 ص 49 «صلم»).
۲.الأغاني: ج 17 ص 296، شرح نهج البلاغة: ج 15 ص 227 عن الزبير نحوه.
تاريخ دمشق عن مصعب:خَرَجَ الحُسَينُ عليه السلام مِن عِندِ مُعاوِيَةَ فَلَقِيَ ابنَ الزُّبَيرِ، وَالحُسَينُ عليه السلام مُغضَبٌ، فَذَكَرَ الحُسَينُ عليه السلام أنَّ مُعاوِيَةَ ظَلَمَهُ في حَقٍّ لَهُ، فَقالَ لَهُ الحُسَينُ عليه السلام: اُخَيِّرُهُ في ثَلاثِ خِصالٍ وَالرّابِعَةُ الصَّيلَمُ: أن يَجعَلَكَ أوِ ابنَ عُمَرَ بَيني وبَينَهُ، أو يُقِرَّ بِحَقّي ثُمَّ يَسأَلَني فَأَهِبَهُ لَهُ، أو يَشتَرِيَهُ مِنّي، فَإِن لَم يَفعَل فَوَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ لَأَهتِفَنَّ بِحِلفِ الفُضولِ. فَقالَ ابنُ الزُّبَيرِ: وَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ، لَئِن هَتَفتَ بِهِ وأنَا قاعِدٌ لَأَقومَنَّ، أو قائِمٌ لَأَمشِيَنَّ، أو ماشٍ لَأَشتَدَّنَّ، حَتّى تَفنى روحي مَعَ روحِكَ أو يُنصِفَكَ. قالَ: ثُمَّ ذَهَبَ ابنُ

تاريخ دمشقـ به نقل از مُصعَب ـ: حسين عليه السلام از نزد معاويه خشمگينانه بيرون آمد و [عبد اللّه] بن زبير را ديد و به او خبر داد كه معاويه، حقّى را از او به ستم گرفته است. پس به ابن زبير فرمود: «او را در يكى از اين سه كار، مخيّر مى كنم ـ راه چهارم هم صَيلَم است ـ: تو يا ابن عمر را داورِ ميان من و خود كند، يا به حقّم اقرار كند و سپس آن را از من بطلبد تا به او ببخشم و يا آن را از من بخرد، و اگر چنين نكند، سوگند به آن كه جانم در دست اوست، به پيمان فضل ها فرا مى خوانم». ابن زبير گفت: سوگند به آن كه جانم در دست اوست، اگر به آن ندا دهى و من نشسته باشم، برمى خيزم و اگر ايستاده باشم، به راه مى افتم و اگر در راه باشم، شتاب مى ورزم تا آن كه جانم با جان تو فدا شود و يا با تو انصاف ورزد. سپس، ابن

۱.في المصدر: «فما»، والصواب ما أثبتناه كما في الأغاني.
۲.تاريخ دمشق: ج 59 ص 180، الأغاني: ج 17 ص 297 وراجع: شرح نهج البلاغة: ج 15 ص 227.