حدیث دربارهپيمان فضل ها

الأغاني عن مصعب عن أبيه:أنَّ الحُسَينَ بنَ عَلِيٍّ عليه السلام كانَ بَينَهُ وبَينَ مُعاوِيَةَ كَلامٌ في أرضٍ لَهُ، فَقالَ لَهُ الحُسَينُ عليه السلام: اِختَر خَصلَةً مِن ثَلاثِ خِصالٍ: إمّا أن تَشتَرِيَ مِنّي حَقّي، وإمّا أن تَرُدَّهُ عَلَيَّ، أو تَجعَلَ بَيني وبَينَكَ ابنَ الزُّبَيرِ وَابنَ عُمَرَ، وَالرّابِعَةُ الصَّيلَمُ ۱. قالَ: ومَا الصَّيلَمُ؟ قالَ: أن أهتِفَ بِحِلفِ الفُضولِ. قالَ: فَلا حاجَةَ لَنا بِالصَّيلَمِ. ۲
الأغانىـ به نقل از مصعب، از پدرش ـ: حسين بن على عليه السلام با معاويه بر سرِ زمينى اختلاف داشتند. حسين عليه السلام به او فرمود: «يكى از اين سه را برگزين: يا حقّم را از من بخر، يا آن را به من باز گردان و يا [عبد اللّه] بن زبير و [عبد اللّه] بن عمر را ميان من و خود، داور كن و راه چهارم هم صَيلَم است». معاويه گفت: «صَيلَم» چيست؟ فرمود: «اين كه به پيمان فضل ها فرا بخوانم». معاويه گفت: نيازى به اين كار نيست.
۱.الصَّيلَمُ: القَطيعَةُ المنكرة (النهاية: ج 3 ص 49 «صلم»).
۲.الأغاني: ج 17 ص 296، شرح نهج البلاغة: ج 15 ص 227 عن الزبير نحوه.

احادیث دیگر این موضوع

۲
السيرة النبويهـ به نقل از محمّد بن ابراهيم بن حارث تيمى ـ: امام حسين عليه السلام با وليد بن عتبة بن ابى سفيان ـ كه در آن روزگار، از طرف عمويش معاويه، حاكم مدينه بود ـ بر سرِ مالى در ذو المَروَه نام جايى در وادى القُرى است و گفته شده ميان خشب و وادى القربى (در نزديكى مدينه) است. درگيرى داشت و وليد، با سوء استفاده از قدرتش به حسين عليه السلام زور مى گفت. امام حسين عليه السلام فرمود: «به خدا سوگند ياد مى كنم كه يا حقّم را به انصاف مى دهى و يا شمشيرم را برمى كشم و در مسجد پيامبر خدا مى ايستم و هم پيمانانم در پيمان فضل ها پيمان فضل ها (حلف الفضول)، پيمانى ميان چند نفر از قبيله جُرهم و قطوراء بود كه نام همگى آنان، برگرفته از فضل بود: فضيل بن حارث جُرهمى و فضيل بن وادعه قَطورى و مفضّل بن فضاله جُرهمى. آنان، گرد آمدند و سوگند ياد كردند كه هيچ ستمگرى را در داخل مكّه باقى نگذارند و گفتند: جز اين هم سزا نيست؛ زيرا خداوند، مكّه را بزرگ داشته است. عمرو بن عوف جرهمى در اين باره سرود: فضل ها سوگند ياد كردند و پيمان بستندكه هيچ ستمكارى را در داخل مكّه باقى نگذارند. كارى است كه بر عهده گرفته و استوارش كرده اندو همسايه و ناتوان، در پناه آن به سلامت مى مانند. سپس اين پيمان، كهنه شد و جز يادى از آن در قريش نماند. بعدها، قبيله هايى از قريش، همديگر را به اين پيمان فرا خواندند و بنى هاشم و بنى مطّلب و بنى اسد و زهرة بن كلاب و تيم بن مرّه، در خانه عبد اللّه بن جدعان ـ كه شريف و كهن سال بود ـ، گرد آمدند و سوگند ياد كردند و پيمان بستند كه هيچ ستم ديده اى را در مكّه، چه مكّى باشد و چه از ديگر جاها، فرو نگذارند، جز آن كه در كنارش و در برابر ستمكارِ بر او بِايستند تا حقّش را بگيرند. قريش، اين پيمان را «پيمان فضل ها (حِلفُ الفُضول)» ناميد و پيامبر صلى الله عليه و آله هم در آن شركت جست و پس از رسالتش مى فرمود: «با عموهايم در خانه عبد اللّه بن جُدعان، در پيمانى حاضر شدم كه با شتران سرخ مو، عوضش نمى كنم و اگر در اين حالِ مسلمانى هم به آن فرا خوانده شوم، اجابت مى كنم». را فرا مى خوانم». عبد اللّه بن زبير كه هنگام گفتن اين سخن، نزد وليد بود، گفت: من نيز به خدا سوگند مى خورم كه اگر چنين دعوتى كند، شمشيرم را برمى كشم و در كنار او مى ايستم تا يا حقّش را به انصاف بگيرد و يا همگى بميريم. اين سخن به مِسوَر بن مَخرَمه، پسر نوفل زُهرى و نيز عبد الرحمان بن عثمان، پسر عبيد اللّه تَيمى رسيد و آن دو نيز چنين گفتند. و چون خبر اينها به وليد بن عتبه رسيد، حقّ حسين عليه السلام را پرداخت تا راضى شد.
تاريخ دمشقـ به نقل از مُصعَب ـ: حسين عليه السلام از نزد معاويه خشمگينانه بيرون آمد و [عبد اللّه] بن زبير را ديد و به او خبر داد كه معاويه، حقّى را از او به ستم گرفته است. پس به ابن زبير فرمود: «او را در يكى از اين سه كار، مخيّر مى كنم ـ راه چهارم هم صَيلَم است ـ: تو يا ابن عمر را داورِ ميان من و خود كند، يا به حقّم اقرار كند و سپس آن را از من بطلبد تا به او ببخشم و يا آن را از من بخرد، و اگر چنين نكند، سوگند به آن كه جانم در دست اوست، به پيمان فضل ها فرا مى خوانم». ابن زبير گفت: سوگند به آن كه جانم در دست اوست، اگر به آن ندا دهى و من نشسته باشم، برمى خيزم و اگر ايستاده باشم، به راه مى افتم و اگر در راه باشم، شتاب مى ورزم تا آن كه جانم با جان تو فدا شود و يا با تو انصاف ورزد. سپس، ابن زبير به نزد معاويه رفت و گفت: حسين، مرا ديده و سه راه به من پيشنهاد كرده است و راه چهارم، «صَيلَم» است. معاويه گفت: ما نيازى به «صَيلَم» نداريم. تو او را در حال خشم ديده اى، سه راه ديگر را بگو. ابن زبير گفت: من يا ابن عمر را داور ميان خود و حسين، قرار ده. معاويه گفت: تو يا ابن عمر و يا حتّى هر دو را ميان خود و او [داور] قرار دادم. ابن زبير گفت: آيا به حقّش اقرار مى كنى؟ معاويه گفت: به حقّش اقرار مى كنم و آن را از او مى طلبم. ابن زبير گفت: آيا آن را از او مى خرى؟ معاويه گفت: آن را از او مى خرم. چون ابن زبير به [راه حلّ] چهارم رسيد، همان سخنى را كه به حسين عليه السلام گفته بود، به معاويه گفت: اگر مرا به پيمان فضل ها فرا بخواند، اجابتش مى كنم. معاويه گفت: نيازى به آن نيست. [ابن] زبير مانند اين ماجرا را ميان حسن عليه السلام و معاويه نيز نقل كرده است؛ امّا اين، صحيح تر است.