حدیث دربارهاتمام حجّت بر دشمنان

مقتل الحسين:تَقَدَّمَ الحُسَينُ عليه السلام حَتّى وَقَفَ قُبالَةَ القَومِ. فَقالَ:. أراكُم قَدِ اجتَمَعتُم عَلى أمرٍ قَد أسخَطتُمُ اللّهَ فيهِ عَلَيكُم، فَأَعرَضَ بِوَجهِهِ الكَريمِ عَنكُم، وأحَلَّ بِكُم نَقِمَتَهُ، وجَنَّبَكُم رَحمَتَهُ، فَنِعمَ الرَّبُّ رَبُّنا، وبِئسَ العَبيدُ أنتُم! أقرَرتُم بِالطّاعَةِ، وآمَنتُم بِالرَّسولِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، ثُمَّ إنَّكُم زَحَفتُم إلى ذُرِّيَّتِهِ تُريدونَ قَتلَهُم! لَقَدِ استَحوَذَ عَلَيكُمُ الشَّيطانُ فَأَنساكُم ذِكرَ اللّهِ العَظيمِ، فَتَبّا ۱ لَكُم ولِما ۲ تُريدونَ، إنّا للّهِِ وإنّا إلَيهِ راجِعونَ، هؤُلاءِ قَومٌ كَفَروا بَعدَ إيمانِهِم، فَبُعدا لِلقَومِ الظّالِمينَ. ۳
مقتل الحسين عليه السلام، خوارزمى:امام حسين عليه السلام پيش آمد تا در برابر قوم ايستاد. و فرمود: «. مى بينم بر كارى گِرد آمده ايد كه خدا در آن بر شما خشم گرفته و روى كرامت خويش از شما گردانده و كيفرش را بر شما روا داشته و رحمتش را از شما دور كرده است. پروردگار ما، بهترين پروردگار است و شما، بدترينِ بندگان! اطاعت را پذيرفتيد، به محمّد صلى الله عليه و آله ايمان آورديد و سپس، به سوى نسلش لشكر كشيديد و تصميم به قتلشان داريد. شيطان بر شما مسلّط شده و ذكر خداى سترگ را از يادتان برده است. بر شما و آنچه مى خواهيد، هلاك باد كه «ما از آنِ خداييم و به سوى او باز مى گرديم» ! اينها گروهى اند كه پس از ايمان آوردن، كافر شدند. از رحمت خدا دور باشند گروه ستمگران!
۱.التَّبُّ: الهَلاك (النهاية: ج 1 ص 178 «تبب»).
۲.في المصدر: «وما»، والأصحّ ما أثبتناه كما في بحار الأنوار.
۳.مقتل الحسين للخوارزمي: ج 1 ص 252، تسلية المجالس: ج 2 ص 273، المناقب لابن شهرآشوب: ج 4 ص 100 نحوه، بحار الأنوار: ج 45 ص 6.

احادیث دیگر این موضوع

۳
الملهوف:ياران عمر بن سعد، بر مَركب هايشان سوار شدند. امام حسين عليه السلام بُرَير بن حُصَين (/ خُضَير) را روانه كرد تا آنان را اندرز دهد؛ امّا گوش ندادند. به آنها تذكّر داد؛ امّا سودى نكرد. امام حسين عليه السلام بر شترش (/ اسبش) سوار شد و از آنان خواست كه ساكت شوند. ساكت شدند. پس از حمد و ثناى الهى و ياد خدا، آن گونه كه شايسته خدا بود، و درود بر محمّد صلى الله عليه و آله و فرشتگان و پيامبران و فرستادگان، با گفتارى رسا، چنين فرمود: «مرگ و اندوهتان باد، اى جماعت! حيران و سرگردان، ما را به فريادرسى خوانديد و ما به تاخت، به فريادتان رسيديم؛ [امّا] شما شمشيرى را كه ما به دستتان داده بوديم، به روىِ خود ما بركشيديد و آتشى را كه بر دشمن مشترك ما و شما افروخته بوديم، بر ضدّ خود ما افروختيد و هم دست دشمنانتان، عليه دوستانتان شديد، بى آن كه عدالت را ميان شما بگسترنَد و اميدى به آنها داشته باشيد. هان، واى بر شما! ما را وا نهاديد، در حالى كه شمشيرها هنوز در نيام و ابتداىِ كار است، و رأى [به جنگ]هنوز پابرجا نگشته؛ امّا شما چون مَلَخان به سوى آن شتافته و چون پرواز پشه ها به سوى آتش و نور، همديگر را به آن فرا خوانديد. نابودى، از آنِتان باد، اى بردگان امّت و بدترين دسته هاى آن، كنار افكنان قرآن و تحريفگران سخنان و دار و دسته گنهكاران و پذيرندگان وسوسه شيطان و خاموش كنندگان سنّت ها [ى جاويدان]! آيا اينان را يارى مى دهيد و ما را وا مى نهيد؟! آرى. به خدا سوگند، خيانت ميان شما ريشه دار و كهن است. ريشه هايتان به آن در آميخته و شاخه هايتان بر آن، پيچيده است و شما، پليدترين استخوانِ گلوگير براى بيننده و لقمه [ى آماده] غاصب گشته ايد.
الأمالى، صدوقـ به نقل از عبد اللّه بن منصور، از امام صادق عليه السلام ـ: پدرم از پدرش برايم نقل كرد:. سپس، امام حسين عليه السلام برجَست و بر شمشيرش تكيه داد و با صدايى بلند، بانگ زد و فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مرا مى شناسيد؟». گفتند: آرى. تو فرزند پيامبر خدا و نوه اويى. فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه جدّم پيامبر خداست؟». گفتند: به خدا، آرى! فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه مادرم فاطمه، دختر پيامبر صلى الله عليه و آله است؟». گفتند: به خدا، آرى! فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه پدرم على بن ابى طالب است؟». گفتند: به خدا، آرى! فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه جدّه ام خديجه دختر خويلد، نخستين زن مسلمان اين امّت است؟». گفتند: به خدا، آرى! فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه سيّد الشهدا حمزه، عموى پدرم است؟». گفتند: به خدا، آرى! فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه جعفر، پرواز كننده در بهشت، عموى من است؟». گفتند: به خدا، آرى! فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه اين شمشيرِ پيامبر خداست كه بر گردنم آويخته ام؟». گفتند: به خدا، آرى! فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه اين عمامه پيامبر خداست كه به سر كرده ام؟». گفتند: به خدا، آرى! فرمود: «شما را به خدا سوگند مى دهم، آيا مى دانيد كه على، پيش تر از همه اسلام آورد و علمش از همه بيشتر و بردبارى اش از همه فزون تر است، و اوست ولىّ هر مرد و زن مسلمانى؟». گفتند: به خدا، آرى. فرمود: «پس به چه علّت، خونم را حلال مى شِمُريد، در حالى كه پدرم فردا [ى قيامت]كسانى را كه چون شترِ تشنه هجوم آورده اند، از كنار حوض [كوثر]مى راند و روز قيامت، پرچم حمد در دست جدّم است؟». گفتند: همه اينها را مى دانيم؛ ولى تو را رها نمى كنيم تا تشنه كام، مرگ را بچشى. امام حسين عليه السلام كه آن روز 57 ساله بود، محاسنش را گرفت و فرمود: «خشم خدا، آن هنگام بر يهود سخت شد كه گفتند: عُزَير، پسر خداست. خشم خدا، آن هنگام بر مسيحيان سخت شد كه گفتند: مسيح، پسر خداست. خشم خدا، آن هنگام بر مَجوسيان سخت شد كه آتش را به جاى خدا پرستيدند. خشم خدا، بر قومى سخت شد كه پيامبرشان را كُشتند. خشم خدا بر اين گروهى كه اراده قتل پسر پيامبرتان را دارند، سخت شده است».
تاريخ الطبرىـ به نقل از ضحّاك مشرقى ـ: امام حسين عليه السلام اسبى به نام «لاحِق» به همراه داشت كه پسرش على بن الحسين را بر آن سوار مى كرد. چون دشمنان به او نزديك شدند، به سمت مَركبش بازگشت و بر آن سوار شد و سپس با بالاترين صدا كه بيشتر مردم بشنوند، فرياد زد: «اى مردم! گفته ام را بشنويد و عجله نكنيد، تا شما را به آنچه بر من لازم است، اندرز بدهم و عذرم را از آمدنم به سوى شما بگويم. اگر عذرم را بپذيريد و گفته ام را تصديق كنيد و با من انصاف دهيد، خوش بخت مى شويد و راهى بر من نداريد، و اگر عذرم را نپذيريد و انصاف ندهيد، «ساز و برگ خويش و شريكانتان (بتان) را گِرد آوريد و هيچ چيز از كارى كه مى كنيد، بر شما پوشيده نباشد و به دشمنى من، گام پيش نهيد و مهلتم ندهيد» . «ولىّ من، خداست كه اين كتاب را نازل كرده است، و او سرپرستِ صالحان است» .». به خدا سوگند، پيش از وى و پس از وى، به سخنورى بليغ تر از او گوش نسپرده ام. سپس فرمود: «امّا بعد، نسبت مرا دريابيد و بنگريد كه من كيستم. آن گاه، به خود باز گرديد و خويش را سرزنش كنيد و ببينيد كه: آيا كشتن و هتك حرمت من، برايتان حلال است؟ آيا من، پسر دختر پيامبرتان و پسر وصى و پسرعمويش نيستم كه نخستين گرونده به خداست و تصديق كننده پيامبرش در آنچه از نزد پروردگارش آورد؟ آيا حمزه، سالار شهيدان، عموى پدرم نبود؟ آيا جعفرِ شهيد، پرواز كننده با دو بال، عموى من نبود؟ آيا اين روايت پُر تكرار به شما نرسيده كه پيامبر خدا، درباره من و برادرم فرمود: اين دو، سَرور جوانان بهشت اند؟ اگر گفته مرا كه حقّ است، تصديق كنيد، به خدا سوگند، از آن زمان كه دانسته ام خداوند، دروغگو را دشمن مى دارد و به دروغ ساز زيان مى زند، آهنگ دروغ نكرده ام و اگر تكذيبم كنيد، ميان شما كسانى هستند كه اگر از آنها بپرسيد، آگاهتان مى كنند. از جابر بن عبد اللّه انصارى يا ابوسعيد خُدرى يا سهل بن سعد ساعدى يا زيد بن ارقم يا اَ نَس بن مالك بپرسيد. به شما خبر خواهند داد كه اين گفته را از پيامبر خدا، درباره من و برادرم شنيده اند. آيا اين، مانع شما از ريختن خون من نمى شود؟». شمر بن ذى الجوشن به امام عليه السلام گفت كه [تنها] به زبان، و نه دل، خدا را مى پرستد و نمى داند كه چه مى گويد! حبيب بن مظاهر به شمر گفت: به خدا سوگند، چنين مى بينم كه تو، خدا را با هفتاد زبان (با ترديد و بدون ايمان قلبى) مى پرستى و من، گواهى مى دهم كه تو راست مى گويى و نمى دانى [خداوند] چه مى گويد. خدا بر دلت مُهر زده است. سپس امام حسين عليه السلام به آنان فرمود: «اگر در اين گفته ترديد داريد، آيا در اين هم شك داريد كه من، پسرِ دختر پيامبرتان هستم؟ به خدا سوگند، ميان مغرب و مشرق، كسى غير از من، در ميان شما و غير از شما، پسرِ دختر پيامبرتان نيست و تنها من، پسرِ دختر پيامبرتان هستم. به من بگوييد، اين كه مرا [به مبارزه]مى طلبيد، آيا كسى از شما را كُشته ام يا مالى را از شما برده ام يا جراحتى به شما زده ام كه مرا به قصاص مى خواهيد؟!». جماعت شنيدند و هيچ نگفتند. امام عليه السلام ندا برآورد: «اى شَبَث بن رِبعى، اى حجّار بن اَبجَر، اى قيس بن اشعث، اى يزيد بن حارث! آيا به من ننوشتيد كه: ميوه ها رسيده و همه جا سبز شده و جويبارها پُر و لبريز شده اند. بيا كه بر لشكرى مجهّز و آراسته در مى آيى؟!». آنان گفتند: نه. ما چنين نكرده ايم. امام عليه السلام فرمود: سبحان اللّه! به خدا سوگند كه چنين كرده ايد». سپس فرمود: «اى مردم! اگر مرا خوش نداريد، مرا وا گذاريد تا از شما روى بگردانم و به سرزمين امنى بروم». قيس بن اشعث به امام عليه السلام گفت: آيا حكم پسرعموهايت را نمى پذيرى كه آنان، جز آنچه دوست دارى، رأيى ندارند و چيز ناخوشى از آنان به تو نمى رسد؟ امام حسين عليه السلام فرمود: «تو برادرِ برادرت هستى. اشاره امام عليه السلام به محمّد بن اشعث، برادر قيس است كه در شهادت مسلم بن عقيل، شركت داشت. آيا مى خواهى كه بنى هاشم، بيشتر از خون مسلم بن عقيل را از تو بخواهند؟ نه. به خدا سوگند، به دست خود و ذليلانه، خود را به آنان نخواهم سپرد و همچون بندگان بى اختيار، قرار نمى گيرم. بندگان خدا! به پروردگار خود و شما پناه بردم از آن كه مرا برانيد. به پروردگارِ خود و شما، از هر متكبّرى كه به روز حساب ايمان ندارد، پناه مى برم». سپس مَركبش را نشاند و به عُقبه بن سِمعان فرمان داد تا آن را ببندد و دشمن هم، آهنگِ جنگ با او كردند.