حدیث دربارهاحتجاج هاى امام بر عليه معاويه
الفتوحـ في ذِكرِ قُدومِ مُعاوِيَةَ إلى مَكَّةَ وأخذِهِ البَيعَةَ لِيَزيدَ ـ: أقامَ مُعاوِيَةُ بِمَكَّةَ لا يَذكُرُ شَيئا مِن أمرِ يَزيدَ، ثُمَّ أرسَلَ إلَى الحُسَينِ عليه السلام فَدَعاهُ، فَلَمّا جاءَهُ ودَخَلَ إلَيهِ قَرَّبَ مَجلِسَهُ ثُمَّ قالَ: أبا عَبدِ اللّهِ! اعلَم أنّي ما تَرَكتُ بَلَدا إلاّ وقَد بَعَثتُ إلى أهلِهِ فَأَخَذتُ عَلَيهِمُ البَيعَةَ لِيَزيدَ، وإنَّما أخَّرتُ المَدينَةَ لِأَنّي قُلتُ: هُم أصلُهُ وقَومُهُ وعَشيرَتُهُ ومَن لا أخافُهُم عَلَيهِ، ثُمَّ إنّي بَعَثتُ إلَى المَدينَةِ بَعدَ ذلِكَ فَأَبى بَيعَتَهُ مَن لا أعلَمُ أحَدا هُوَ أشَدُّ بِها مِنهُم، ولَو عَلِمتُ أنَّ لاُِمَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله خَيرا مِن وَلَدي يَزيدَ لَما بَعَثتُ لَهُ.
فَقالَ لَهُ الحُسَينُ عليه السلام: مَهلاً يا مُعاوِيَةُ! لا تَقُل هكَذا، فَإِنَّكَ قَد تَرَكتَ مَن هُوَ خَيرٌ مِنهُ اُمّا وأبا ونَفسا.
فَقالَ مُعاوِيَةُ: كَأَنَّكَ تُريدُ بِذلِكَ نَفسَكَ أبا عَبدِ اللّهِ!
فَقالَ الحُسَينُ عليه السلام: فَإِن أرَدتُ نَفسي فَكانَ ماذا؟!
فَقالَ مُعاوِيَةُ: إذا اُخبِرُكَ أبا عَبدِ اللّهِ! أمّا اُمُّكَ فَخَيرٌ مِن اُمِّ يَزيدَ، وأمّا أبوكَ فَلَهُ سابِقَةٌ وفَضلٌ، وقَرابَتُهُ مِن رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله لَيسَت لِغَيرِهِ مِنَ النّاسِ، غَيرَ أنَّهُ قَد حاكَمَ أبوهُ أباكَ، فَقَضَى اللّهُ لِأَبيهِ عَلى أبيكَ، وأمّا أنتَ وهُوَ فَهُوَ وَاللّهِ خَيرٌ لاُِمَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله مِنكَ.
فَقالَ الحُسَينُ عليه السلام: مَن خَيرٌ لاُِمَّةِ مُحَمَّدٍ؟! يَزيدُ الخَمورُ الفَجورُ؟
فَقالَ مُعاوِيَةُ: مَهلاً أبا عَبدِ اللّهِ! فَإِنَّكَ لَو ذُكِرتَ عِندَهُ لَما ذَكَرَ مِنكَ إلاّ حَسَنا.
فَقالَ الحُسَينُ عليه السلام: إن عَلِمَ مِنّي ما أعلَمُهُ مِنهُ أنَا فَليَقُل فِيَّ ما أقولُ فيهِ.
فَقالَ لَهُ مُعاوِيَةُ: أبا عَبدِ اللّهِ! انصَرِف إلى أهلِكَ راشِدا، وَاتَّقِ اللّهَ في نَفسِكَ، وَاحذَر أهلَ الشّامِ أن يَسمَعوا مِنكَ ما قَد سَمِعتُهُ؛ فَإِنَّهُم أعداؤُكَ وأعداءُ أبيكَ.
قالَ: فَانصَرَفَ الحُسَينُ عليه السلام إلى مَنزِلِهِ. ۱
الفتوحـ در ياد كرد آمدن معاويه به مكّه و بيعت گرفتنش براى يزيد ـ: معاويه در مكّه اقامت كرد و هيچ چيزى درباره يزيد نگفت. سپس به سوى امام حسين عليه السلام فرستاد و او را فرا خواند. چون آمد و بر او داخل شد، او را نزديك خود نشاند و گفت: اى ابا عبد اللّه! بدان كه من، هيچ شهرى را ننهاده ام، جز آن كه به سوى اهلش فرستاده ام و از آنان، براى يزيد بيعت گرفته ام و مدينه را به تأخير انداخته ام؛ زيرا گفتم: آنان، ايل و تبار و خويشان يزيد و كسانى اند كه بيمى از آنها ندارم. سپس به مدينه [پيك] فرستادم؛ امّا آنان از بيعت با يزيد، خوددارى كردند و از همه در اين كار، سختگيرتر هستند. اگر براى امّت محمّد صلى الله عليه و آله بهتر از پسرم يزيد سراغ داشتم، براى [بيعت كردن با] يزيد، كسى را روانه نمى كردم.
امام حسين عليه السلام فرمود: «آرام، اى معاويه! اين گونه نگو. تو بهتر از او را وا نهاده اى؛ كسى كه هم خودش بهتر است، هم پدر و مادرش از پدر و مادر او بهترند».
معاويه گفت: گويى خود را مى گويى، اى ابا عبد اللّه!
امام حسين فرمود: «اگر خودم را قصد كنم، چه مى شود؟!».
معاويه گفت: اى ابا عبد اللّه! در اين صورت، به تو مى گويم. امّا مادرت، بهتر از مادر يزيد است. امّا پدرت، سابقه و فضيلت دارد و خويشاوندى اش را با پيامبر، كسِ ديگرى ندارد، جز آن كه پدرت با پدر يزيد (معاويه) به حَكَميت تن در دادند و خداوند، پدرش را بر پدرت مقدّم داشت. و امّا تو و او، به خدا سوگند، او براى امّت محمّد، بهتر از توست.
امام حسين عليه السلام فرمود: «چه كسى براى امّت محمّد، بهتر است؟ يزيد باده خوار فاسد؟!».
معاويه گفت: آرام، اى ابا عبد اللّه! اگر از تو نزد او ياد شود، جز نيكى از تو نمى گويد.
امام حسين عليه السلام فرمود: «اگر آنچه من از او مى دانم، او در من سراغ دارد، بگويد».
معاويه به او گفت: ابا عبد اللّه! به هوش باش و هشيار به سوى خانواده ات باز گرد و از خدا بر خودت بترس و مراقب باش كه شاميان، آنچه من از تو شنيدم، نشنوند كه آنان، دشمنان تو و دشمنان پدرت هستند.
امام حسين عليه السلام به خانه اش بازگشت.
۱.الفتوح: ج 4 ص 339 وراجع: الإمامة والسياسة: ج 1 ص 211.