حدیث دربارهخشوع

سُفيانُ بنُ عُيَينَة:حَجَّ زَينُ العابِدينَ عليه السلام، فَلَمّا أحرَمَ واستَوَت بِهِ راحِلَتُهُ اصفَرَّ لَونُهُ ووَقَعَت عَلَيهِ الرِّعدَةُ، ولَم يَستَطِع أن يُلَبِّيَ. فَقيلَ: ألا تُلَبّي؟ فَقالَ: أخشى أن يَقولَ لي: لا لَبَّيكَ ولا سَعدَيكَ! فَلَمّا لَبّى خَرَّ مَغشِيًّا عَلَيهِ وسَقَطَ عَن راحِلَتِهِ، فَلَم يَزَل يَعتَريهِ ذلِكَ حَتّى قَضى حَجَّهُ ۱.
سفيان بن عُيينه:امام سجّاد عليه السلام به حج رفت. چون احرام بست و بر مركب خويش قرار گرفت، رنگش زرد شد و به لرزه افتاد و نتوانست لبّيك بگويد. كسى گفت: لبّيك نمى گويى؟ فرمود: مى ترسم خداوند در پاسخ من بگويد: لا لبّيك و لا سعديك! و چون لبّيك گفت، بيهوش شد و از مركبش افتاد. اين حالت همچنان به او دست مى داد، تا آن كه حجش را به پايان برد.
۱.عوالي اللآلي: 4 / 35 / 121؛ تاريخ دمشق: 41 / 378 عن مالك بن أنس نحوه.

احادیث دیگر این موضوع

۱