آغاز آن

4 حدیث
اُبَيُّ بنُ كَعب:إنَّ جِبريلَ لَمّا رَكَضَ زَمزَمَ بِعَقِبِهِ جَعَلَت اُمُّ إسماعيلَ تَجمَعُ البَطحاءَ، فَقالَ النَّبيُّ صلى الله عليه و آله: رَحِمَ اللّهُ هاجَرَ اُمَّ إسماعيلَ، لَو تَرَكَتها لَكانَت ماءً مَعينًا ۱.
ابى بن كعب:جبرئيل چون با پاشنه خود به زمزم زد، مادر اسماعيل سنگريزه ها را گرد آورد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند، هاجر مادر اسماعيل را رحمت كند، اگر زمزم را به حال خود گذاشته بود، آبى جارى، مى شد.
۱.مسند ابن حنبل: 8 / 21 / 21183 وج 1 / 545 / 2285 عن ابن عبّاس نحوه، موارد الظمآن: 254 / 1028.
الإمام الصادق عليه السلام:فَلَمّا وَلّى إبراهيمُ قالَت هاجَرُ: يا إبراهيمُ، إلى مَن تَدَعُنا؟ قالَ: أدَعُكُما إلى رَبِّ هذِهِ البُنيَةِ. قالَ: فَلَمّا نَفِدَ الماءُ وعَطِشَ الغُلامُ خَرَجَت حَتّى صَعِدَت عَلَى الصَّفا، فَنادَت: هَل بِالبَوادي مِن أنيسٍ؟ ثُمَّ انحَدَرَت حَتّى أتَتِ المَروَةَ فَنادَت مِثلَ ذلِكَ، ثُمَّ أقبَلَت راجِعَةً إلَى ابنِها، فَإِذا عَقِبُهُ يَفحَصُ في ماءٍ، فَجَمَعَتهُ فَساخَ ۱، ولَو تَرَكَتهُ لَساحَ ۲۳.
امام صادق عليه السلام:چون ابراهيم روى گرداند (كه بازگردد) هاجر گفت: اى ابراهيم! ما را به كه وا مى گذارى؟ گفت: شما را به خداى اين بنا مى سپارم. فرمود: چون آب تمام شد و آن كودك تشنه گشت، هاجر بيرون شد تا آن كه بر فراز صفا رفت و ندا داد: آيا در اين واديها كسى هست؟ سپس فرود آمد، تا آن كه به مروه رسيد و همانگونه ندا داد. سپس در حال بازگشت نزد فرزندش بود كه ناگهان ديد در زير پاشنه اسماعيل آب است. آبها را جمع كرد و آب همانجا رسوب كرد (و چشمه شد) و اگر واگذاشته بود، جارى مى شد.
۱.ساخَ الشيء: رَسَبَ (لسان العرب: 3 / 27).
۲.ساحَ الماءُ: إذا جرى على وجه الأرض (تاج العروس: 4 / 98).
۳.الكافي: 4 / 201 / ذيل الحديث 1.
عنه عليه السلام:إنَّ إبراهيمَ عليه السلام لَمّا خَلَّفَ إسماعيلَ بِمَكَّةَ عَطِشَ الصَّبِيُّ، فَكانَ فيما بَينَ الصَّفا والمَروَةِ شَجَرٌ، فَخَرَجَت اُمُّهُ حَتّى قامَت عَلَى الصَّفا، فَقالَت: هَل بِالبَوادي مِن أنيسٍ؟ فَلَم يُجِبها أحَدٌ، فَمَضَت حَتَّى انتَهَت إلَى المَروَةِ، فَقالَت: هَل بِالبَوادي مِن أنيسٍ؟ فَلَم تُجَب، ثُمَّ رَجَعَت إلَى الصَّفا وقالَت ذلِكَ، حَتّى صَنَعَت ذلِكَ سَبعًا، فَأَجرَى اللّهُ ذلِكَ سُنَّةً، وأتاها جَبرَئيلُ فَقالَ لَها: مَن أنتِ؟ فَقالَت: أنَا اُمُّ وَلَدِ إبراهيمَ، قالَ لَها: إلى مَن تَرَكَكُم؟ فَقالَت: أما لَئِن قُلتَ ذاكَ لَقَد قُلتُ لَهُ حَيثُ أرادَ الذَّهابَ: يا إبراهيمُ، إلى مَن تَرَكتَنا؟ فَقالَ: إلَى اللّهِ عَزَّوجَلَّ، فَقالَ جَبرَئيلُ عليه السلام:

امام صادق عليه السلام:چون ابراهيم عليه السلام اسماعيل را در مكّه جا گذاشت، كودك تشنه شد. ميان صفا و مروه درختى بود. مادرش بيرون شد تا آن كه بر صفا ايستاد و گفت: آيا در اين دشت كسى هست؟ كسى پاسخش نداد. رفت تا به مروه رسيد و گفت: آيا در اين وادى همدمى هست؟ پاسخى نشنيد. دوباره به صفا بازگشت و همان را گفت و اين كا را هفت بار انجام داد. از اين رو خداوند آن را سنّت قرار داد. جبرئيل نزد هاجر آمد و پرسيد: كيستى؟ گفت: كنيز ابراهيم. گفت: به اميد چه كسى شما را اينجا واگذاشته است؟ گفت: اگر چنين مى گويى، هنگامى كه خواست برود، به او گفتم: اى ابراهيم! ما را به كه سپردى؟ گفت: به خداى متعال. جبرئيل گفت: شما را به كسى سپرده است، كه شما را بس است. مردم از عبور از مكّه پرهيز داشتند، چون آب نبود. كودك با پاى

۱.الكافي: 4 / 202 / 2 عن معاوية بن عمّار.
الإمام عليّ عليه السلام:بَينا عَبدُ المُطَّلِبِ نائِمٌ فِي الحِجرِ، اُتِيَ فَقيلَ لَهُ: اِحفِر بَرَّةَ. فَقالَ: وما بَرَّةُ؟ ثُمَّ ذَهَبَ عَنهُ، حَتّى إذا كانَ الغَدُ نامَ في مَضجَعِهِ ذلِكَ، فَاُتِيَ فَقيلَ لَهُ: اِحفِرِ المَضنونَةَ، فَقالَ: وما مَضنونَةٌ؟ ثُمَّ ذَهَبَ عَنهُ، حَتّى إذا كانَ الغَدُ عادَ فَنامَ في مَضجَعِهِ، فَاُتِيَ فَقيلَ لَهُ: اِحفِر طيبةً، فَقالَ: وما طيبَةٌ؟ ثُمَّ ذَهَبَ عَنهُ، فَلَمّا كانَ الغَدُ عادَ لِمَضجَعِهِ فَنامَ فيهِ، فَاُتِيَ فَقيلَ لَهُ: اِحفِر زَمزَمَ، فَقالَ: وما زَمزَمُ؟ فَقالَ: لا تَنزِفُ ولا تُذِمُّ. ثُمَّ نُعِتَ لَهُ مَوضِعُها، فَقامَ فَحَفَرَ حَيثُ نُعِتَ لَهُ، فَقالَت لَهُ قُرَيشٌ: ما هذا يا عَبدَالمُطَّلِبِ؟ فَقالَ: اُمِرتُ بِحَفرِ زَمزَمَ، فَلَمّا

امام على عليه السلام:در حالى كه عبدالمطلب در حجر خواب بود، در خواب به او گفته شد: بَرّه را حفر كن (برّه نام زمزم است) گفت: بَرّه چيست؟ سپس از نزد او رفت. فردا باز در همانجا خوابيده بود. در خواب كسى نزد او آمد و گفت: مضنونه (نام ديگر زمزم) را حفر كن. گفت: مضنونه چيست؟ باز هم رفت. روز بعد، برگشت و در خوابگاهش خوابيد. باز نزد او آمده گفتند: طيبه را حفر كن. گفت: طيبه چيست؟ باز هم رفت. فردا كه شد، به خوابگاه خود برگشت و آن جا خوابيد. نزد او آمد و گفت: زمزم را حفر كن. گفت: زمزم چيست؟ گفت: نه خشك مى شود ونه آبش كم مى گردد. آنگاه جايش را براى او وصف كرد. برخاست و همان جا را كه برايش وصف كرده بود كَند. قريش گفتند: اى عبدالمطلب! اين چه كارى است؟ گفت: به حفر زمزم مأمور شده ام. پس چون خاك را كنار زد و

۱.سيرة ابن إسحاق: 3 عن عبداللّه بن زرير الغافقي، السيرة النبويّة لابن هشام: 1 / 151، السيرة النبويّة لابن كثير: 1 / 168، وراجع دلائل النبوّة للبيهقيّ: 1 / 85، الكامل في التاريخ: 1 / 454، البداية والنهاية: 2 / 244؛ تاريخ اليعقوبيّ: 1 / 246، الكافي: 4 / 219 / 6، كنزالفوائد: 106.