حدیث دربارهمحمّد از زبان على عليه السلام

عنه عليه السلام:حَتَّى أفضَت كَرامَةُ اللّهِ سُبحانَهُ وتَعالى إلى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، فَأخرَجَهُ مِن أفضَلِ المَعادِنِ مَنبِتا، وأعَزِّ الأروماتِ مَغرِسا؛ مِنَ الشَّجَرَةِ الَّتي صَدَعَ مِنها أنبِياءَهُ، وَانتَجَبَ مِنها أُمَناءَهُ. سيرَتُهُ القَصدُ، وسُنَّتُهُ الرُّشدُ، وكلامُهُ الفَصلُ، وحُكمُهُ العَدلُ. ۱
امام على عليه السلام:تا آن كه كرامت خداوند سبحان به محمّد صلى الله عليه و آله رسيد. پس او را از برترين رويشگاه ها و ارجمندترين ريشه و تبارها بيرون آورد؛ از درختى كه پيامبرانش را از آن به وجود آورد و اُمناى خويش را از آن برگزيد. راهش راست و معتدل است، و شيوه اش راه نمايى، و سخنش جدا كننده حق از باطل، و حُكمش بر اساس عدل و داد.
۱.نهج البلاغة: الخطبة 94، بحار الأنوار: ج 16 ص 379 ح 91.

احادیث دیگر این موضوع

۸
امام على عليه السلام:از زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از شير گرفته شد، خداوند، بزرگ ترين فرشته از فرشتگان خود را همدم او گردانيد و آن فرشته، او را شب و روز در راه بزرگوارى ها و خوى هاى والاى انسانى حركت مى داد. هر سال، در كوه حِرا اقامت مى كرد و من او را مى ديدم و كسى جز من، او را نمى ديد. آن روزها، [اهل]هيچ خانه اى به اسلام درنيامده بود، مگر پيامبر صلى الله عليه و آله و خديجه عليهاالسلام و من سومينِ آنان بودم. نور وحى و رسالت را مى ديدم و رايحه نبوّت را مى بوييدم. هنگامى كه وحى بر ايشان نازل شد، من فرياد شيطان را شنيدم و عرض كردم: اى پيامبر خدا! اين چه فريادى است؟ فرمود: «اين، شيطان است كه از پرستيده شدنش مأيوس شده است. آنچه من مى شنوم، تو هم مى شنوى و هر چه من مى بينم، تو هم مى بينى، جز اين كه تو پيامبر نيستى، بلكه تو وزير و دستيارى، و تو در راه خير و صلاح هستى». من با ايشان بودم كه سران قريش آمدند و گفتند: اى محمّد! تو ادّعاى بزرگى مى كنى كه پدران تو و هيچ يك از خاندانت، چنين ادّعايى نكرده است. اينك، ما از تو كارى مى خواهيم كه اگر آن را انجام دهى و به ما نشانش دهى، مى فهميم كه تو پيامبر و فرستاده [ى خدا] هستى، و اگر نتوانستى انجام دهى، مى فهميم كه تو جادوگرى دروغگو هستى. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چه مى خواهيد؟» گفتند: از اين درخت بخواه تا از ريشه كنده شود و در برابرِ تو بايستد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «البته خداوند، بر هر كارى تواناست. اگر خداوند، اين كار را براى شما انجام دهد، آيا ايمان مى آوريد و به حقيقت گواهى مى دهيد؟». گفتند: آرى. پيامبر فرمود: «من آنچه شما تقاضا مى كنيد، به شما نشان مى دهم؛ اما مى دانم كه به راه خير، باز نمى آييد. در ميان شما كسانى هستند كه به چاه [بَدر] افكنده خواهند شد و كسانى هستند كه [بر ضدّ من]دسته ها به راه خواهند انداخت [و نبرد احزاب را به پا خواهند كرد]». پيامبر صلى الله عليه و آله سپس فرمود: «اى درخت! اگر به خدا و روز واپسين ايمان دارى و مى دانى كه من فرستاده خدا هستم. به اذن خداوند، از ريشه كنده شو و در برابر من بايست!». سوگند به خدايى كه او را به حق برانگيخت، آن درخت، از ريشه كنده شد و در حالى كه همهمه اى سخت داشت و صدايى چون صداى برهم خوردنِ بال هاى پرندگان از آن به گوش مى رسيد، جلو آمد و بالْ بالْ زنان، در برابر پيامبر خدا ايستاد و شاخه بلند خود را بر سر پيامبر خدا و يكى از شاخه هايش را روى شانه من ـ كه در طرف راست ايشان بودم ـ انداخت. اما چون آن جماعت، اين صحنه را ديدند، سركشانه و گردنْ فرازانه، گفتند: دستور بده تا نيمى از آن، پيش تو آيد و نيم ديگرش، در جاى خويش بماند. پيامبر خدا به درخت چنين فرمانى داد. پس نيمه اى از درخت، به نحوى بسيار شگفت آور و با سر و صدايى شديدتر، به طرف پيامبر رفت، به طورى كه نزديك بود بر وى بپيچد. باز هم، از روى كفر و سركشى، گفتند: دستور بده تا اين نيمه درخت، به طرف نيمه ديگرش برگردد و مثل اوّل شود. پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد و آن نيمه درخت برگشت. من گفتم: لا اله الا اللّه. اى پيامبر خدا! من، نخستين ايمانْ آورنده به تو هستم و نخستين كسى هستم كه اعتراف مى كند آنچه اين درخت، به فرمان خداوند متعال انجام داد، براى اعتراف به نبوّت تو و بزرگداشت و ارج نهادن سخن تو انجام داد. اما آن جماعت، يك پارچه گفتند: [نه]بلكه او جادوگرى دروغگوست؛ جادوگرى شگفت و تردست است. آيا كسى جز او [و مقصودشان من بودم] تو را در كارَت تصديق مى كند؟ من از گروهى هستم كه در راه خدا، از سرزنش هيچ سرزنشگرى باك ندارند، سيمايشان سيماى راستان است، و گفتارشان گفتار نيكوكاران، آبادكنندگان شب اند و نشانه هاى [هدايت در] روز. به ريسمان قرآن چنگ آويخته اند، سنّت هاى خدا و سنّت هاى پيامبر او را زنده نگه مى دارند، نه تكبّر مى ورزند و نه سركشى، نه نادرستى و خيانت مى كنند و نه تباهى مى آفرينند، دل هايشان در بهشت است و بدن هايشان در كار و كوشش!
امام على عليه السلام:فرداى آن شبى كه پيامبر خدا به آسمان برده شد، من با او بودم و او در حِجْر [اسماعيل]نماز مى خواند. چون نمازش تمام شد و من نيز نمازم را به پايان بردم، آواز شديدى را شنيدم. عرض كردم: اى پيامبر خدا! اين چه صدايى است؟ فرمود: «مگر نمى دانى؟ اين، بانگ شيطان است كه چون فهميد ديشب به آسمان برده شده ام، از اين كه زين پس در روى اين زمين پرستش شود، نوميد گشت». ابن ابى الحديد، در ذيل اين حديث مى گويد: شبيه اين مطلب، از خود پيامبر صلى الله عليه و آله نيز روايت شده است. هنگامى كه هفتاد نفر از انصار، در شب عقبه با پيامبر بيعت كردند، در دلِ شب، صدايى بلند از عقبه شنيده شد كه مى گفت: «اى اهل مكّه! اين نكوهيده و از دينْ برگشتگانِ همدست او، براى جنگ با شما هم داستان شده اند». پيامبر خدا به انصار فرمود: «مى شنويد چه مى گويد؟ اين، شيطانِ عقبه است». او مى گويد: اما درباره آن درخت كه پيامبر صلى الله عليه و آله صدايش زد، احاديث بسيارى آمده است و علماى حديث، آن را در كتاب هاى خود آورده اند و متكلّمان نيز، اين موضوع را در شمار معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر كرده اند. بيشتر محدّثان، اين خبر را به همان گونه اى كه در خطبه امير مؤمنان آمده است، روايت كرده اند و بعضى هم آن را به اختصار روايت مى كنند و مى گويند: پيامبر صلى الله عليه و آله، درختى را صدا زد و آن درخت، در حالى كه زمين را مى شكافت، پيش پيامبر خدا آمد.