حدیث دربارهاُبىّ بن خَلَف

الدّرّ المنثور عن ابن عبّاس ـ في قَولِهِ تَعالى: «وَ يَومَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيهِ» ۱ ـ : أُبَيُّ بنُ خَلَفٍ وَعُقبَةُ بنُ أَبي مُعَيطٍ، وَهُما الخَليلانِ في جَهَنَّمَ عَلى مِنبَرٍ مِن نارٍ. ۲
الدرّ المنثور ـ به نقل از ابن عبّاس، در باره آيه: «و روزى كه ستمگر، دستانش را به دندان گزد» ـ : اُبىّ بن خلف و عقبة بن ابى معيط كه [در جاهليت] با هم دوست بودند، در جهنّم بر منبرى از آتش جاى مى‏گيرند.
۱.. الفرقان: 27.
۲.. الدرّ المنثور: ج 6 ص 253 نقلاً عن ابن مردويه.

احادیث دیگر این موضوع

۲
المصنّف، عبد الرزّاق ـ به نقل از معمّر، از عثمان جزرى، از مقسم وابسته ابن عبّاس ـ : ابن ابى معيط و اُبىّ بن خلف جمحى به هم بر خوردند. آن دو از دوستان دوران جاهلى يكديگر بودند. اُبىّ بن خلف نزد پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله رفته و ايشان او را به اسلام دعوت كرده بود و اين خبر به عقبه رسيده بود. عقبه [در اين برخورد] به او گفت: از تو راضى نمى‏شوم، مگر آن كه نزد محمّد بروى و به صورتش تف بيندازى و دشنامش دهى و تكذيبش كنى. معمّر گفت: امّا خداوند، قدرت انجام دادن اين كار را به او نداد. چون روز بدر شد، عقبة بن ابى معيط از جمله كسانى بود كه به اسارت در آمد. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله به على بن ابى طالب عليه ‏السلام دستور داد او را بكشد. عقبه گفت: اى محمّد! از ميان اينان فقط من كشته شوم؟ پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «آرى». گفت: به خاطر چه؟ فرمود: «به خاطر كفر و نابكارى و گستاخى‏ات بر خدا و پيامبر او». پس، على بن ابى طالب برخاست و گردن او را زد. و امّا اُبىّ بن خلف گفت: به خدا سوگند، محمّد را مى‏كشم. اين سخن به گوش پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله رسيد. فرمود: «نه! به خواست خدا من او را خواهم كشت». اين سخن پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله او را به وحشت انداخت و [به ناقل] گفت: تو را به خدا، آيا واقعا شنيدى كه او اين سخن را بگويد؟ گفت: آرى. اُبىّ بن خلف به شدّت نگران شد؛ چون هرگز نشنيده بودند كه پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله سخنى بگويد و تحقّق پيدا نكند. چون روز اُحد شد، اُبىّ بن خلف با مشركان همراه شد و مترصّد غفلت پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله بود تا بر او حمله برد؛ امّا هر بار، مردى از مسلمانان ميان او و پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله قرار مى‏گرفت. چون پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله چنين ديد، به يارانش فرمود: «راهش را باز كنيد» و زوبين را گرفت و به طرف او پرتاب كرد. زوبين در ترقوه او، پايين كلاه‏خود و بالاى زره، نشست و خون زيادى از آن بيرون نزد؛ بلكه خون در داخل بدنش جمع شد و لذا مانند گاو خرناس مى‏كشيد. يارانش آمدند تا او را كه همچنان خرناس مى‏كشيد، ببرند، و گفتند: چيزى نيست، فقط يك خراش است. امّا او گفت: به خدا سوگند، اگر تنها آب دهان او [پيامبر] به من رسيده باشد، مرا خواهد كشت. مگر او نگفته بود كه: «به خواست خدا من او را خواهم كشت»؟ به خدا سوگند، اگر آنچه به من اصابت كرده، به اهالى ذى المجاز از بازارهاى عرب در يك فرسنگى عرفه. اصابت مى‏كرد، همه آنها را مى‏كشت. پس، يك روز بعد و يا چيزى در همين حدود، اُبىّ بن خلف مُرد و به جهنّم رفت و خداوند، اين آيات را در باره او فرو فرستاد: «و روزى كه ستمگر، دستان خويش را به دندان گزد» تا «شيطان همواره فرو گذارنده انسان است» .