حدیث دربارهتيره بختى

تفسير القمّي عن عبدالرحمن بن كثير عن الإمام الصادق عليه ‏السلام ـ في قَولِهِ تَعالى: «فَأَنذَرْتُكُمْ نَارًا تَلَظَّى * لَا يَصْلَـاهَا إلَّا الْأَشْقَى * الَّذِى كَذَّبَ وَ تَوَلَّى» ۱ ـ : في جَهَنَّمَ وادٍ فيهِ نارٌ لا يَصلاها إلَا الأَشقى، الَّذي كَذَّبَ رَسولَ اللّه‏ِ صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله في عَلِيٍّ عليه ‏السلام وتَوَلّى عَن وِلايَتِهِ. ثُمَّ قالَ عليه ‏السلام: النّيرانُ بَعضُها دونَ بَعضٍ، فَما كانَ مِن نارِ هذَا الوادي فَلِلنُّصّابِ. ۲
تفسير القمّى ـ به نقل از عبد الرحمان بن كثير ـ : امام صادق عليه ‏السلام در باره آيه «پس شما را از آتشى بيم داده‏ام كه زبانه مى‏كشد و جز نگون‏بخت‏ترين [ـِ مردم]، در آن نمى‏افتد؛ همان كسى كه تكذيب كرد و رخ بر تافت» ، فرمود: «در جهنّم، درّه‏اى هست كه در آن، آتشى برپاست و جز نگون‏بخت‏ترينِ مردم، كسى در آن نمى‏افتد؛ همان كسى كه سخن پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله را در باره على عليه ‏السلام تكذيب كرد و از ولايت او، رخ بر تافت». سپس فرمود: «طبقات آتش، يكى فروتر از ديگرى است. آتش آن درّه، مخصوص ناصبيان است».
۱.الليل: 14 ـ 16.
۲.تفسير القمّي: ج 2 ص 426، بحارالأنوار: ج 8 ص 313 ح 87.

احادیث دیگر این موضوع

۳
مجمع البيان: ابن عبّاس گفت: مردى نخلى داشت كه شاخه‏اش در سراى مردى درويش و عيالوار، آويخته شده بود. هنگامى كه صاحب نخل، مى‏آمد و وارد سرا [ى آن درويش] مى‏شد تا از درخت، بالا رود و خرماى آن را بچيند، گاهى مى‏شد كه خرمايى مى‏افتاد و كودكان مرد درويش، آن را بر مى‏داشتند. صاحب نخل، از درخت، پايين مى‏آمد و خرما را از دستشان مى‏ستاند و اگر يكى از آنها خرمايى در دهانش نهاده بود، انگشت خويش را در دهان او فرو مى‏برد و خرما را بيرون مى‏آورد! مرد درويش، از اين كار، به پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله شِكوه نمود و به ايشان گفت كه از دست صاحب نخل، چه مى‏كشد. پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله به او فرمود: «اينك تو برو». پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله هنگامى كه صاحب نخل را ديد، به او فرمود: «آن نخل خميده‏ات را كه شاخه‏اش‏در سراى‏فلان‏كس‏است، به من‏مى‏دهى تا به جاى‏آن، نخلى‏در بهشت‏داشته باشى؟». مرد گفت: من نخل‏هاى بسيار دارم؛ ولى خرماى هيچ يك از آنها به نيكويىِ خرماى آن نخل نيست. آن مرد اين را گفت و رفت. مردى كه سخنان پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله را مى‏شنيد، به آن جناب گفت: اى پيامبر خدا! اگر من آن نخل را از او بگيرم، آيا نخلى را كه در بهشت به آن مرد مى‏دادى، به من مى‏دهى؟ پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله فرمود: «آرى». مرد رفت و صاحب نخل را يافت و آن را از او خريدار شد. صاحب نخل گفت: آيا تو فهميدى كه محمّد به من گفت كه آماده است به جاى آن، نخلى در بهشت به من دهد، و من به او گفتم كه خرماى آن، خوشايند من است، و من نخل‏هاى بسيارى دارم؛ ولى در ميان آنها خرماى هيچ نخلى به نيكويىِ خرماى آن نيست؟ آن ديگرى گفت: مى‏خواهى كه آن را بفروشى يا نه؟ گفت: نه، مگر اين كه به من، آن بهايى را دهند كه گمان نمى‏كنم بدهند. گفت: مگر چه مى‏خواهى؟ گفت: چهل نخل. مرد گفت: سخن بزرگى گفتى! براى يك نخل خميده، چهل نخل مى‏طلبى؟ سپس لختى خاموش ماند و آن گاه گفت: من چهل نخل به تو مى‏دهم. صاحب نخل گفت: گواه بگير، اگر راست مى‏گويى. پس، مرد خريدار، نزد عدّه‏اى رفت و آنان را فرا خواند و گواهشان گرفت كه چهل نخل، به آن مرد مى‏دهد. سپس به نزد پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله رفت و گفت: اى پيامبر خدا! آن نخل، از آنِ من شد. پس اينك، از آنِ شما باشد. پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله به نزد صاحبِ آن سراى رفت و به او فرمود: «آن نخل، از آنِ تو و خانواده تو باشد». در اين هنگام، خداى متعال، اين سوره را فرو فرستاد: «سوگند به شب، آن گاه كه پرده مى‏افكند» . از عطا نقل است كه گفت: نام آن مرد [خريدار]، ابو دَحداح است. «پس امّا آن كه داد و پروا داشت» ، يعنى ابو دحداح. «و امّا آن كه بخل ورزيد و خود رابى‏نياز ديد» ، يعنى صاحب آن نخل. و سخن خدا: «جز نگون‏بخت‏ترين [ـِ مردم]، در آن [آتش] در نيايد» ، باز يعنى صاحب آن نخل. «و با پرواترين [ـِ مردم]، از آن [آتش]، دور نگاه داشته خواهد شد» ، يعنى ابو دحداح. «و قطعا به زودى، خشنود خواهد شد» ، يعنى زمانى كه به بهشت در مى‏آيد. عطا گفت: پيامبر صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏ آله هر گاه بر آن نخلستان كه [ابو دحداح به جاى آن يك نخل، به صاحب آن داده بود و] خوشه‏هايش آويزان بود، مى‏گذشت، مى‏فرمود: «از اين خوشه‏ها براى ابو دحداح در بهشت، بسيار خواهد بود».