حدیث دربارهمردى از اهل بهشت كه هرگز نماز نخواند !

مسند ابن حنبل عن جرير بن عبد اللّه:خَرَجنا مَعَ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا بَرَزنا مِنَ المَدِينَةِ إِذا راكِبٌ يُوضِعُ ۱ نَحوَنا. فَقالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: كَأَنَّ هذا الراكِبَ إِيّاكُم يُرِيدُ، قالَ: فَانتَهى الرَّجُلُ إِلَينا، فَسَلَّمَ فَرَدَدنا عَلَيهِ. فَقالَ لَهُ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: مِن أَينَ أَقبَلتَ؟ قالَ: مِن أَهلِي وَوُلدِي وَعَشِيرَتِي، قالَ: فَأَينَ تُرِيدُ؟ قالَ: أُرِيدُ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله. قالَ: فَقَد أَصَبتَهُ، قالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، عَلِّمنِي ما الإِيمانُ؟ قالَ: تَشهَدُ أَن لا إِلهَ إِلّا اللّهُ وَأَنَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّهِ، وَتُقِيمُ الصَّلاةَ، وَتَأتِي الزَّكاةَ، وَتَصُومُ رَمَضانَ، وَتَحُجُّ البَيتَ. قالَ: قَد أَقرَرتُ. قالَ: ثُمَّ إِنَّ بَعِيرَهَُدَخَلت يَدُهُ فِي شَبَكَةِ جِرذانٍ، فَهَوى بَعِيرُهُ وَهَوَى الرَّجُلُ فَوَقَعَ عَلى هامَتِهِ فَماتَ. فَقالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: عَلَيَّ بِالرَّجُلِ، قالَ: فَوَثَبَ إِلَيهِ عَمّارُ بنُ ياسِرٍ وَحُذَيفَةُ فَأَقعَداهُ، فَقالا: يا رَسُولَ اللّهِ قُبِضَ الرَّجُلُ، قالَ: فَأَعرَضَ عَنهُما رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، ثُمَّ قالَ لَهُما رَسُولُ اللّهِ: أَما رَأَيتُما إِعراضِي عَنِ الرَّجُلَينِ؟ فَإِنِّي رَأَيتُ مَلَكَينِ يَدُسّانِ فِي فِيهِ مِن ثِمارِ الجَنَّةِ، فَعَلِمتُ أَنَّهُ ماتَ جائِعا. ثُمَّ قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: هذا وَاللّهِ مِنَ الَّذِينَ قالَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ: «الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمْ يَلْبِسُواْ إِيمَـنَهُم بِظُـلْمٍ أُوْلَـائِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ» ۲. قالَ: ثُمَّ قالَ: دُونَكُم أَخاكُم، قالَ: فَاحتَمَلناهُ إِلَى الماءِ فَغَسَّلناهُ وَحَنَّطناهُ وَكَفَّنّاهُ وَحَمَلناهُ إِلَى القَبرِ، قالَ: فَجاءَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حَتّى جَلَسَ عَلَى شَفِيرِ القَبرِ. قالَ: فَقالَ: اِلحَدُوا وَلا تَشُقُّوا، فَإِنَّ اللَّحدَ لَنا وَالشَّقَّ لِغَيرِنا. ۳
مسند ابن حنبل ـ به نقل از جرير بن عبد اللّه ـ:با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ره سپار شديم و چون از مدينه بيرون رفتيم، سوارى را ديديم كه به سوى ما مى تازد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «گويا اين سوار با شما كار دارد». آن مرد سوار، به ما رسيد و سلام كرد. جواب سلامش را داديم. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «از كجا مى آيى؟». گفت: از نزد زن و فرزند و عشيره ام. فرمود: «كجا مى روى؟». گفت: نزد پيامبر خدا. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «درست آمده اى». مرد گفت: اى پيامبر خدا! به من بياموز كه ايمان چيست؟ فرمود: «گواهى مى دهى كه خدايى جز خداى يكتا نيست و محمّد، فرستاده خداست و نماز مى خوانى و زكات مى دهى و رمضان را روزه مى گيرى و حج مى گزارى». مرد گفت: اقرار كردم. لختى بعد، دست اُشترش در سوراخ موش صحرايى رفت و به سر به زمين افتاد و او نيز با سر به زمين خورد و مُرد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «او را نزد من بياوريد». عمّار بن ياسر و حذيفه دويدند و او را بلند كردند. گفتند: اى پيامبر خدا! مرده است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روى خود را از آن دو برگرداند و سپس به آن دو فرمود: «نديديد كه من از آن دو مرد، روى گرداندم؟ اين، به خاطر آن بود كه ديدم دو فرشته، از ميوه هاى بهشت در دهانش مى گذارند. پس دانستم كه او با شكم گرسنه مرده است». پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سپس فرمود: «به خدا سوگند، او از كسانى است كه خداى عز و جلفرموده است: «كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالوده اند، آنان راست ايمنى و ايشان راه يافتگان اند» ». آن گاه فرمود: «برادرتان را جمع كنيد». ما جنازه او را نزديك آب برديم و غسلش داديم و او را حنوط و كفن كرديم و به سوى قبر برديم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و كنار قبر نشست و فرمود: «لحد بِكنيد و شكاف نزنيد؛ زيرا لحد، مال ماست و شكاف، مال غير ما». ۴
۱.يَضَعُ البَعيرَ: إذا حمله على سرعة السير (النهاية: ج 5 ص 196 «وضع»).
۲.الأنعام: 82.
۳.مسند ابن حنبل: ج 7 ص 59 ح 19197، حلية الأولياء: ج 4 ص 203، كنز العمّال: ج 3 ص 49 ح 5430.
۴.شكاف (شَق)، شيارى است كه در زير ديواره جانب قبر، كنده مى شود و ميّت در آن جا گذاشته مى شود و لَحَد حفره اى است نهرمانند كه در وسط قبر كنده مى شود با دو سكّومانند در دو جانب قبر كه پس از گذاشتن ميّت در داخل آن، سنگ و امثال آن، بر روى سكّوها گذاشته مى شود.

احادیث دیگر این موضوع

۲
السيرة النبويّة، ابن هشام:ابن اسحاق مى گويد: داستان اَسوَد چوپان، تا آن جا كه به من رسيده، اين است كه وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يكى از قلعه هاى خيبر را در محاصره داشت، او با گوسفندانش كه از آنِ مردى يهودى بود و او اجير وى بود، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى پيامبر خدا! اسلام را بر من عرضه كن. پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به او عرضه كرد و اَسوَد، مسلمان شد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هيچ كس را كوچك تر از آن نمى شمرد كه به اسلام دعوتش كند و اسلام را بر او عرضه نمايد. اَسوَد چون اسلام آورد، گفت: اى پيامبر خدا! من، اجير صاحب اين گوسفندها هستم و اينها نزد من، امانت اند. با اينها چه كنم؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «رويشان را برگردان. خودشان نزد صاحبشان خواهند رفت» و يا جمله اى شبيه اين. اَسوَد برخاست و مشتى ريگ برداشت و به صورت گوسفندها پرتاب كرد و گفت: نزد صاحبتان باز گرديد؛ چون به خدا سوگند كه ديگر با شما نخواهم آمد. گوسفندها همگى با هم برگشتند، چنان كه گويى كسى آنها را مى راند، و وارد قلعه شدند. اَسوَد سپس به سوى آن قلعه پيش رفت تا همراه مسلمانان بجنگد، كه سنگى به او اصابت كرد و كشته شد. او حتّى يك نماز هم نخواند. پيكرش را نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آوردند و پشت سر ايشان نهادند و او را در همان ردايى كه بر تن داشت، پيچيدند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه با گروهى از يارانش بود، به او نگاه كرد؛ امّا صورتش را از او برگرداند. ياران گفتند: اى پيامبر خدا! چرا از او روى گردانديد؟ فرمود: «اينك، دو همسر حور العينش با او بودند».
مسند ابن حنبل:ابو هريره، [اين جا و آن جا، به مردم] مى گفت: به من بگوييد آن، كدام مرد است كه هرگز نمازى نخوانْد؛ امّا به بهشت رفت. اگر مردم، آن مرد را نمى شناختند، مى گفتند: او كيست؟ و ابو هريره مى گفت: بينواى بنى عبد الأشهَل، عمرو بن ثابت بن وَقْش. حُصَين گفت: به محمود بن لُبَيد گفتم: داستان آن بينوا چه بوده است؟ گفت: او بر خلاف قومش از پذيرفتن اسلام، خوددارى مى كرد. چون جنگ اُحُد شد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اُحُد رفت، علاقه به اسلام در دلش افتاد و مسلمان شد و شمشيرش را برداشت و رفت تا به مسلمانان رسيد و به ميان جمعيت رفت و جنگيد تا آن كه بر اثر جراحات از پا افتاد. زمانى كه مردان بنى عبد الأشهَل در ميدان جنگ به دنبال كشتگان خود مى گشتند، ناگهان به او برخوردند. گفتند: به خدا سوگند كه اين، همان بينواست. او كه با ما نيامده بود!؟ اصلاً به اين سخن (قرآن و اسلام)، اعتقاد نداشت!؟ پس علّت آمدنش را از خودِ او پرسيدند و گفتند: چه باعث شد كه به اين جا بيايى، اى عمرو؟ دلسوزى براى قومت، يا گرايش به اسلام؟ گفت: گرايش به اسلام. من به خدا و پيامبر او ايمان آوردم و مسلمان شدم. سپس شمشيرم را برداشتم و با پيامبر خدا آمدم و جنگيدم تا به اين روز افتادم. او لحظاتى بعد، در دستان آنها جان داد. ماجرا را به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفتند. فرمود: «او اهل بهشت است».