حدیث دربارهمردى از اهل بهشت كه هرگز نماز نخواند !
مسند ابن حنبل عن أبي هريرة كانَ يَقُولُ:حَدِّثُونِي عَن رَجُلٍ دَخَلَ الجَنَّةَ لَم يُصَلِّ
قَطُّ، فَإِذا لَم يَعرِفهُ النّاسُ سَأَلُوهُ: مَن هُوَ؟ فَيَقُولُ: أُصَيْرِمُ بَنِي عَبدِ الأَشهَلِ عَمرُو بنُ ثابِتِ بنِ وَقْشٍ.
قالَ الحُصَينُ: فَقُلتُ لِمَحمُودِ بنِ لُبَيدٍ: كَيفَ كانَ شَأنُ الأُصَيرِمِ؟
قالَ: كانَ يَأبَى الإِسلامَ عَلى قَومِهِ، فَلَمّا كانَ يَومُ أُحُدٍ وَخَرَجَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله إِلى أُحُدٍ بَدا لَهُ الإِسلامُ فَأَسلَمَ، فَأَخَذَ سَيفَهُ فَغَدا حَتّى أَتَى القَومَ فَدَخَلَ فِي عُرضِ النّاسِ، فَقَاتَلَ حَتّى أَثبَتَتهُ الجِراحَةُ.
قالَ فَبَينَما رِجالُ بَنِي عَبدِ الأَشهَلِ يَلتَمِسُونَ قَتلاهُم فِي المَعرَكَةِ إِذا هُم بِهِ، فَقالُوا: وَاللّهِ إِنَّ هذِهِ لَلاُصَيرِمُ، وَما جاءَ لَقَد تَرَكناهُ، وَإِنَّهُ لَمُنكِرٌ هذا الحَدِيثَ! فَسَأَلُوهُ: ما جاءَ بِهِ؟ قالُوا: ما جاءَ بِكَ يا عَمرُو، أَحَدَبا ۱ عَلى قَومِكَ، أَو رَغبةً فِي الإِسلامِ؟ قالَ: بَل رَغبَةً فِي الإِسلامِ؛ آمَنتُ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَأَسلَمتُ، ثُمَّ أَخَذتُ سَيفِي فَغَدَوتُ مَعَ رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَقاتَلتُ حَتّى أَصابَنِي ما أَصابَنِي.
قالَ ثُمَّ لَم يَلبَث أَن ماتَ فِي أَيدِيهِم، فَذَكَرُوهُ لِرَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ: إِنَّهُ لَمِن أَهلِ الجَنَّةِ. ۲
مسند ابن حنبل:ابو هريره، [اين جا و آن جا، به مردم] مى گفت: به من بگوييد آن، كدام مرد است كه هرگز نمازى نخوانْد؛ امّا به بهشت رفت. اگر مردم، آن مرد را نمى شناختند، مى گفتند: او كيست؟ و ابو هريره مى گفت: بينواى بنى عبد الأشهَل، عمرو بن ثابت بن وَقْش.
حُصَين گفت: به محمود بن لُبَيد گفتم: داستان آن بينوا چه بوده است؟
گفت: او بر خلاف قومش از پذيرفتن اسلام، خوددارى مى كرد. چون جنگ اُحُد شد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اُحُد رفت، علاقه به اسلام در دلش افتاد و مسلمان شد و شمشيرش را برداشت و رفت تا به مسلمانان رسيد و به ميان جمعيت رفت و جنگيد تا آن كه بر اثر جراحات از پا افتاد.
زمانى كه مردان بنى عبد الأشهَل در ميدان جنگ به دنبال كشتگان خود مى گشتند، ناگهان به او برخوردند. گفتند: به خدا سوگند كه اين، همان بينواست. او كه با ما نيامده بود!؟ اصلاً به اين سخن (قرآن و اسلام)، اعتقاد نداشت!؟ پس علّت آمدنش را از خودِ او پرسيدند و گفتند: چه باعث شد كه به اين جا بيايى، اى عمرو؟ دلسوزى براى قومت، يا گرايش به اسلام؟
گفت: گرايش به اسلام. من به خدا و پيامبر او ايمان آوردم و مسلمان شدم. سپس شمشيرم را برداشتم و با پيامبر خدا آمدم و جنگيدم تا به اين روز افتادم.
او لحظاتى بعد، در دستان آنها جان داد. ماجرا را به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفتند. فرمود: «او اهل بهشت است».