حدیث دربارهمردى از اهل بهشت كه هرگز نماز نخواند !
السّيرة النّبويّة لابن هشام:قالَ ابنُ إِسحاقَ: وَكانَ مِن حَدِيثِ الأَسوَدِ الرّاعِي فِيما بَلَغَنِي: أَنَّهُ أَتى رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَهُو مُحاصِرٌ لِبَعضِ حُصُونِ خَيبَر، وَمَعَهُ غَنَمٌ له كانَ فِيها أَجِيرا لِرَجُلٍ مِن يَهُودَ، فَقالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، اِعرِض عَلَيَّ الإِسلامَ، فَعَرَضَهُ عَلَيهِ، فَأَسلَمَ.
وَكانَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لا يُحَقِّرُ أَحَدا أَن يَدعُوَهُ إِلَى الإِسلامِ، وَيَعرِضَهُ عَلَيهِ ـ فَلمّا أَسلَمَ قالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، إِنِّي كُنتُ أَجِيرا لِصاحِبِ هذِهِ الغَنَمِ، وَهِيَ أَمانَةٌ عِندِي، فَكَيفَ أَصنَعُ بِها؟
قال: اِضرِب فِي وُجوهِها، فَإِنَّها سَتَرجِعُ إِلى رَبِّها ـ أَو كَما قالَ ـ فَقامَ الأَسوَدُ، فَأَخَذَ حَفنَةً مِنَ الحَصى، فَرَمى بِها فِي وُجُوهِها وَقالَ: ارجِعِي إِلى صاحِبِكِ فَوَ اللّهِ لا أَصحَبُكِ أَبَدا، فَخَرَجَت مُجتَمِعَةً كَأَنَّ سائِقا يَسُوقُها، حَتّى دَخَلَتِ الحِصنَ.
ثُمَّ تَقَدَّمَ إِلى ذَلِكَ الحِصنِ لِيُقاتِلَ مَعَ المُسلِمِينَ، فَأَصابَهُ حَجَرٌ فَقَتَلَهُ، وَما صَلّى للّهِِ صَلاةً قَطُّ، فَأُتِيَ بِهِ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَوُضِعَ خَلفَهُ، وَسُجِّيَ بِشَملَةٍ كانَت عَلَيهِ، فَالتَفَتَ إِلَيهِ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَمَعَهُ نَفَرٌ مِن أَصحابِهِ، ثُمَّ أَعرَضَ عَنهُ، فَقالُوا: يا رَسُولَ اللّهِ، لِمَ أَعرَضتَ عَنهُ؟
قالَ: إِنَّ مَعَهُ الآنَ زَوْجَتَيهِ مِنَ الحُورِ العِينِ. ۱
السيرة النبويّة، ابن هشام:ابن اسحاق مى گويد: داستان اَسوَد چوپان، تا آن جا كه به من رسيده، اين است كه وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يكى از قلعه هاى خيبر را در محاصره داشت، او با گوسفندانش كه از آنِ مردى يهودى بود و او اجير وى بود، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى پيامبر خدا! اسلام را بر من عرضه كن.
پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به او عرضه كرد و اَسوَد، مسلمان شد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هيچ كس را كوچك تر از آن نمى شمرد كه به اسلام دعوتش كند و اسلام را بر او عرضه نمايد.
اَسوَد چون اسلام آورد، گفت: اى پيامبر خدا! من، اجير صاحب اين گوسفندها هستم و اينها نزد من، امانت اند. با اينها چه كنم؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «رويشان را برگردان. خودشان نزد صاحبشان خواهند رفت» و يا جمله اى شبيه اين.
اَسوَد برخاست و مشتى ريگ برداشت و به صورت گوسفندها پرتاب كرد و گفت: نزد صاحبتان باز گرديد؛ چون به خدا سوگند كه ديگر با شما نخواهم آمد.
گوسفندها همگى با هم برگشتند، چنان كه گويى كسى آنها را مى راند، و وارد قلعه شدند.
اَسوَد سپس به سوى آن قلعه پيش رفت تا همراه مسلمانان بجنگد، كه سنگى به او اصابت كرد و كشته شد. او حتّى يك نماز هم نخواند. پيكرش را نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آوردند و پشت سر ايشان نهادند و او را در همان ردايى كه بر تن داشت، پيچيدند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه با گروهى از يارانش بود، به او نگاه كرد؛ امّا صورتش را از او برگرداند. ياران گفتند: اى پيامبر خدا! چرا از او روى گردانديد؟
فرمود: «اينك، دو همسر حور العينش با او بودند».
۱.السيرة النبويّة لابن هشام: ج 3 ص 358، المستدرك على الصحيحين: ج 2 ص 148 ح 2609، السنن الكبرى: ج 9 ص 241 ح 18424 كلاهما عن جابر بن عبد اللّه نحوه، اُسد الغابة: ج 1 ص 213 الرقم 115 عن إسحاق بن يسار.