حدیث دربارهزنانى بهشتى

الإمام الصادق عليه السلام:أَوحَى اللّهُ تَعالى إِلى داوُودَ عليه السلام أَنَّ خلادَةَ بِنتَ أَوسٍ بَشِّرها بِالجَنَّةِ وَأَعلِمها أَنَّها قَرِينَتُكَ فِي الجَنَّةِ. فَانطَلَقَ إِلَيها فَقَرَعَ البابَ عَلَيها، فَخَرَجَت وَقالَت: هَل نَزَلَ فِيَّ شَيءٌ؟ قالَ: نَعَم، قالَت: وَما هُوَ؟ قالَ: إِنَّ اللّهَ تَعالى أَوحى إِلَيَّ وَأَخبَرَنِي أَنَّكِ قَرِينَتِي فِي الجَنَّةِ، وَأَن أُبَشِّرَكِ بِالجَنَّةِ، قالَت: أَوَ يَكُونُ اسمٌ وافَقَ اسمِي؟ قالَ: إِنَّكِ لَأَنتِ هِيَ، قالَت: يا نَبِيَّ اللّهِ، ما أُكَذِّبُكَ وَلا وَاللّهِ ما أَعرِفُ مِن نَفسِي ما وَصَفتَنِي بِهِ! قالَ داوُودُ: أَخبِرِينِي عَن ضَمِيرِكِ وَسَرِيرَتِكِ، هُوَ؟ قالَت: أَمّا هذا فَسَأُخبِرُكَ بِهِ؛ أُخبِرُكَ أَنَّهُ لَم يُصِبنِي وَجَعٌ قَطُّ نَزَلَ بِي كائِنا ما كانَ، وَلا نَزَلَ بِي ضُرٌّ وَحاجَةٌ وَجُوعٌ كائِنا ما كانَ إِلّا صَبَرتُ عَلَيهِ، وَلَم أَسأَلِ اللّهَ كَشفَهُ عَنِّي حَتّى يُحَوِّلَهُ اللّهُ عَنِّي إِلَى العافِيَةِ وَالسَّعَةِ، وَلَم أَطلُب بَدَلاً وَشَكَرتُ اللّهَ عَلَيها وَحَمِدتُهُ. فَقالَ داوُودُ عليه السلام: فَبِهذا بَلَغتِ ما بَلَغتِ. ثُمَّ قالَ أَبُو عَبدِ اللّهِ عليه السلام: وَهذا دِينُ اللّهِ الَّذِي ارتَضاهُ لِلصّالِحِينَ. ۱
امام صادق عليه السلام:خداى متعال به داوود عليه السلام وحى فرمود كه: به خَلاده دختر اوس، مژده بهشت بده و به آگاهى اش برسان كه او در بهشت، همسر تو خواهد بود. داوود به سوى او رفت و درِ خانه اش را كوبيد. خلاده بيرون آمد و گفت: آيا چيزى در باره ام نازل شده است؟ داوود گفت: «خداوند بلندمرتبه، به من وحى فرمود و به من خبر داد كه تو همنشين من در بهشت خواهى بود و فرمود كه تو را به بهشت، مژده دهم». خلاده گفت: شايد تشابه اسمى ميان من و كسى ديگر، رخ داده است! داوود گفت: «خودِ تو هستى». خلاده گفت: اى پيامبر خدا! من تو را دروغگو نمى شمارم؛ امّا به خدا سوگند، در خود، چنين سزامندى اى نمى يابم! داوود گفت: «مرا از باطن و درونت خبر ده كه در آن، چه مى گذرد». خلاده گفت: اين را به تو خبر مى دهم. من هرگز به هيچ دردى از هيچ نوعى، مبتلا نشدم و هيچ گونه نياز و گرسنگى اى، از هيچ گونه به من نرسيد، مگر اين كه در برابرش شكيبايى كردم و از خداوند نخواستم كه آن را از من برطرف سازد تا آن كه او خود از من دورش گردانَد و عافيت و گشايش دهد، و به جاى آن، چيزى از خدا نخواستم و خدا را بر آن شكر گزاردم و ستايش نمودم. داوود عليه السلام گفت: «پس با اين خصلت، به آن مقام رسيده اى». اين، همان دين خداست كه براى نيكان، برگزيده و پسنديده است.
۱.قصص الأنبياء للراوندي: ص 206 ح 268، مشكاة الأنوار: ص 60 ح 75 نحوه وكلاهما عن الحلبي، بحار الأنوار: ج 71 ص 89 ح 42.

احادیث دیگر این موضوع

۸
امام على عليه السلام:عادت پيامبر صلى الله عليه و آله اين بود كه هر گاه از او چيزى خواسته مى شد، چنانچه مى خواست آن را انجام دهد، مى فرمود: «باشد»، و چنانچه نمى خواست انجام دهد، سكوت مى كرد، و به هيچ خواهشى، «نه» نمى گفت. يك روز، باديه نشينى نزد ايشان آمد و درخواستى كرد. ايشان سكوت كرد. دوباره خواست. ايشان باز سكوت كرد. سه باره خواست و پيامبر صلى الله عليه و آله باز هم سكوت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله سپس با حالتى خودمانى فرمود: «هر چه تو بخواهى، اى باديه نشين!». ما به حال او غبطه خورديم و گفتيم: الآن، بهشت را درخواست مى كند! باديه نشين گفت: شترى با جهازش و مقدارى توشه مى خواهم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به تو دادم» و سپس فرمود: «چه قدر فاصله است ميان درخواست اين باديه نشين و درخواست آن پيرزن بنى اسرائيل!» و در ادامه فرمود: «موسى عليه السلام چون فرمان يافت كه از دريا [ى نيل] بگذرد، به كنار دريا رسيد؛ ولى مركب ها از پيشروى خوددارى كردند و بر مى گشتند. موسى گفت: خدايا! چه شده است؟ خداوند فرمود: اى موسى! تو در محلّ قبر يوسف هستى. استخوان هاى او را با خودت ببر. قبر با خاك، يكسان شده بود [و براى همين، موسى جاى آن را نمى دانست]. موسى از قومش پرسيد: آيا كسى از شما جاى قبر او را مى داند؟ گفتند: پيرزنى بنى اسرائيلى هست كه شايد بداند. موسى به او گفت: تو مى دانى؟ گفت: آرى. موسى گفت: پس آن را نشانمان بده. پيرزن گفت: نه به خدا، مگر اين كه آنچه را از تو خواستم، به من بدهى. موسى گفت: مى دهم. پيرزن گفت: از تو مى خواهم كه در بهشت با تو در همان درجه اى باشم كه تو خواهى بود. موسى گفت: [تنها] بهشت را بخواه. پيرزن گفت: نه به خدا! [مى خواهم] فقط با تو باشم. موسى كوشيد كه او را از خواسته اش منصرف سازد؛ امّا خدا به او وحى فرمود كه: قبول كن؛ زيرا چيزى از تو كم نمى شود. موسى قبول كرد و پيرزن، او را به قبر، راه نمايى كرد. موسى استخوان ها را در آورد و از دريا گذشت».
امام باقر عليه السلام:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، پيش از اسلام، ميهمان مردى شد و او از ايشان با احترام، پذيرايى كرد. پس از آن كه خداوند، محمّد صلى الله عليه و آله را به سوى مردم فرستاد، به آن مرد گفته شد: آيا مى دانى آن كسى كه خداوند عز و جل به سوى مردم فرستاده است، كيست؟ گفت: نه. گفتند: او محمّد بن عبد اللّه، يتيم ابو طالب و همان كسى است كه در فلان و بهمان روز، ميهمان تو شد و تو گرامى اش داشتى. آن مرد، نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و سلام كرد و مسلمان شد و سپس گفت: مرا مى شناسى، اى پيامبر خدا؟ فرمود: «تو كيستى؟». گفت: من صاحب همان منزلى هستم كه در جاهليت، در فلان و بهمان روز، وقتى به طائف آمدى، وارد آن شدى و من با احترام، از شما پذيرايى كردم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خوش آمدى! حاجتت را بخواه». گفت: دويست گوسفند با چوپانان آنها مى خواهم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستور داد آنچه را مى خواهد، به او بدهند. آن گاه به يارانش فرمود: «اين مرد، بينش آن را نداشت كه از من همان چيزى را بخواهد كه پيرزن بنى اسرائيلى از موسى عليه السلام خواست!». ياران گفتند: پيرزن بنى اسرائيل از موسى چه خواست؟ فرمود: «خداوند عز و جل به موسى وحى فرمود كه: چون خواستى مصر را به سوى سرزمين مقدّس در شام ترك گويى، استخوان هاى يوسف را هم از مصر با خود ببر. موسى از قبر يوسف، جويا شد. پيرمردى آمد و گفت: اگر كسى جاى قبرش را بداند، آن كس فلان پيرزن است. موسى در پى او فرستاد. چون پيرزن آمد، موسى به او گفت: تو جاى قبر يوسف را مى دانى؟ گفت: آرى. موسى گفت: آن را به من نشان بده. هر چه بخواهى، به تو مى دهم. پيرزن گفت: آن را نشانت نمى دهم، مگر اين كه هر چه را من مى گويم، همان را به من بدهى. موسى گفت: بهشت، از آنِ تو باشد. پيرزن گفت: نه! من تعيين مى كنم. خداوند عز و جل به موسى وحى فرمود كه: نگران مباش! بگذار او تعيين كند. موسى به پيرزن گفت: هر چه تو حكم كنى. پيرزن گفت: حكم من، اين است كه روز قيامت، با تو در همان درجه اى باشم كه تو هستى». پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اين مرد، بينش آن را نداشت كه از من، همان چيزى را بخواهد كه آن پيرزن بنى اسرائيلى خواست!».
امام صادق عليه السلام:خداوندِ بزرگ و والا، به موسى بن عمران عليه السلام وحى فرمود كه: «استخوان هاى يوسف عليه السلام را از مصر با خود ببر» و موعد آن را طلوع ماه، تعيين نمود. موسى طاقت نياورد كه تا طلوع ماه، صبر كند و در جستجوى كسى بر آمد كه محلّ قبر را بداند. به او گفته شد: پيرزنى هست كه جايش را مى داند. موسى در پى او فرستاد و پيرزنى زمينگير و نابينا را آوردند. موسى گفت: قبر يوسف را بلدى؟ گفت: آرى. موسى گفت: پس، جاى آن را به من بگو. پيرزن گفت: نمى گويم، تا اين كه چند چيز را به من بدهى: پايم را خوب كنى، بينايى ام را به من باز گردانى، جوانى ام را دوباره به من بدهى و مرا در بهشت، با خودت قرار دهى. اينها بر موسى گران آمد. خداوند عز و جل بر او وحى فرمود كه: «آنچه مى دهى، بر عهده من. پس هر چه خواست، به او بده». موسى چنين كرد و پيرزن، قبر يوسف عليه السلام را به او نشان داد. موسى، جسد يوسف را كه در صندوقى مرمرين در ساحل نيل بود، بيرون آورد. بيرون كه آورد، ماه طلوع كرد و موسى آن را به شام، انتقال داد. به همين دليل، اهل كتاب، مردگان خود را به شام مى برند.