حدیث دربارهمردانى بهشتى

الإمام الصّادق عليه السلام:إِنَّ داوُودَ النَّبِيَّ عليه السلام قالَ: يا رَبِّ أَخبِرنِي بِقَرِينِي فِي الجَنَّةِ وَنَظِيرِي فِي مَنازِلي، فَأَوحَى اللّهُ تَبارَكَ وَتَعالى إِلَيهِ أَنَّ ذلِكَ مَتّى أَبا يُونُسَ، قالَ: فَاستَأذَنَ اللّهَ فِي زِيارَتِهِ فَأَذِنَ لَهُ، فَخَرَجَ هُوَ وَسُلَيمانُ ابنُهُ حَتّى أَتَيا مَوضِعَهُ، فَإِذا هُما بِبَيتٍ مِن سَعَفٍ، فَقِيلَ لَهُما: هُوَ فِي السُّوقِ، فَسَأَلا عَنهُ، فَقِيلَ لَهُما: اُطلُباهُ فِي الحَطَّابِينَ، فَسَأَلا عَنهُ، فَقالَ لَهُما جَماعَةٌ مِنَ النّاسِ: نَنتَظِرُهُ الآنَ حَتّى يَجِيءَ، فَجَلَسا يَنتَظِرانِهِ إِذ أَقبَلَ وَعَلى رَأسِهِ وِقرٌ ۱ مِن حَطَبٍ، فَقامَ إِلَيهِ النّاسُ فَأَلقى عَنهُ الحَطَبَ، فَحَمِدَ اللّهَ وَقالَ: مَن يَشتَرِي طَيِّبا بِطَيِّبٍ، فَساوَمَهُ واحِدٌ وَزادَهُ آخَرُ حَتّى باعَهُ مِن بَعضِهِم. قالَ: فَسَلَّما عَلَيهِ، فَقالَ: اِنطَلِقا بِنا إِلى المَنزِلِ وَاشتَرى طَعاما بِما كانَ مَعَهُ، ثُمَّ طَحَنَهُ وَعَجَنَهُ فِي نَقِيرٍ ۲ لَهُ، ثُمَّ أَجَّجَ نارا وَأَوقَدَها، ثُمَّ جَعَلَ العَجِينَ فِي تِلكَ النّارِ وَجَلَسَ مَعَهُما يَتَحَدَّثُ. ثُمَّ قالَ وَقَد نَضِجَت خَبِيزَتُهُ فَوَضَعَها فِي النَّقِيرِ فَلَفَّها وَذَرَّ عَلَيها مِلحا ووَضَعَ إِلى جَنبِهِ مِطهَرَةَ مَلِئٍ ماءً، وَجَلَسَ عَلى رُكبَتَيهِ فَأَخَذَ لُقمَةً، فَلَمّا رَفَعَها إِلى فِيهِ قالَ: بِسمِ اللّهِ، فَلَمّا ازدَرَدَها ۳ قالَ: الحَمدُ للّهِِ، ثُمَّ فَعَلَ ذلِكَ بِأُخرى وَأُخرى، ثُمَّ أَخَذَ الماءَ فَشَرِبَ مِنهُ، فَذَكَرَ اسمَ اللّهِ، فَلَمّا وَضَعَهُ قالَ: الحَمدُ للّهِِ يا رَبِّ، مَن ذَا الَّذِي أَنعَمتَ عَلَيهِ وَأَولَيتَهُ مِثلَ ما أَولَيتَنِي، قَد صَحَّحتَ بَصَرِي وَسَمعِي وَبَدَنِي وَقَوَّيتَنِي حَتّى ذَهَبتُ إِلى شَجَرٍ لَم أَغرِسهُ وَلَم أَهتَمَّ لِحِفظِهِ، جَعَلتَهُ لِي رِزقا، وَسُقتَ لِي مَن اشتَراهُ مِنِّي، فَاشتَرَيتُ بِثَمَنِهِ طَعاما لَم أَزرَعْهُ، وَسَخَّرتَ لِيَ النّارَ فَأَنضَجَتْهُ، وَجَعَلْتَنِي آكِلَهُ بِشَهوَةٍ أَقوى بِها عَلى طاعَتِكَ؛ فَلَكَ الحَمدُ، قالَ: ثُمَّ بَكى، فَقالَ داوودُ لِسُلَيمانَ: يا بُنَيَّ قُم فَانصَرِف بِنا، فَإِنِّي لَم أَرَ عَبدا قَطُّ أَشكَرَ للّهِِ مِن هذا. صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وَعَلَيهِما. ۴
امام صادق عليه السلام:داوودِ پيامبر عليه السلام گفت: پروردگارا! مرا از همنشينم در بهشت و همتايم در جايگاه هاى بهشتى ام آگاه فرما. خداى بزرگ و والا، به او وحى فرمود كه: او متّى پدر يونس است. پس داوود از خداوند، اجازه خواست كه به ديدن او برود و خدا به او اجازه داد. داوود همراه پسرش سليمان رفت تا به محلّ متّى رسيدند. خانه اى ديدند كه از برگ درخت خرما ساخته شده بود. به آن دو گفته شد كه متّى در بازار است. در بازار، سراغش را گرفتند. گفتند: او را در بازار هيزم فروشان بجوييد. در آن جا سراغش را گرفتند. گروهى از مردم به آن دو گفتند: اينك منتظريم تا بيايد. داوود و سليمان نيز به انتظار او نشستند. ناگاه متّى ـ كه بارى هيزم بر دوش داشت ـ، آمد. مردم برايش برخاستند و او بار هيزم را زمين نهاد و خداى را شكر كرد و گفت: «كيست كه بار حلالى را به بهايى حلال بخرد؟». يكى چانه زد و ديگرى قيمتى بالاتر گفت تا سرانجام، بار هيزمش را به يكى از مشتريان فروخت. داوود و سليمان بر او سلام گفتند. متّى گفت: «به منزل برويم» و با پولى كه داشت، قدرى گندم خريد. سپس آن را آرد كرد و در ناوه اى (ظرفى) كه از تنه درخت خرما ساخته بود، خمير كرد و آتشى برافروخت و خمير را روى آن گذاشت. آن گاه با آن دو، به سخن گفتن نشست. نانش كه آماده شد، آن را در همان تغار نهاد و نمك بر آن پاشيد و ابريق آبى در كنارش نهاد و دوزانو نشست و لقمه اى برداشت. چون آن را به طرف دهانش برد، گفت: «به نام خدا» و چون آن را بلعيد، گفت: «ستايش، خداى را» و با هر لقمه اى كه بر مى داشت، همين كار را مى كرد. سپس آب را برداشت و از آن نوشيد و نام خدا را برد و چون ابريق را گذاشت، گفت: «ستايش، خدا را. پروردگارا! كيست كه به او نعمتى چون من داده باشى و به او چنين لطفى كرده باشى؟ چشم و گوش و بدنم را سالم داشتى و نيرويم بخشيدى، تا آن كه به نزديكى درختى رفتم كه خود، آن را نكاشته بودم و در نگهدارى اش نكوشيده بودم و تو آن را روزىِ من قرار دادى و مشترىِ آن را برايم فرستادى. پس با پول آن، گندمى خريدم كه خودم نكاشته بودم، و آتشى را برايم مهار ساختى و من از آن گندم، نانى پختم و اشتهاى خوردنش را در من نهادى تا با خوردنش بر طاعت تو توانا شوم. پس ستايش، تو را» و سپس گريست. داوود به سليمان گفت: پسرم! برخيز تا برويم، كه من هرگز بنده اى سپاس گزارتر از اين نديده ام. درود خدا بر او و بر آن دو باد!
۱.الوِقْر: الحِمْل (النهاية: ج 5 ص 213 «وقر»).
۲.النَّقِيْرُ: أصلُ النَخْلةِ يُنقر وسطه (لسان العرب: ج 5 ص 228 «نقر»).
۳.ازْدَرَدَهُ: ابتَلَعَهُ (لسان العرب: ج 3 ص 194 «زرد»).
۴.تنبيه الخواطر: ج 1 ص 18، إرشاد القلوب: ص 119 نحوه، بحار الأنوار: ج 14 ص 402 ح 16.

احادیث دیگر این موضوع

۶
الدرّ المنثور ـ به نقل از عبد العزيز بن ابى رواد ـ:شنيديم كه مردى با پيامبر صلى الله عليه و آله نماز خواند و چون رفت، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين مرد، بهشتى است». عبد اللّه بن عمرو گفت: من نزد آن مرد رفتم و گفتم: عمو جان! ميهمان نمى خواهى؟ گفت: بفرما. او خيمه اى داشت و گوسفندى و خرمايى. غروب كه شد، از خيمه اش خارج شد و بز را دوشيد و خرمايى برايم چيد و آنها را آورد و با هم خورديم. آن گاه او خوابيد و من به نماز ايستادم. صبح كه شد، او روزه نداشت و من روزه داشتم. سه شب به همين منوال گذشت. من به او گفتم: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در باره تو فرموده است كه تو اهل بهشتى. به من بگو كه چه عملى انجام مى دهى [كه اهل بهشت شده اى]. گفت: نزد همان كسى كه به تو خبر داده است، برو تا از عمل من نيز به تو خبر دهد. من نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدم؛ امّا به من فرمود: «نزد او برو و بگو كه خودش به تو بگويد». من آمدم و به او گفتم: پيامبر خدا مى فرمايد كه تو خودت به من بگويى. گفت: حالا مى گويم. آن گاه گفت: اگر همه دنيا مال من باشد و از من گرفته شود، برايش اندوهگين نمى شوم و نيز اگر همه دنيا به من داده شود، شادمان نمى شوم، و شب كه مى خوابم، كينه هيچ كس در دلم نيست. عبد اللّه گفت: امّا من، به خدا سوگند كه شب را عبادت مى كنم و روز را روزه مى گيرم؛ ولى اگر يك گوسفند به من داده شود، خوش حال مى گرديم و اگر از دستم برود، اندوهگين مى شوم. به خدا سوگند كه خداوند، تو را بر ما برترىِ نمايانى داده است!
مسند ابن حنبل ـ به نقل از اَنَس ـ:با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه فرمود: «اينك، مردى از اهل بهشت بر شما نمايان مى شود». پس، مردى از انصار نمايان شد، در حالى كه آب وضو از ريشش مى چكيد و كفش هايش در دست چپش آويزان بود. فرداى آن روز نيز پيامبر صلى الله عليه و آله همين را فرمود و دوباره، همان مرد با همان وضع، وارد شد. روز سوم باز پيامبر صلى الله عليه و آله همين را فرمود و ديگر بار، همان مرد با همان حالت وارد شد. چون پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست، عبد اللّه بن عمرو بن عاص، به دنبال آن مرد رفت و گفت: من با پدرم دعوا كرده ام و سوگند خورده ام كه سه روز، نزد او نروم. اگر ممكن است، مرا نزد خود، پناه ده تا اين سه روز بگذرد. مرد گفت: باشد. عبد اللّه مى گفت كه آن سه شب را نزد او به سر برده؛ امّا نديده كه در اين مدّت، شبى براى عبادت برخيزد؛ بلكه تنها كارى كه از او ديده، اين بوده كه وقتى بيدار مى شد و در بسترش مى غلتيد، خداى عز و جل را ياد مى كرد و تكبير مى گفت، تا آن كه براى نماز صبح بر مى خاست. عبد اللّه گفت: البته از زبان او، جز سخن خير نشنيدم. [عبد اللّه گفت:] چون سه شب گذشت و تقريبا عمل در خور توجّهى از او نديدم، گفتم: اى بنده خدا! ميان من و پدرم، نه هيچ گونه دعوا و ناراحتى اى بود و نه قهرى وجود داشت؛ بلكه چون از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه سه بار در باره تو فرمود: «اينك، مردى بهشتى بر شما نمايان مى شود» و هر سه بار، تو پيدا شدى، خواستم نزد تو باشم تا ببينم كه چه عملى انجام مى دهى تا در آن به تو اقتدا كنم؛ ولى نديدم عمل [عبادى]زيادى انجام دهى. به من بگو كه چه چيزى تو را به مقامى رسانده كه پيامبر خدا فرمود؟ مرد گفت: چيزى نيست، جز همان كه ديدى. عبد اللّه گفت: چون از نزد او رفتم، مرا صدا زد و گفت: چيزى نبود، جز همانچه ديدى، منتها من در دلم، هيچ گونه بدخواهى نسبت به هيچ مسلمانى نيست و نيز به هيچ كس در باره نعمتى كه خداوند به او داده است، حسادت نمى ورزم. عبد اللّه گفت: همين، تو را به آن مرتبه رسانيده است! اين، چيزى است كه ما از عهده اش بر نمى آييم.
حلية الأولياء ـ به نقل از ابو هريره ـ:دو مرد با پيامبر صلى الله عليه و آله بودند: يكى از آنان تقريبا از پيامبر صلى الله عليه و آله جدا نمى گشت و اعمال بزرگى هم از او مشاهده نمى شد، و ديگرى تقريبا [با پيامبر صلى الله عليه و آله]ديده نمى شد و از او هم اعمال بزرگى مشاهده نمى گرديد. آن كه همواره با پيامبر صلى الله عليه و آله بود، گفت: اى پيامبر خدا! پدر و مادرم به فدايت باد! نمازگزاران، مزد ـ يعنى مزد نماز ـ را و روزه گيران، مزد روزه را از آنِ خود كردند. و كارهاى نيك را يكى يكى نام برد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «واى بر تو! تو چه دارى؟». گفت: سوگند به آن كه تو را به حق برانگيخت، جز محبّت به خدا و پيامبر او، چيزى ندارم. فرمود: «تو نيز پاداشى بر حسب نيّتت دارى و با كسى هستى كه دوستش مى دارى». آن ديگرى از دنيا رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله در جمع يارانش فرمود: «آيا مى دانيد كه خداوند، فلانى را به بهشت برد؟». اصحاب، تعجّب كردند؛ زيرا آن مرد تقريبا در جمع صحابه، ديده نمى شد. پس، يكى از آنان به نزد كسان او رفت و از همسرش در باره عمل او پرسيد. همسرش گفت: او اعمال زيادى انجام نمى داد، مگر همان اندازه كه خود، شاهد بوديد، منتها يك خصلت در او وجود داشت. [حاضران] گفتند: چه خصلتى؟ گفت: در هر وقت شب يا روز و در هر حال كه بانگ مؤذّن را مى شنيد، مانند او مى گفت: أشهد أن لا إله إلّا اللّه. بدان اقرار دارم و آن كه را به آن اقرار نكند، كافر مى شمارم. و چون مؤذّن مى گفت: «أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه»، او نيز مى گفت: أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه. بِدان اقرار دارم و آن را كه به آن اقرار نكند، كافر مى شمارم. مرد [به همسر وى] گفت: او به بهشت رفت. سپس آمد و نزديك پيامبر صلى الله عليه و آله ـ كه در ميان يارانش نشسته بود ـ رسيد، به طورى كه پيامبر صلى الله عليه و آله صدايش را بشنود. آن گاه با صداى بلند به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: نزد خانواده فلانى رفتم و از آنها در باره عمل او پرسيدم. به من چنين و چنان گفتند. سپس مرد گفت: شهادت مى دهم كه تو پيامبر خدايى. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «و من خود نيز شهادت مى دهم كه پيامبر خدا هستم».
الكافى ـ به نقل از حكم بن عتيبه ـ:در خدمت امام باقر عليه السلام بوديم و اتاق، پر از جمعيت بود كه ناگاه مردى عصازنان واژه «عَنزة» در متن عربى، عصايى به اندازه نصف نيزه يا اندكى بزرگ تر است و سرى نيزه اى همانند خنجر دارد. آمد و بر درِ اتاق ايستاد و گفت: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو، اى پسر پيامبر خدا! و سپس خاموش ماند. امام باقر عليه السلام فرمود: «و سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد!». پيرمرد، آن گاه رو به حاضران در اتاق كرد و گفت: سلام بر شما! و خاموش ماند، تا آن كه اهل خانه همگى جواب سلام او را دادند. پيرمرد، سپس رو به امام باقر عليه السلام كرد و گفت: اى پسر پيامبر خدا! خدا مرا فدايت گرداند! مرا نزديك خودت بنشان؛ زيرا ـ به خدا سوگند ـ من شما و دوستدار شما را دوست دارم. به خدا سوگند كه علاقه من به شما و دوستدارانتان، براى چشمداشتى دنيوى نيست. به خدا سوگند كه من، دشمن شما را دشمن مى دارم و از او بيزارم، و به خدا سوگند كه اين نفرت و بيزارى من از او، به خاطر اين نيست كه ميان من و او، خونخواهى (پدركشتگى) است. به خدا سوگند كه من، حلال شما را حلال و حرام شما را حرام مى شمارم و منتظرِ كارِ [حكومت] شما هستم. پس آيا برايم اميدوار [به رستگارى و بهشت]هستيد ـ فدايتان شوم ـ؟ امام باقر عليه السلام فرمود: «نزديك بيا. نزديك بيا»، تا اين كه او را در كنار خود نشانيد و سپس فرمود: «اى پير! مردى نزد پدرم على بن الحسين عليه السلام آمد و مانند همين سؤالى كه تو از من كردى، از ايشان پرسيد. پدرم به او فرمود: اگر [با چنين حالتى] بميرى، بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و بر على و حسن و حسين و على بن الحسين وارد خواهى شد و دلت شاد و جانت آرام و ديده ات روشن مى گردد، و آن گاه كه جانت به اين جا رسد» و با دستش به گلويش اشاره كرد [و افزود:] «فرشتگان نويسنده [ى اعمال] با شادى و گُل به استقبالت مى آيند و اگر زنده بمانى، آن مى بينى كه خداوند، بِدان، ديده ات را روشن مى گرداند و با ما در بلندترين جايگاه خواهى بود». پيرمرد گفت: چه فرمودى، اى ابو جعفر؟ امام عليه السلام سخنش را تكرار كرد. پيرمرد گفت: اللّه اكبر، اى ابو جعفر! اگر بميرم، بر پيامبر خدا و بر على و حسن و حسين و على بن الحسين وارد مى شوم و ديده ام روشن و دلم شاد مى گردد و جانم آرام مى گيرد و آن گاه كه جانم به اين جا (گلويم) رسد، فرشتگان نويسنده [ى اعمال] با شادى و گُل به استقبالم مى آيند و اگر زنده ماندم، آن مى بينم كه خداوند، بِدان، ديده ام را روشن مى گرداند و با شما در بلندترين جايگاه خواهم بود؟! آن گاه، پيرمرد گريه اش گرفت و هاى هاى گريست، چندان كه به زمين چسبيد. حاضران در اتاق نيز از حالت پيرمرد به گريه افتادند و شيون كردند. امام باقر عليه السلام با انگشتش اشك از چشمان او مى گرفت و به زمين مى ريخت. پيرمرد، سپس سرش را بلند كرد و به امام باقر عليه السلام گفت: اى پسر پيامبر خدا! فدايت شوم! دستت را به من بده. امام عليه السلام دستش را به او داد و پيرمرد، آن را بوسيد و بر ديده و گونه اش نهاد و سپس شكم و سينه خود را برهنه ساخت و دست امام عليه السلام را بر شكم و سينه اش كشيد. آن گاه برخاست و خداحافظى كرد و رفت. امام باقر عليه السلام به پيرمرد ـ كه باز مى گشت ـ نگريست. سپس رو به جمعيت كرد و فرمود: «هر كس دوست دارد كه به مردى از اهل بهشت بنگرد، به اين پيرمرد بنگرد». هرگز مجلس اندوهى شبيه آن مجلس نديدم.
الكافى ـ به نقل از ابو بصير ـ:همسايه اى داشتم كه در دستگاه حكومت، كار مى كرد و از اين طريق، ثروتى به دست آورده و كنيزكانى آوازه خوان خريده بود. همه را نزد خود جمع مى كرد و شراب مى خورد و باعث آزار و اذيّت من مى شد. بارها به خودِ او شكايت كردم؛ امّا دست بر نداشت، و چون اصرار كردم كه دست از كارهايش بردارد، به من گفت: فلانى! من آدمى هستم كه [در بند حكومت،] گرفتار آمده ام و تو از اين گرفتارى، بر كنار و آسوده اى. اگر وضع مرا به آقايت بگويى، اميدوارم كه خداوند به واسطه تو، مرا هم نجات بخشد. اين سخن او، در دلم اثر كرد و چون به خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم، ماجراى او را به ايشان گفتم. فرمود: «چون به كوفه باز گشتى، او نزد تو خواهد آمد. به او بگو: جعفر بن محمّد به تو مى گويد: كارى را كه دارى، رها كن. من نيز از جانب خدا بهشت را برايت ضمانت مى كنم». چون به كوفه باز گشتم، او از جمله كسانى بود كه به ديدارم آمد. او را نزد خود نگه داشتم تا اين كه منزلم خلوت شد. سپس به او گفتم: فلانى! من حال تو را به امام صادق عليه السلام گفتم. ايشان به من فرمود: «چون به كوفه باز گشتى، او نزد تو خواهد آمد. به او بگو: جعفر بن محمّد به تو مى گويد: كارى را كه دارى، رها كن. من نيز از جانب خداوند، بهشت را برايت ضمانت مى كنم». او گريست و گفت: عجب! امام صادق به تو چنين گفت؟ من برايش سوگند ياد كردم كه آنچه را گفتم، ايشان به من فرموده است. او گفت: بس است. و رفت. چند روز بعد، در پى من فرستاد و مرا خواست. چون رفتم، ديدم كه پشت خانه اش برهنه نشسته است. به من گفت: اى ابو بصير! به خدا سوگند، هر چه در منزل داشتم، [به صاحبانش و يا در راه خدا] بدادم و اكنون چنانم كه مى بينى. من نزد دوستانم رفتم و پوشاكى برايش جمع كردم و بر او پوشاندم. چند روز، بيشتر نگذشته بود كه برايم پيغام فرستاد كه: من بيمارم. نزد من بيا. من پيش او مى رفتم و به او رسيدگى مى كردم تا آن كه زمان مرگش فرا رسيد. من در كنارش نشسته بودم و او در حال جان دادن بود. از هوش رفت و دوباره به هوش آمد و گفت: اى ابو بصير! آقايت به وعده خود با ما وفا كرد. اين را گفت و به رحمت خدا پيوست. به حج كه رفتم، خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و اجازه شرفيابى خواستم. وارد كه شدم، هنوز يك پايم در صحن خانه و پاى ديگرم در دالان آن بود كه امام عليه السلام از داخل اتاق فرمود: «اى ابو بصير! ما به وعده خود به رفيقت وفا كرديم».