حدیث دربارهحجّ اهل بيت عليهم السلام

الإمام الباقر عليه السلام:كانَت لِعَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليهماالسلامناقَةٌ حَجَّ عَلَيهَا اثنَتَينِ وعِشرينَ حَجَّةً ما قَرَعَها قَرعَةً قَطُّ. قالَ: فَجاءَت بَعدَ مَوتِهِ وما شَعَرنا بِها إلاّ وقَد جاءَني بَعضُ خَدَمِنا أو بَعضُ المَوالي، فَقالَ: إنَّ النّاقَةَ قَد خَرَجَت فَأَتَت قَبرَ عَلِيِّ بنِ الحُسَينِ عليهماالسلامفَانبَرَكَت عَلَيهِ فَدَلَكَت بِجِرانِهَا القَبرَ وهِيَ تَرغو، فَقُلتُ: أدرِكوها وجيئوني بِها قبلَ أن يَعلَموا بِها أو يَرَوها، فَقالَ أبو جَعفَرٍ عليه السلام: وما كانَت رَأَتِ القَبرَ قَطُّ ۱.
امام باقر عليه السلام:على بن الحسين عليه السلام شترى داشت كه بيست و دو بار با آن به حج رفته بود و هرگز آن را شلاّقى نزد. امام باقر عليه السلاممى فرمايد: پس از رحلت امام على بن الحسين عليه السلام، بى آن كه ما بفهميم، آن شتر خارج شد. يكى از خادمان يا غلامان ما خبر آورد كه شتر بر گور على بن الحسين عليه السلامرفته و گردن خود را به خاك مى مالد و مى نالد. من گفتم: آن را دريابيد و پيش از آن كه آن را بشناسند و ببينند نزد ما بياوريد. ابو جعفر عليه السلاممى فرمايد: اين شتر، هرگز قبر را نديده بود.
۱.الكافي: 1 / 467 / 2، بصائر الدرجات: 353 / 15، الاختصاص: 300 كلّها عن زرارة.

احادیث دیگر این موضوع

۸
مالك بن انس:من بر امام صادق جعفر بن محمّد وارد مى شدم و حضرت عليه السلامبراى من پشتى مى آورد و به من زياد احترام مى نهاد و مى فرمود: اى مالك! من تو را دوست دارم. من شاد مى شدم و خداى را بر آن سپاس مى گزاردم. حضرت عليه السلاماز يكى از اين سه حالت بيرون نبود: يا روزه بود يا به عبادت ايستاده بود و يا ذكر مى گفت. امام عليه السلام از بزرگترين عابدان و زاهدانى بود كه از خداوند عزّوجل مى هراسند. او فراوان حديث مى گفت و خوش مجلس بود و فايده بسيار مى رسانْد. هرگاه مى گفت: «پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود»، رنگ پوستش يك بار سبز و بار ديگر چنان زرد مى شد كه هر كه او را مى شناخت، ديگر چهره اش را به جا نمى آورْد. سالى در خدمت ايشان حج گزاردم، چون هنگام احرام بر مركبش سوار شد، هرگاه آهنگ گفتن لبّيك مى كرد صدا از حلقومش بيرون نمى آمد و نزديك بود از مركب به زير افتد. عرض كردم: بگو، اى فرزند رسول اللّه! تو ناگزير بايد لبّيك بگويى. امام عليه السلام فرمود: اى فرزند ابى عامر! من چگونه جسارت كنم بگويم: لبّيك، اللّهم لبّيك، در حالى كه مى هراسم خداوند بفرمايد: نه لبّيك و نه سعديك.
على بن مهزيار:امام جواد عليه السلام را در سال دويست و پانزده، در متن، سال دويست و بيست و پنج آمده است، اما چون بيشتر نسخه ها، دويست و پانزده دارد و امام جواد عليه السلامنيز در سال دويست و بيست رحلت كرده است، لذا تاريخ درست را آورديم. ديدم كه پس از بالا آمدن آفتاب، از خانه خدا، وداع كرد و به طواف خانه خدا پرداخت و در هر شوط، ركن يمانى را استلام مى كرد و چون شوط هفتم رسيد، آن را با حجر الاسود استلام كرد و با دستش آن را به سود و آن گاه دستش را به صورتش كشيد، سپس به مقام رفت و در پشت آن، دو ركعت نماز گزارد، آن گاه به ملتَزَم در پشت كعبه رفت و به كعبه چسبيد و شكم خود را برهنه كرد و در همين حال مدّتى طولانى به دعا پرداخت، سپس از درِ حنّاطين بيرون شد و رفت. على بن مهزيار مى گويد: در سال دويست و هفده، امام عليه السلام را ديدم كه شبانه، بيت اللّه را وداع مى كند و در هر شوط، ركن يمانى و حجر الاسود را استلام مى كند و چون به شوط هفتم رسيد، در پشت كعبه، نزديك ركن يمانى و بالاى سنگ مستطيل، ملتَزِم بيت شد و شكمش را برهنه كرد، سپس به سوى سنگ آمد و آن را بوسيد و مسحش كرد و به سوى مقام رفت و در پشت آن، نماز گزارد، آن گاه رفت و ديگر به بيت بازنگشت. ايستادن او در ملتَزَم، به قدر هفت شوط طواف برخى از اصحاب ما و يا هشت شوط بعضى ديگر، بود.