دادن اجازه بازى به كودك

3 حدیث
الإمام زين العابدين عليه السلام:قالَ النَّبِيُ صلى الله عليه و آله لَهُما [لِلحَسَنِ وَالحُسَينِ عليهماالسلام]: قُوما الآنَ فاصطَرعا، فَقاما لِيَصطَرِعا، وقَد خَرَجَت فاطِمَةُ عليهاالسلام في بَعضِ حاجَتِها، فَدَخَلَت فَسَمِعَتِ النَّبِيَ صلى الله عليه و آله وهُوَ يَقولُ: إيهِ ۱ يا حَسَنُ! شُدَّ عَلَى الحُسَينِ فَاصرَعهُ. فَقالَت لَهُ: يا أبَه، واعَجَباهُ! أتُشَجِّعُ هذا عَلى هذا، أتُشَجِّعُ الكَبيرَ عَلَى الصَّغيرِ؟! فَقالَ لَها: يا بُنَيَّةُ، أما تَرضَينَ أن أَقولَ أنا: يا حَسَنُ، شُدَّ عَلَى الحُسَينِ فَاصرَعهُ، وهذا حَبيبي جَبرَئيلُ يَقولُ: يا حُسَينُ، شُدَّ عَلَى الحَسَنِ فَاصرَعَهُ؟ ۲
امام زين العابدين عليه السلام:پيامبر صلى الله عليه و آله به آن دو (امام حسن و امام حسين عليهماالسلام) فرمود: «هم اكنون، برخيزيد و كُشتى بگيريد». آن دو از جاى برخاستند تا كشتى بگيرند. فاطمه عليهاالسلام كه براى كارى [از خانه]خارج شده بود، بر آنان وارد شد و شنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد: «دوباره، اى حسن! حسين را محكم بگير و به زمين بزن». [از اين رو،] به پدر گفت: شگفتا اى پدر! اين را بر آن ديگرى تحريك مى كنى؟ آيا بزرگ تر را بر كوچك تر تحريك مى كنى؟! پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «دختر عزيزم! آيا خشنود نيستى از اين كه من بگويم: اى حسن! حسين را محكم بگير و به زمين بزن، در حالى كه دوست من جبرئيل عليه السلام مى گويد: اى حسين! حسن را محكم بگير و بر زمين بزن؟».
۱.إيهِ: هذه كلمة يراد بها الاستزادة (النهاية: ج 1 ص 87 «إيه»).
۲.الأمالي للصدوق: ص 530 ح 717.
المعجم الكبير عن أبي سعيد:جاءَ الحُسَينُ عليه السلام ورَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يُصَلّي، فَالتَزَمَ عُنُقَ النَّبِيِ صلى الله عليه و آله، فَقامَ بِهِ وأخَذَ بِيَدِهِ، فَلَم يَزَل مُمسِكَها حَتّى رَكَعَ. ۱
المعجم الكبيرـ به نقل از ابو سعيد ـ: در حالى كه پيامبر خدا نماز مى خوانْد، حسين عليه السلام آمد و گردن پيامبر صلى الله عليه و آله را گرفت. ايشان با او برخاست و او را با دست خود گرفت و همچنان او را نگه داشت تا به ركوع رفت.
۱.المعجم الكبير: ج 3 ص 51 ح 2657.
سنن النسائي عن عبد اللّه بن شدّاد عن أبيه:خَرَجَ عَلَينا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله في إحدى صَلاتَي العِشاءِ وهُوَ حامِلٌ حَسَنا أو حُسَينا، فَتَقَدَّمَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَوَضَعَهُ، ثُمَّ كَبَّرَ لِلصَّلاةِ فَصَلّى، فَسَجَدَ بَينَ ظَهرانَي صَلاتِهِ سَجدَةً أطالَها، قالَ أبي: رَفَعتُ رَأسي وإذا الصَّبِيُ عَلى ظَهرِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله وهُوَ ساجِدٌ، فَرَجَعتُ إلى سُجودِي. فَلَمّا قَضى رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله الصَّلاةَ، قالَ النّاسُ: يا رَسولَ اللّهِ، إنَّكَ سَجَدتَ بَينَ ظَهرانَي صَلاتِكَ سَجدَةً أطَلتَها حَتّى ظَنَنَّا قَد أنَّهُ حَدَثَ أمرٌ أو أنَّهُ يُوحى إلَيكَ. قالَ: كُلُّ ذلِكَ لَم يَكُن، ولكِنَّ ابني ارتَحَلَني فَكَرِهتُ أن اُعجِلَهُ
سنن النسائىـ به نقل از عبد اللّه بن شدّاد، از پدرش ـ: هنگام يكى از دو نماز [مغرب و]عشا، پيامبر خدا به سوى ما بيرون آمد، در حالى كه حسن يا حسين عليهماالسلامرا حمل مى كرد. پيامبر خدا، آمد و او را زمين گذاشت. سپس، تكبير نماز را گفت و نماز را شروع كرد. در ميان نماز، سجده اى طولانى كرد. سرم را برداشتم، كودك را بر پشت پيامبر خدا ديدم، در حالى كه ايشان در سجده بود. پس به سجده باز گشتم. وقتى پيامبر خدا، نماز را به پايان بُرد، مردم گفتند: اى پيامبر خدا! در ميان نمازت سجده اى طولانى داشتى، به گونه اى كه گمان كرديم اتّفاقى افتاده و يا به شما وحى شده است. فرمود: «هيچ كدام نبود؛ ليكن پسرم بر دوش من سوار شد و خوش نداشتم كه او را به شتاب، پايين آورم، تا اين كه نيازش را برآورد».
۱.سنن النسائي: ج 2 ص 229.