حدیث دربارهمَثَل پيامبرصلى الله عليه وآله و امّت و رسالت او

عنه صلى الله عليه و آله:إنّما مَثَلي و مَثَلُكُم مَثَلُ قَومٍ خافُوا عَدُوّا يأتيهِم فبَعَثوا رجُلاً يَتراءى لَهُم، فبَينَما هُم كذلكَ أبصَرَ العَدُوَّ فأقبَلَ لِيُنذِرَهُم و خَشِيَ لِيُدرِكَهُم العَدُوُّ ۱ قَبلَ أن يُنذِرَ قَومَهُ فأهوى بثَوبِهِ، أيُّها النّاسُ، اُتِيتُم ـ ثلاثَ مرّاتٍ ـ. ۲
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:حكايت من و شما، حكايت عدّه اى است كه از هجوم دشمنى به خود مى ترسند و از اين رو، مردى را مى فرستند كه برايشان قراولى دهد و در همين حال، او دشمن را مى بيند و از بيم آن كه مبادا پيش از اين كه نزد افرادش برود و به آنان هشدار دهد، دشمن به آنان دست يابد، با لباس خود، سه بار علامت مى دهد [يعنى]: اى مردم! به شما حمله شده است.
۱.كذا، و في المنتخب «و خشي أن يدركه العدوّ». (كما في هامش المصدر).
۲.كنز العمّال: 1022.

احادیث دیگر این موضوع

۳
كنز العمّال:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: حكايت من و شما و پيامبران، حكايت گروهى است كه بيابانى خشك و سوزان را مى پيمايند و نمى دانند مسافتى را كه پيموده اند بيشتر است يا آنچه مانده؟ خسته و كوفته مى شوند و توشه شان به پايان مى رسد و در وسط بيابان مى افتند و يقين مى كنند كه از بين مى روند. در همين حال ناگاه مردى حُلّه بر تن در حالى كه از سرش آب مى چكد، نمايان مى شود. آن عدّه مى گويند: اين مرد، تازه از آبادى مى آيد. پس، چون به آنها مى رسد مى گويد: هان! شما را چه شده است؟ آن عده مى گويند: مى بينى كه از نفس افتاده ايم و توشه مان تمام شده و در وسط اين بيابان از پا در آمده ايم و نمى دانيم بيشتر راه را پيموده ايم يا كمترش را؟ آن مرد مى گويد: اگر شما را به آبى گوارا و باغ و بستانهاى سرسبزم برسانم، به من چه مى دهيد؟ آنها مى گويند: هر چه تو بگويى فرمان خواهيم برد. آن مرد آنها را به باغهايى سرسبز و خرم و آبى گوارا مى رساند و پس از درنگى كوتاه به آنها مى گويد: برخيزيد تا شما را به باغ و بستان هاى سرسبزتر از اين جا و آبى گواراتر از اين آب ببرم. اما بيشتر آن عدّه مى گويند: چيزى نمانده بود كه به همين مقدار هم دست نيابيم. ليكن گروهى از ايشان مى گويند: مگر با اين مرد عهد و پيمان نبستيد كه نا فرمانيش نكنيد! او در آغاز به شما راست گفت و اين حرفش هم مانند حرف اوّلش راست است. پس اين گروه با او به راه مى افتند و او آنها را به باغهايى خرّم و آبى گوارا مى رساند. اما ديگران [همان جا مى مانند و]شب هنگام گرفتار شبيخون دشمن مى شوند و صبحگاه از آنان چيزى جز كشته و اسير باقى نمى ماند.