حدیث دربارهپيامبران

الإمام عليّ عليه السلام ـ في خُطبَةٍ لَهُ ـ:ولَقَد كانَ في رَسولِ اللّه صلى الله عليه و آله كافٍ لَكَ فِي الاُسوَةِ، ودَليلٌ لَكَ عَلى ذَمِّ الدُّنيا وعَيبِها، وكَثرَةِ مَخازيها ومَساويها، إذ قُبِضَت عَنهُ أطرافُها، ووُطِّئَت لِغَيرِهِ أكنافُها ۱، وفُطِمَ عَن رَضاعِها، وزُوِيَ عَن زَخارِفِها. وإن شِئتَ ثَنَّيتُ بِموسى كَليمِ اللّه ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وسَلَّمَ ـ إذ يَقولُ: «رَبِّ إِنِّى لِمَا أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» ۲، وَاللّهِ ما سَأَلَهُ إلاّ خُبزا يَأكُلُهُ؛ لاِءَنَّهُ كانَ يَأكُلُ بَقلَةَ الأَرضِ. ولَقَد كانَت خُضرَةُ البَقلِ تُرى من شَفيفِ صِفاقِ بَطنِهِ؛ لِهُزالِهِ وتَشَذُّبِ لَحمِهِ. وإن شِئتَ ثَلَّثتُ بِداوود ـ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وسَلَّمَ ـ صاحِبِ المَزاميرِ وقارِىَء أهلِ الجَنَّةِ، فَلَقَد كانَ يَعمَلُ سَفائِفَ الخوصِ بِيَدِهِ، ويَقولُ لِجُلَسائِهِ: أيُّكُم يَكفيني بَيعَها؟ ويَأكُلُ قُرصَ الشَّعيرِ مِن ثَمَنِها. وإن شِئتَ قُلتُ في عيسَى بنِ مَريَمَ عليه السلام، فَلَقَد كانَ يَتَوَسَّدُ الحَجَرَ ويَلبَسُ الخَشِنَ ويَأكُلُ الجَشِبَ. وكانَ إدامُهُ الجوعَ، وسِراجُهُ بِاللَّيلِ القَمَرَ، وظِلالُهُ فِي الشِّتاءِ مَشارِقَ الأَرضِ ومَغارِبَها، وفاكِهَتُهُ ورَيحانُهُ ما تُنبِتُ الأَرضُ لِلبَهائِمِ. ولَم تَكُن لَهُ زَوجَةٌ تَفتِنُهُ، ولا وَلَدٌ يَحزُنُهُ، ولا مالٌ يَلفِتُهُ، ولا طَمَعٌ يُذِلُّهُ. دابَّتُهُ رِجلاهُ، وخادِمُهُ يَداهُ. فَتَأَسَّ بِنَبِيِّكَ الأَطيَبِ الأَطهَرِ صلى الله عليه و آله، فَإِنَّ فيهِ اُسوَةً لِمَن تَأَسّى، وعَزاءً لِمَن تَعَزّى. وأحَبُّ العِبادِ إلَى اللّهِ المُتَأَسّي بِنَبِيِّهِ وَالمُقتَصُّ لاِءَثَرِهِ، قَضَمَ الدُّنيا قَضما، ولَم يُعِرها طَرفا، أهضَمُ أهلِ الدُّنيا كَشحا ۳، وأخمَصُهُم ۴ مِنَ الدُّنيا بَطنا، عُرِضَت عَلَيهِ الدُّنيا فَأَبى أن يَقبَلَها، وعَلِمَ أنَّ اللّهَ سُبحانَهُ أبغَضَ شَيئا فَأَبغَضَهُ، وحَقَّرَ شَيئا فَحَقَّرَهُ، وصَغَّرَ شَيئا فَصَغَّرَهُ. ولَو لَم يَكُن فينا إلاّ حُبُّنا ما أبغَضَ اللّهُ ورَسولُهُ وتَعظيمُنا ما صَغَّرَ اللّهُ ورَسولُهُ، لَكَفى بِهِ شِقاقا لِلّهِ ومُحادَّةً عَن أمرِ اللّهِ. ولَقَد كانَ صلى الله عليه و آله يَأكُلُ عَلَى الأَرضِ، ويَجلِسُ جِلسَةَ العَبدِ، ويَخصِفُ بِيَدِهِ نَعلَهُ، ويَرقَعُ بِيَدِهِ ثَوبَهُ، ويَركَبُ الحِمارَ العارِيَ ويُردِفُ خَلفَهُ، ويَكونُ السِّترُ عَلى بابِ بَيتِهِ فَتَكونُ فيهِ التَّصاويرُ فَيَقولُ: يا فُلانَةُ ـ لاِءِحدى أزواجِهِ ـ غَيِّبيهِ عَنّي، فَإِنّي إذا نَظَرتُ إلَيهِ ذَكَرتُ الدُّنيا وزَخارِفَها. فَأَعرَضَ عَنِ الدُّنيا بِقَلبِهِ، وأماتَ ذِكرَها مِن نَفسِهِ، وأحَبَّ أن تَغيبَ زينَتُها عَن عَينِهِ، لِكَيلا يَتَّخِذَ مِنها رِياشا، ولا يَعتَقِدَها قَرارا، ولا يَرجُوَ فيها مُقاما، فَأَخرَجَها مِنَ النَّفسِ، وأشخَصَها عَنِ القَلبِ، وغَيَّبَها عَنِ البَصَرِ. وكَذا مَن أبغَضَ شَيئا أبغَضَ أن يَنظُرَ إلَيهِ وأن يُذكَرَ عِندَهُ. ولَقَد كانَ في رَسولِ اللّه صلى الله عليه و آله ما يَدُلُّكَ عَلى مَساوِىَء الدُّنيا وعُيوبِها؛ إذ جاعَ فيها مَعَ خاصَّتِهِ، وزُوِيَت عَنهُ زَخارِفُها مَعَ عَظيمِ زُلفَتِهِ. فَليَنظُر ناظِرٌ بِعَقلِهِ: أكرَمَ اللّهُ مُحَمَّدا بِذلِكَ أم أهانَهُ؟ فَإِن قالَ: أهانَهُ، فَقَد كَذَبَ ـ وَاللّهِ العَظيمِ ـ بِالإِفكِ العَظيمِ. وإن قالَ: أكرَمَهُ، فَليَعلَم أنَّ اللّهَ قَد أهانَ غَيرَهُ حَيثُ بَسَطَ الدُّنيا لَهُ، وزَواها عَن أقرَبِ النّاسِ مِنهُ. فَتَأَسّى مُتَأَسٍّ بِنَبِيِّهِ، وَاقتَصَّ أثَرَهُ، ووَلَجَ مَولِجَهُ، وإلاّ فَلا يَأمَنِ الهَلَكَةَ، فَإِنَّ اللّهَ جَعَلَ مُحَمَّدا صلى الله عليه و آله عَلَما لِلسّاعَةِ، ومُبَشِّرا بِالجَنَّةِ، ومُنذِرا بِالعُقوبَةِ، خَرَجَ مِنَ الدُّنيا خَميصا، ووَرَدَ الآخِرَةَ سَليما. لَم يَضَع حَجَرا عَلى حَجَرٍ حَتّى مَضى لِسَبيلِهِ، وأجابَ داعِيَ رَبِّهِ. فَما أعظَمَ مِنَّةَ اللّهِ عِندَنا حينَ أنعَمَ عَلَينا بِهِ سَلَفا نَتَّبِعُهُ، وقائِدا نَطَأُ عَقِبَهُ. وَاللّهِ لَقَد رَقَعتُ مِدرَعَتي هذِهِ حَتَّى استَحيَيتُ مِن راقِعِها، ولَقَد قالَ لي قائِلٌ: ألا تَنبِذُها؟ فَقُلتُ: اُغرُب عَنّي، فَعِندَ الصَّباحِ يَحمَدُ القَومُ السُّرى ۵. ۶
امام على عليه السلام ـ در يكى از خطبه هايش ـ:[زندگى] پيامبر خدا، خود، براى تو الگويى بسنده است، و دليلى براى تو بر نكوهيدگى و عيبناكى دنيا، و انبوهىِ ننگ ها و بدى هاى آن؛ چرا كه دنيا از ايشان گرفته شد و براى ديگران فراهم گشت، از شير [مادر] دنيا باز گرفته شد و از زرق و برق آن، دور نگه داشته شد. و اگر بخواهى، به عنوان دومين الگو، از موسى كليم اللّه ـ كه درود و سلام خدا بر او باد ـ ياد مى كنم كه گفت: «پروردگارا! من به خيرى كه برايم فرو مى فرستى، نيازمندم». به خدا سوگند، او از خداوند، جز نانى براى خوردن چيزى نخواست؛ چرا كه [پيوسته] از رستنى هاى زمين مى خورد، به طورى كه از شدّت لاغرى و آب شدن گوشت بدنش، سبزى علف ها از زير پوست شكمش نمايان بود. و اگر بخواهى، به عنوان سومين الگو، از داوود ـ كه درود و سلام خدا بر او باد ـ آن صاحب مزامير و قارى اهل بهشت، ياد مى كنم كه با دست خود، از ليف خرما زنبيل مى بافت و به يارانش مى گفت: «كدام يك از شما اين را برايم مى فروشد؟» و از پول آنها نان جو مى خريد و مى خورد. و اگر بخواهى، از عيسى بن مريم عليه السلام برايت مى گويم كه سنگ را بالش خود مى كرد و جامه درشت مى پوشيد، و خوراك خشك مى خورد، و خورش وى گرسنگى بود، و چراغش در شب، ماه، و پناهگاهش در زمستان، شرق و غرب عالم، و ميوه و سبزيجاتش، علف هايى كه زمين براى چارپايان مى روياند. نه همسرى داشت كه مايه گرفتارى او شود، نه فرزندى كه غمش را بخورد، نه ثروتى كه او را مشغول خود سازد، و نه طمعى كه موجب خوارى او گردد. مَركبش دو پاى او بود و خدمتكارش، دو دست او. پس، به پيامبرت ـ كه از همه پاك تر و وارسته تر است ـ تأسّى بجوى كه در او الگويى است براى هر كه در پى الگوست، و مايه شكيبايى براى هر كه خواهان شكيبايى [در برابر از دست دادن دنيا] است. محبوب ترينِ بندگان در نزد خداوند، كسى است كه به پيامبرش تأسّى بجويد و از او پيروى كند. او از دنيا چندان نخورْد كه دهان را پر كند، و بدان چندان ننگريست كه [حتّى [گوشه چشمى بدان افكند. پهلوهايش از همه لاغرتر و شكمش از همه تهى تر بود. دنيا به او پيشنهاد شد؛ امّا از پذيرفتنش سر باز زد و دانست كه خداى سبحان چيزى (علاقه مندى به دنيا) را دشمن مى دارد، او هم آن را دشمن گرفت، و چيزى را خوار مى دارد، او هم آن را خوار داشت، و چيزى را خُرد مى شمارد، او هم آن را خُرد شمرد. اگر در ما هيچ [عيبى] نبود، جز همين كه آنچه را خدا و پيامبر او دشمن داشته اند، دوست داشته باشيم و آنچه را خدا و پيامبرش خُرد شمرده اند، بزرگ شماريم، همين خود براى مخالفت ما با خدا و سرپيچى از فرمانش كافى بود. او روى زمين [بدون فرش] غذا مى خورد، و چون بردگان مى نشست و با دست خود كفشش را مى دوخت، و با دست خود جامه اش را وصله مى زد، و بر الاغ برهنه سوار مى شد و يك نفر را هم در ترك خود مى نشاند. و [آن گاه كه [پرده اى نگارين بر درِ اتاقش آويخته ديد، به همسرش فرمود: «فلانى! اين را از برابر چشم من دور كن؛ زيرا هر گاه چشمم به آن مى افتد، به ياد دنيا و زيورهاى آن مى افتم». ۷ آرى! او از صميم دل از دنيا روى برتافت، و ياد آن را در جان خويش ميراند، و دوست داشت كه زيب و زيور دنيا از برابر چشمش دور باشد تا از آن، جامه اى زيبا تهيّه نكند، و دنيا را جاى ماندن نداند، و به اقامت در آن، اميدوار نشود. پس، دنيا را از جان خويش به در كرد، و آن را از دلْ دور ساخت، و از چشمش پنهان داشت. آرى! اين چنين است كسى كه چيزى را دشمن مى دارد: از نگاه كردن به آن و از اين كه نام آن در حضور او برده شود، نفرت دارد. راه و رسم پيامبر خدا، تو را به بدى ها و عيب هاى دنيا رهنمون مى شود؛ چون او و نزديكانش در دنيا هميشه گرسنه بودند، و با وجود آن منزلت بزرگى كه [نزد خداوند] داشت، زيورهاى دنيا از او دور داشته شدند. پس، هر بيننده اى بايد با خِرَد خويش بنگرد و ببيند كه: آيا خداوند با اين كار، محمّد را تكريم كرده است، يا خوارش داشته است؟ اگر بگويد: خوارش داشته، به خداى بزرگ، سوگند كه دروغ و بهتانى بزرگ بسته است، و اگر بگويد: او را تكريم كرده است، پس بداند كه خداوند، ديگران را خوار داشته است؛ چرا كه دنيايى را كه از نزديك ترينِ كسان خود گرفته، براى آنان گسترده است. پس، آن كه در پى الگوست، از پيامبر خويش الگو بگيرد و پيروى او نمايد و هر جا كه او در آمده است، در آيد، و گرنه از تباه شدن، ايمن نخواهد بود؛ چرا كه خداوند، محمّد صلى الله عليه و آله را نشانه قيامت، و نويد دهنده بهشت، و بيم دهنده از كيفر قرار داد. او با شكم گرسنه از دنيا رفت، و با سلامت به آخرت در آمد. سنگى بر سنگ ننهاد، تا آن كه از دنيا رفت، و دعوتگر پروردگارش را اجابت كرد. پس، خداوند چه منّت بزرگى بر ما نهاده كه نعمت وجود او را به ما ارزانى داشت. پيشروى است كه ما پيروى اش مى كنيم، و پيشوايى است كه گام در جاى گام او مى نهيم. به خدا سوگند، من اين جامه پشمين خويش را چندان پينه كرده ام كه از پينه دوزش خجالت مى كشم. يكى به من گفت: نمى خواهى اين را به دور بيندازى؟ گفتم: از من دور شو كه در بامدادان، مردم، شبروان را مى ستايند.
۱.الكَنَفُ: الجانب (الصحاح: ج 4 ص 1424 «كنف»).
۲.القصص: 24.
۳.الكَشْح: الخَصْر. وأهضَمُ الكَشْحَين: أي دقيق الخَصْرَين (النهاية: ج 4 ص 175 «كشح»).
۴.الخَمصُ: الجوع، ورجلٌ خُمصان وخَميص: إذا كان ضامر البطن (النهاية: ج 2 ص 80 «خمص»).
۵.«عند الصَّباح يَحمَدُ القومُ السُّرى»: هو مَثَلٌ يُضرب لما يُنال بالمشَقَّة، ويُوصَل إليه بالتَّعَب (جمهرة الأمثال: ج 2 ص 38 الرقم 1293).
۶.نهج البلاغة: الخطبة 160، بحار الأنوار: ج 16 ص 284 ح 136 وليس فيه ذيله من «واللّه لقد رقعت مدرعتي.».
۷.ر.ك: ص 225 ح 1171.

احادیث دیگر این موضوع

۸
امام على عليه السلام:از نشانه هايى كه تو را به پستى دنيا رهنمون مى شود، اين است كه خداوند آن را، از روى التفات و نيكخواهى، از اوليا و دوستانش گرفت، و آن را براى دشمنانش، به قصد امتحان و آزمايش، گسترانيد. [مثلاً] پيامبرش محمّد صلى الله عليه و آله را از دنيا وارسته داشت، به طورى كه از شدّت گرسنگى، شكم خود را مى بست. نيز آن را از هم راز و هم سخن خود، موسى، باز داشت، به طورى كه از شدّت لاغرى، سبزى علف ها از زير پوست شكمش ديده مى شد و با اين حال، آن روز كه به سايه اى پناه برد، از خداوند جز غذايى براى خوردن، چيزى نخواست؛ اشاره است به آيه 24 از سوره قصص. چرا كه گرسنگى، او را بى تاب كرده بود. درباره او روايت رسيده است كه به وى وحى مى شد: «هر گاه ديدى «توانگرى» روى كرده است، بگو: [اثر] گناهى است كه در كيفرش شتاب شده است، و هر گاه ديدى كه «فقر» روى كرده است، بگو: خوش آمدى، اى نشانه نيكان!». و نيز از صاحب روح و كلمه [ى الهى]، عيسى بن مريم عليهماالسلام، [دنيا را باز داشت]، آن گاه كه گفت: «نانخورش من، گرسنگى است، و جامه زيرينم، ترس [از خدا]، و جبّه ام پشمينه، و ستورم دو پايم، و چراغ شبم، ماه، و وسيله گرم كردنم در زمستان، آفتاب، و ميوه ام، آنچه زمين براى حيوانات مى روياند. شب را به صبح مى رسانم، در حالى كه هيچ چيز ندارم، و با اين همه، هيچ كسى توانگرتر و بى نيازتر از من نيست». و يا سليمان بن داوود عليهماالسلام، با آن سلطنتى كه به او داده شد، نان جو مى خورد و به كسانش نان گندم مى خوراند، و چون شب مى شد، پلاس مى پوشيد و دستش را به گردنش مى بست و تا صبح مى گريست و پيوسته مى گفت: «پروردگارا! من به خويشتن ستم بسيار كرده ام و اگر مرا نيامرزى و به من رحم نكنى، از زيانكاران خواهم بود. معبودى جز تو نيست. منزّهى تو، و من از ستمكارانم». آرى! اينان، پيامبران خدا و برگزيدگان و اولياى او بودند كه از دنيا وارسته گشتند و از آن به آنچه خداوند آنان را به زهد ترغيب كرد، قناعت ورزيدند، و آنچه را او دشمن مى داشت، دشمن داشتند، و آنچه را او خُرد مى شمرد، خُرد شمردند. سپس مردان نيك، از آنان پيروى كردند و راه هايشان را پيمودند، و دقيق انديشيدند، و از عوامل عبرت آموز، بهره بردند، و در اين عمر كوتاه، از كالاى فريبنده دنيا ـ كه از كف مى رود، امّا بايد برايش حساب پس داد ـ صبورانه چشم پوشيدند. با خِرَدهاى خويش به پايان دنيا نگريستند نه به آغاز آن، و به باطن دنيا نگريستند نه به ظاهر آن، و در تلخى فرجام آن انديشيدند و در نتيجه، شيرينىِ اكنون آن، تكانشان نداد. صبر را به جان خريدند، و دنيا را چون مردار دانستند كه خوردن از آن، جز در حال اضطرار، حرام است، و از آن به اندازه اى كه رفع گرسنگى كنند و زنده بمانند، خوردند، و دنيا را به منزله لاشه اى گرفتند كه بوى تعفّنش همه جا را گرفته است، به طورى كه هر كس از كنارش مى گذرد، بينى اش را مى گيرد. از اين لاشه گنديده، به كمترين قوّت، بسنده مى كنند و هرگز سير نمى خورند، و از كسى كه از آن سير مى خورد و بدان چونان نصيبى رضايت مى دهد، تعجّب مى كنند.