متهم شدن از سوى دشمنان

5 حدیث
الإمامُ الباقرُ عليه السلام:أقَبلَ أبو جَهلٍ بنُ هِشامٍ وَ معَهُ قَومٌ مِن قُريشٍ فدَخَلوا على أبي طالِبٍ فقالوا: إنّ ابنَ أخيكَ قد آذانا و آذى آلِهَتَنا، فادْعُهُ و مُرْهُ فلْيَكُفَّ عن آلِهَتِنا و نَكُفَّ عن إلهِهِ. قالَ: فبَعَثَ أبو طالبٍ إلى رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فدَعاهُ، فلَمّا دَخَلَ النّبيُّ صلى الله عليه و آله لَم يَرَ في البَيتِ إلاّ مُشرِكا، فقالَ: السّلامُ على مَنِ اتَّبَعَ الهُدى، ثُمّ جَلَسَ، فخَبَّرَهُ أبو طالبٍ بما جاؤوا لَهُ، فقالَ: أ وَ هَل لَهُم في كَلِمَةٍ خَيرٌ لَهُم مِن هذا يَسُودونَ بها العَرَبَ و يَطَؤونَ أعناقَهُم؟ فقالَ أبو جَهلٍ: نَعَم، و ما هذهِ الكَلِمَةُ؟ فقال: تَقولونَ: لا إلهَ إلاّ اللّهُ. قالَ: فوَضَعوا أصابِعَهُم في آذانِهِم، و خَرَجوا هِرابا و

امام باقر عليه السلام:ابو جهل بن هشام به همراه عده اى از قريش پيش ابو طالب رفتند و گفتند: برادرزاده تو ما و خدايانمان را مى آزارد. او را بخواه و به او بگو از خدايان ما دست بردارد تا ما هم كارى به خداى او نداشته باشيم. ابو طالب در پى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستاد و او را فرا خواند. وقتى داخل شد ديد در اتاق به غير از مشركان كسى نيست. لذا فرمود: سلام بر كسى كه از راه راست پيروى كند. آنگاه نشست. ابو طالب به آن حضرت اطلاع داد كه اين افراد به چه منظورى پيش او آمده اند. پيامبر فرمود: آيا اينان حاضرند كلمه اى بگويند كه برايشان بهتر از اين پيشنهاد آنهاست و به وسيله آن سالار عرب ها شوند و گردن هايشان را خاضع كنند؟ ابو جهل گفت: آرى، آن كلمه چيست؟ پيامبر فرمود: بگوييد: هيچ خدايى جز اللّه نيست.

۱.ص: 1 ـ 7.
۲.الكافي: 2 / 649 / 5.
تفسيرِ القُمّي: «و عَجِبوا أنْ جاءَهُم مُنْذِرٌ مِنْهُم» ۱ قال: نَزَلَت بمَكّةَ، لَمّا أظهَرَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله الدَّعوَةَ بمَكّةَ اجتَمَعَت قُرَيشٌ إلى أبي طالِبٍ فقالوا: يا أبا طالِبٍ، إنّ ابنَ أخيكَ قد سَفّهَ أحلامَنا، و سَبَّ آلِهَتَنا و أفسَدَ شَبابَنا، و فَرَّقَ جَماعَتَنا، فإن كانَ الّذي يَحمِلُهُ على ذلكَ العُدمُ جَمَعْنا لَهُ مالاً حتّى يكونَ أغنى رجُلٍ في قُرَيشٍ و نُمَلِّكَهُ علَينا. فأخبَرَ أبو طالِبٍ رسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله بذلكَ، فقالَ: لَو وَضَعوا الشَّمسَ في يَميني و القَمَرَ في يَساري ما أرَدتُهُ، و لكنْ يُعطوني كَلِمَةً يَملِكونَ بها العَرَبَ، و تَدينُ لَهُم بها العَجَمُ، و يكونونَ مُلوكا في الجَنَّةِ، فقالَ لَهُم أبو طالبٍ ذلكَ، فقالوا: نَعَم و

تفسير القمّى:آيه «و عجبوا أن جاءهم منذر منهم» در مكّه نازل شد. وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله دعوت خود را در مكّه آشكار ساخت، قريش نزد ابو طالب رفتند و گفتند. اى ابو طالب! برادرزاده تو، ما را نابخرد مى خواند و به خدايانمان بد مى گويد و جوانانمان را فاسد و گمراه مى سازد و اتّحاد ما را از هم مى پاشد. اگر نادارى او را وا مى دارد كه چنين سخنانى را مطرح كند، ما حاضريم برايش پولى جمع كنيم به طورى كه ثروتمندترين مرد قريش شود و او را فرمانرواى خود قرار مى دهيم. ابو طالب اين سخن قريش را به اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله رسانيد، ايشان فرمود: اگر خورشيد را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپم، چنين چيزى را نمى خواهم، بلكه يك كلمه به من بدهند تا به وسيله آن بر عرب ها پادشاهى كنند و غير عرب

۱.ص: 1 ـ 7.
۲.تفسيرِ القُمّي: 2 / 228.
قصصِ الأنبياءِ:كانَ رسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لا يَكُفُّ عن عَيبِ آلهَةِ المُشرِكينَ، و يَقرأ علَيهِمُ القرآنَ، و كانَ الوليدُ بنُ المُغيرَةِ مِن حُكّامِ العَرَبِ يَتَحاكَمونَ إلَيهِ في الاُمورِ، و كانَ لَهُ عَبيدٌ عَشرَةٌ عِندَ كلِّ عَبدٍ ألفُ دِينارٍ يَتَّجِرُ بِها، و مَلَكَ القِنطارَ، و كانَ عَمَّ أبي جَهلٍ، فقالوا لَهُ: يا عَبدَ شَمسٍ، ما هذا الّذي يَقولُ محمّد؟ أ سِحرٌ، أم كِهانَةٌ، أم خُطَبٌ؟ فقالَ: دَعُوني أسمَعْ كلامَهُ، فدَنا مِن رسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله و هُو جالِسٌ في الحِجرِ فقالَ: يا محمّدُ، أنشِدْني شِعرَكَ، فقالَ: ما هو بشِعرٍ و لكنَّهُ كلامُ اللّهِ الّذي بَعَثَ أنبياءهُ و رُسُلَهُ، فقالَ: اُتْلُ، فقَرأَ: بسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، فلَمّا سَمِعَ الرَّحمنَ

قصص الانبياء:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از خرده گيرى بر خدايان مشركان باز نمى ايستاد و قرآن را بر آنان مى خواند. وليد بن مغيره از داوران عرب بود و عرب ها براى داورى در كارهاى خود به او مراجعه مى كردند. او ده غلام داشت كه به هر غلامى هزار دينار داده بود تا برايش تجارت كنند. او ثروت زيادى داشت و عموى ابو جهل بود. مشركان به او گفتند: اى عبد شمس! اين چه حرف هايى است كه محمّد مى گويد؟ شعر است يا پيشگويى يا خطابه؟ او گفت: مهلتى دهيد تا سخنان او را بشنوم. پس نزديك رسول خدا صلى الله عليه و آله كه در حِجْر نشسته بود رفت و گفت: اى محمّد! شعرت را برايم بخوان. پيامبر فرمود: اينها شعر نيست، بلكه سخن خداوندى است كه پيامبران و رسولان خود را مى فرستد. وليد گفت: تلاوت كن. پيامبر چنين خواند: بسم اللّه

۱.فصّلت: 13.
۲.المدّثّر: 11 ـ 30.
۳.النحل: 90.
۴.الطلاوة ـ مثلّثة ـ: الحُسن و البَهجة و القبول. (القاموس المحيط: 4 / 357).
۵.قصص الأنبياء: 319 / 397 و ح398.
۶.مرا با آنكه تنها آفريده ام، تنها گذار. و دارايى بسيار به او بخشيدم. و پسرانى آماده [به خدمت دادم]. باز هم طمع دارد كه بيفزايم. ولى نه، زيرا او دشمن آيات ما بود. به زودى او را به بالا رفتنى از گردنه عذاب وادار مى كنيم. آرى، انديشيد و سنجيد. كشته بادا چگونه سنجيد؟ آرى، كشته بادا چگونه سنجيد! آنگاه نظر انداخت. سپس رو ترش نمود و چهره درهم كشيد. آنگاه پشت گردانيد و تكبر ورزيد. و گفت: اين [قرآن] جز سحرى كه آموخته اند نيست. اين غير از سخن بشر نيست. زودا كه او را به سقر درآورم. و تو چه دانى كه آن سقر چيست؟ نه باقى مى گذارد و نه رها مى كند. پوست ها را سياه مى كند و بر آن نوزده نگهبان است.
بحار الأنوار عن ابنِ عبّاسٍ:إنّ الوليدَ بنَ المُغيرَةِ أتى قُرَيشا فقالَ: إنّ النّاسِ يَجتَمِعونَ غَدا بالمَوسِمِ و قد فَشا أمرُ هذا الرّجُلِ في النّاسِ و هُم يَسألونَكُم عَنهُ، فما تَقولونَ؟ فقالَ أبو جَهلٍ: أقولُ: إنّهُ مَجنونٌ، و قالَ أبو لَهَبٍ: أقولُ: إنّهُ شاعِرٌ، و قالَ عُقبَةُ بنُ أبي مُعيَطٍ: أقولُ: إنّهُ كاهِنٌ، فقالَ الوليدُ: بَل أقولُ: هُو ساحِرٌ، يُفَرِّقُ بَينَ الرّجُلِ و المَرأةِ و بَينَ الرّجُلِ و أخيه و أبيهِ! فأنزَلَ اللّهُ تعالى: «ن و القَلَمِ.» ۱ الآية، و قولَهُ: «وَ ما هُو بقَولِ شاعِرٍ.» ۲ الآية. ۳
بحار الأنوارـ به نقل از ابن عبّاس ـ: وليد بن مغيره نزد قريش رفت و گفت: مردم، فردا در موسم جمع مى شوند و موضوع اين مرد هم در همه جا پيچيده است و آنها درباره او از شما سؤال خواهند كرد. چه خواهيد گفت؟ ابو جهل گفت: من مى گويم: او جن زده است. ابو لهب گفت: من مى گويم: او كاهن است. وليد گفت: اما من خواهم گفت: او جادوگر است، ميان زن و شوهر و برادر و برادر و پسر و پدر جدايى مى افكند. پس خداوند فرو فرستاد: «ن. و القلم.» و «ما هو بقول شاعر.».
۱.القلم: 1.
۲.الحاقّة: 41.
۳.بحار الأنوار: 18 / 198 / 31.
بحار الأنوار عن المناقب لابن شهر آشوب:لَمّا قالَت قريشٌ: إنّهُ ساحِرٌ عَلِمنا أنّهُ قد أراهُم ما لَم يَقدِروا على مِثلِهِ، و قالوا: هذا مَجنونٌ؛ لِما هَجمَ مِنهُ على شيءٍ لَم يُفكِّرْ في عاقِبَتِهِ مِنهُم، و قالوا: هُو كاهِنٌ؛ لأنّهُ أنبَأ بالغائباتِ، و قالوا: مُعَلَّمٌ؛ لأنّهُ قَد أنبأهُم بِما يَكتُمونَهُ مِن أسرارِهِم، فثَبَتَ صِدقُهُ مِن حَيثُ قَصَدوا تَكذيبَهُ. ۱
بحار الأنوارـ به نقل از مناقب ابن شهر آشوب ـ: از اينكه قريش گفتند: او جادوگر است مى فهميم كه پيامبر چيزهايى به آنان نشان داده كه آنان نظير آن را نتوانستند انجام دهند. و اينكه گفتند: ديوانه است، به خاطر آن بود كه آن حضرت كارهايى مى كرد و به عاقبت كار خود از دست آنان نمى انديشيد. و اينكه گفتند: كاهن است، بدان سبب بود كه آنان را از امور غيبى خبر مى داد و اينكه گفتند: او تعليم يافته است، بدان سبب بود كه ايشان را از اسرار نهفته شان آگاه مى ساخت. بنا بر اين، با همان چيزهايى كه قريش قصد داشتند دروغگويى پيامبر را اثبات كنند، راستگويى و صدق دعوى او ثابت مى شود.
۱.بحار الأنوار: 16 / 175 / 19.