حدیث دربارهجنّ

بصائر الدرجات عن أبي حَمزةَ الثُّماليِّ:كُنتُ أسْتَأذِنُ على أبي جعفرٍ عليه السلام فقيلَ: عِندَهُ قَومٌ، اثْبُتْ قليلاً حتّى يَخرُجوا، فَخَرجَ قَومٌ أنْكَرْتُهُم و لَم أعْرِفْهُم، ثُمَّ أذِنَ لي فدَخَلتُ علَيهِ، فقلتُ: جُعِلتُ فِداكَ، هذا زمانُ بني اُميّةَ و سَيفُهُم يَقْطُرُ دما! فقالَ لي: يا أبا حَمزةَ، هؤلاءِ وَفْدُ شِيعَتِنا مِن الجِنِّ جاؤوا يَسْألونَنا عَن مَعالمِ دِينِهِم. ۱
بصائر الدرجاتـ به نقل از ابو حمزه ثُمالى ـ: براى اينكه خدمت امام باقر عليه السلام برسم، اجازه خواستم. به من گفتند: عدّه اى نزد آن حضرت هستند. كمى صبر كن تا بيرون بيايند. [پس از چندى] افرادى بيرون آمدند كه من آنها را نشناختم. سپس آن حضرت به من اجازه شرفيابى داد. خدمت رسيدم و عرض كردم: فدايت شوم؛ اينك دوران بنى اميّه است و از شمشيرهايشان خون مى چكد [و شما با اين افراد نا شناس ملاقات مى كنى]؟ فرمود: اى ابو حمزه! آنها هيئتى از جنّيان شيعه ما بودند، آمده بودند تا تعاليم و مسائل دينى خود را از ما بپرسند.
۱.بصائر الدرجات: 96/3.
کلیدواژه‌ها جن

احادیث دیگر این موضوع

۵
المعجم الكبيرـ به نقل از عبد اللّه بن مسعود ـ: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا در ليلة الجِن، يكى از شب ها در ماه هاى پايانىِ عمر پيامبر صلى الله عليه و آله كه در آن شب، نمايندگانى از جنّيان، براى اسلام آوردن، به حضور آن حضرت رسيدند. وقايع آن شب را در احاديث همين باب، بخوانيد ـ م. به دنبال خود برد. به همراه او رفتم تا به بالاى مكّه رسيديم. پس برايم خطّى كشيد و گفت: «از اين جا جلوتر نيا». سپس به شتاب از كوه ها بالا رفت و ديدم كه مردانى از قلّه كوه ها بر او فرود مى آيند، تا آن جا كه ميان من و او حايل شدند. پس شمشير از نيام بركشيدم و [با خود]گفتم: شمشير مى زنم تا پيامبر خدا را نجات دهم، كه گفته اش يادم آمد: «حركت مكن تا نزدت آيم». در همين حال بودم تا آن كه سپيده دميد و پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و من ايستاده بودم. گفت: «پيوسته اين گونه بوده اى؟». گفتم: اگر يك ماه هم مى ماندى، حركت نمى كردم تا بيايى. سپس آنچه را كه مى خواستم انجام دهم، برايش گفتم. گفت: «اگر حركت مى كردى، همديگر را تا قيامت نمى ديديم». سپس انگشتانش را در ميان انگشتانم كرد و گفت: «به من وعده داده شده است كه جنّ و اِنس، به من ايمان مى آورند. انسان ها ايمان آورده اند و جنّيان را هم كه ديدى». و گفت: «گمان مى كنم كه مرگم نزديك است». گفتم: اى پيامبر خدا! آيا ابو بكر را جانشين خود نمى كنى؟ از من رو گردانْد. فهميدم كه با او موافق نيست. گفتم: اى پيامبر خدا! آيا عمر را جانشين خود نمى سازى؟ باز از من رو گردانْد و فهميدم كه با او هم موافق نيست. گفتم: اى پيامبر خدا! آيا على را جانشين خود نمى كنى؟ گفت: «همان است. سوگند به آن كه جز او خدايى نيست، اگر با او بيعت كنيد و از او فرمان بَريد، همه شما را به بهشت، وارد مى كنم».