حدیث دربارهفضايل امام حسن عليه السلام
مختصر تاريخ دمشق عن رَجلٍ مِن أهلِ الشامِ:قَدِمتُ المَدينَةَ فَرَأَيتُ رَجـُلاً بَهَرَني جَمالُهُ، فَقُلتُ: مَن هذا؟ قالوا: الحَسنُ بنُ عَليٍّ، قالَ: فَحَسَدتُ عَليّا أن يَكونَ لَهُ ابنٌ مِثلُهُ، قالَ: فَأتَيتُهُ فَقُلتُ: أنتَ ابنُ أبي طالِبٍ؟ قالَ: إنّي [أبي] ابنُهُ فَقُلتُ: بِكَ وَبِأبيكَ وَبِكَ وَبِأبيكَ، قالَ: وَأَزِمَ لا يَرِدُ إلَيَّ شَيئا، ثُمَّ قالَ: أراكَ غَريبا فَلَو استَحمَلتَنا حَمَلناكَ، وَإن استَرفَدتَنا رَفَدناكَ، وَإن استَعَنتَ بِنا أعَنّاكَ، قالَ: فَانصَرَفتُ عنه وَما في الأرضِ أحَدٌ أحَبُّ إلَيَّ مِنهُ. ۱
مختصر تاريخ دمشقـ به نقل از مردى از اهل شام ـ: وارد مدينه شدم، مردى را ديدم كه زيبايى او مرا خيره كرد. پرسيدم: اين مرد كيست؟ گفتند: حسن بن على. من بر على به داشتن چنين فرزندى حسادت كردم. پس نزد او رفتم و گفتم: تو پسر ابو طالب هستى؟ فرمود: من نوه او هستم. گفتم: نفرين بر تو و پدرت؛ نفرين بر تو و پدرت. اما او سكوت كرد و چيزى در جوابم نگفت. سپس فرمود: فكر مى كنم غريب هستى. اگر مركبى از ما بخواهى در اختيارت مى گذاريم، اگر عطيه اى بخواهى به تو مى دهيم، و اگر يارى بخواهى يارى ات مى كنيم. من از نزد آن حضرت رفتم در حالى كه محبوبترين فرد روى زمين نزد من بود.
۱.مختصر تاريخ دمشق: 7 / 26.