فراموش كردن خدا
2 حدیث
رسول اللّه صلى الله عليه و آله:اِحذَرُوا المالَ! فَإِنَّهُ كانَ في ما مَضى رَجُلٌ قَد جَمَعَ مالاً ووَلَدا وأقبَلَ عَلى نَفسِهِ وعِيالِهِ وجَمَعَ لَهُم فَأَوعى، فَأَتاهُ مَلَكُ المَوتِ فَقَرَعَ بابَهُ وهُوَ في زِيِّ مِسكينٍ، فَخَرَجَ إلَيهِ الحُجّابُ، فَقالَ لَهُم: اُدعوا إلَيَّ سَيِّدَكُم. قالوا: أوَ يَخرُجُ سَيِّدُنا إلى مِثلِكَ؟! ودَفَعوهُ حَتّى نَحَّوهُ عَنِ البابِ.
ثُمَّ عادَ إلَيهِم في مِثلِ تِلكَ الهَيئَةِ وقالَ: اُدعوا إلَيَّ سَيِّدَكُم وأخبِروهُ أنّي مَلَكُ المَوتِ. فَلَمّا سَمِعَ سَيِّدُهُم هذَا الكَلامَ قَعَدَ خائِفا فَرِقا، وقالَ لِأَصحابِهِ: لَيِّنوا لَهُ فِي المَقالِ وقولوا لَهُ: لَعَلَّكَ تَطلُبُ غَيرَ سَيِّدِنا بارَكَ اللّهُ فيكَ! قالَ لَهُم: لا. ودَخَلَ عَلَيهِ وقالَ
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:از مال، برحذر باشيد، كه در روزگاران گذشته، مردى بود كه مال و فرزند گِرد مى آورد و به خود و خانواده اش مى پرداخت و براى ايشان، مال جمع مى كرد. پس فرشته مرگ، نزد وى آمد و در جامه بينوايى، درِ [خانه]او را كوبيد. دربانان به سوى وى رفتند. به آنان گفت: «سَرور خود را نزد من فرا خوانيد».
گفتند: آيا سَرور ما به ديدار كسى چون تو آيد؟!
سپس وى را راندند تا از آستانه خانه دورش كردند. ديگر بار، آن فرشته با همان شكل آمد و گفت: «سَرور خود را نزد من، فرا خوانيد و آگاهش كنيد كه من، فرشته مرگم».
سِرور آنان، چون اين كلام را شنيد، بيمناك و بس هراسان بر نشست و به يارانش گفت: با وى به نرمى سخن برانيد و به وى بگوييد: خدايت بركت دهد! شايد به دنبال كسى جز سَرور ما هستى!
گفت:
۱.. عدّة الداعي: ص 95، بحار الأنوار: ج 103 ص 24 ح 27.
الكافي عن أبي بصير:سَمِعتُ أبا جَعفَرٍ عليه السلام يَقولُ: كانَ عَلى عَهدِ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله مُؤمِنٌ فَقيرٌ شَديدُ الحاجَةِ مِن أهلِ الصُّفَّةِ، وكانَ مُلازِما لِرَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله عِندَ مَواقيتِ الصَّلاةِ كُلِّها لا يَفقِدُهُ في شَيءٍ مِنها، وكانَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَرِقُّ لَهُ ويَنظُرُ إلى حاجَتِهِ وغُربَتِهِ فَيَقولُ: يا سَعدُ، لَو قَد جاءَني شَيءٌ لأََغنَيتُكَ. قالَ: فَأَبطَأَ ذلِكَ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَاشتَدَّ غَمُّ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِسَعدٍ، فَعَلِمَ اللّهُ سُبحانَهُ ما دَخَلَ عَلى رَسولِ اللّهِ مِن غَمِّهِ لِسَعدٍ، فَأَهبَطَ عَلَيهِ جَبرَئيلَ عليه السلام ومَعَهُ دِرهَمانِ، فَقالَ لَهُ: يا مُحَمَّدُ،
الكافىـ به نقل از ابو بصير ـ: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه فرمود: «در روزگار پيامبر صلى الله عليه و آله، مؤمن فقيرى بود كه از اهل صُفّه و بسيار نيازمند بود و همواره، در اوقات نماز، با ايشان همراهى مى كرد و هيچ وقتى را از دست نمى داد. پيامبر خدا به وى مهر مى ورزيد و مراقب نيازمندى و غربتش بود و به او مى فرمود: «اى سعد! اگر مالى به من برسد، تو را بى نياز خواهم كرد».
اين مدّت بر پيامبر خدا طولانى گشت و اندوه ايشان براى سعد، شدّت گرفت. خداى سبحان، از اندوه او براى سعد، آگاه شد. پس جبرئيل عليه السلام را با دو درهم بر وى نازل فرمود. او گفت: اى محمّد! خداوند، اندوهت را براى سعد دريافت. آيا مى خواهى وى را توانگر كنى؟
فرمود: «آرى».
گفت: اين دو درهم را به او بخش و فرمانش ده كه با آن دو،