حدیث دربارهعُتَيبة بن ابى لَهَب

تاريخ المدينة عن عكرمة:جاءَ عامِرٌ إلَى النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله فَسَأَلَهُ الخِلافَةَ مِن بَعدِهِ، وسَأَلَهُ المِرباعَ ۱ وسَأَلَهُ أشياءَ، فَقالَ لَهُ رَجُلٌ مِن أصحابِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله: زَحزِح قَدَمَيكَ لاتَنزِعكَ الرِّماحُ نَزعا عَنيفا، وَاللّهِ لَو سَأَلتَ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله سَبيبَةً ۲ مِن سَبيباتِ المَدينَةِ ما أعطاكَ، فَوَلّى عامِرٌ غَضبانَ، وقالَ: لأََملأََنَّها عَلَيكَ خَيلاً ورِجالاً، فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: «اللّهُمَّ إن لَم تَهدِ عامِرا فَاكفِنيهِ»، فَأَخَذَتهُ غُدَّةٌ كَغُدَّةِ البَكرِ ۳، فَجَعَلَ يُنادي يا آلَ عامِرٍ! غُدَّةٌ كَغُدَّةِ البَكرِ!! حَتّى قَتَلَت عَدُوَّ اللّهِ. ۴
تاريخ المدينةـ به نقل از عِكرِمه ـ: عامر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و از او، جانشينىِ بعد از او، يكْ چهارمِ غنايم و چيزهاى ديگرى را خواست. مردى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به او گفت: از اين جا برو، تا نيزه ها تو را به زور نرانده اند. به خدا سوگند، اگر تكّه كرباسى از كرباس هاى مدينه هم از پيامبر خدا بخواهى، به تو نمى دهد. عامر، خشمگين بازگشت و گفت: اين جا را از سواره و پياده بر ضدّ تو مى آكَنَم. پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: «بار خدايا! اگر عامر را هدايت نمى كنى، مرا از شرّ او كفايت كن». پس طاعونى چون طاعون شتران جوان، او را گرفت، به طورى كه فرياد مى زد: «اى آل عامر! طاعونى چون طاعون شتر جوان!» تا اين كه [آن طاعون،]اين دشمن خدا را از پاى درآورد.
۱.المِرباع: هو ربع الغنيمة، يقال ربعتُ القوم: إذا أخذت ربع أموالهم؛ وكان الملك يأخذ الربع من الغنيمة في الجاهليّة دون أصحابه (النهاية: ج 2 ص 186 «ربع»).
۲.السبيبة: شُقّة من الثياب أيّ نوع كان. وقيل: هي من الكتّان (النهاية: ج 2 ص 329 «سبب»).
۳.قال ابن الأثير: في الحديث: «أنّه ذكر الطاعون فقال: غُدَّةٌ كَغُدَّةِ البَعيرِ»، الغُدّة: طاعون الإبل، وقلَّما تسلم منه، يقال: أغَدَّ البعيرُفهو مُغِدٌّ. والبَكْر: الفتيُّ من الإبل بمنزلة الغلام من الناس (النهاية: ج 3 ص 343 «غدد» وج 1 ص 149 «بكر»).
۴.تاريخ المدينة: ج 2 ص 518 وراجع: إعلام الورى: ج 1 ص 250.

احادیث دیگر این موضوع

۲
دلائل النبوّةـ به نقل از ابن طاووس، از پدرش ـ: چون پيامبر خدا آيه «سوگند به اختر، چون فرود آيد» را تلاوت كرد، عتيبة بن ابى لَهَب گفت: به خداوندِ اختر، كافرم. پيامبر خدا فرمود: «خداوند، درنده اى از درندگانش را بر تو مسلّط گردانَد». موسى بن محمّد بن ابراهيم، از پدرش برايم نقل كرد كه عُتَيبه با يارانش در كاروانى ره سپار شام شدند. چون به شام رسيدند، شيرى غرّيد. بدن عتيبه به لرزه افتاد. به او گفتند: از چه چيز به لرزه افتادى؟ به خدا سوگند كه ما و تو يكسانيم. عتيبه گفت: محمّد، مرا نفرين كرده است. به خدا سوگند كه در زير اين آسمان، راستگوتر از محمّد، كسى نيست. آن گاه، شام آوردند؛ امّا عُتَيبه دست به غذا نبُرد. وقتِ خواب شد و همسفرانش كالاهاى خود را گِرداگِرد عتيبه نهادند و او را در ميان خود گرفتند و خوابيدند. شير، نَفَس زنان آمد و سرِ يكايك آنان را بوييد تا به او رسيد و چنان او را به دندان گَزيد كه كارش را ساخت. او در حالى كه وحشت زده بود و آخرين نفس هايش را مى كشيد، مى گفت: نگفتم كه محمّد، راستگوترين مردمان است؟ و مُرد.