حدیث دربارهاُمّ عُماره

الطبقات الكبرى عن عبد اللّه بن زيد بن عاصم:شَهِدتُ اُحُدا مَعَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا تَفَرَّقَ النّاسُ عَنهُ دَنَوتُ مِنهُ أنَا واُمّي نَذُبُّ عَنهُ. فَقالَ: ابنُ اُمِّ عُمارَةَ؟ قُلتُ: نَعَم. قالَ: اِرمِ، فَرَمَيتُ بَينَ يَدَيهِ رَجُلاً مِنَ المُشرِكينَ بِحَجَرٍ وهُوَ عَلى فَرَسٍ، فَأَصَبتُ عَينَ الفَرَسِ فَاضطَرَبَ الفَرَسُ حَتّى وَقَعَ هُوَ وصاحِبُهُ، وجَعَلتُ أعلوهُ بِالحِجارَةِ حَتّى نَضَدتُ عَلَيهِ مِنها وِقرا ۱، وَالنَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَنظُرُ يَتَبَسَّمُ، ونَظَرَ جُرحَ اُمّي عَلى عاتِقِها، فَقالَ: اُمَّكَ اُمَّكَ! اِعصِب جُرحَها، بارَكَ اللّهُ عَلَيكُم مِن أهلِ بَيتٍ، مَقامُ اُمِّكَ خَيرٌ مِن مَقامِ فُلانٍ وفُلانٍ، رَحِمَكُمُ اللّهُ أهلَ البَيتِ، ومَقامُ رَبيبِكَ ـ يَعني زَوجَ اُمِّهِ ـ خَيرٌ مِن مَقامِ فُلانٍ وفُلانٍ، رَحِمَكُمُ اللّهُ أهلَ البَيتِ. قالَت: اُدعُ اللّهَ أن نُرافِقَكَ فِي الجَنَّةِ. فَقالَ: اللّهُمَّ اجعَلهُم رُفَقائي فِي الجَنَّةِ. فَقالَت: ما اُبالي ما أصابَني مِنَ الدُّنيا. ۲
الطبقات الكبرىـ به نقل از عبد اللّه بن زيد بن عاصم ـ: در اُحُد با پيامبر خدا بودم و چون مردم (مسلمانان) از گِرد پيامبر صلى الله عليه و آله پراكنده شدند، من و مادرم خود را به ايشان رسانيديم و از ايشان دفاع مى كرديم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «پسر اُمّ عُماره اى؟». گفتم: آرى. فرمود: «پرتاب كن». من به طرف مردى از مشركان كه در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله بر اسب سوار بود، سنگى پرتاب كردم كه به چشم اسب خورد و اسب به خود پيچيد و با سوارش، هر دو، به زمين افتادند. من او را سنگباران كردم، به طورى كه سنگ هاى بسيارى بر او باريد. پيامبر صلى الله عليه و آله نگاه مى كرد و لبخند مى زد. پيامبر صلى الله عليه و آله چشمش به زخمى كه بر شانه مادرم بود، افتاد. فرمود: «مادرت، مادرت را درياب! زخمش را ببند. خدا به شما خانواده، بركت دهد! مقام مادر تو، از مقام فلان و بهمان، بهتر است. خدا شما خانواده را رحمت كند! مقام پدرخوانده ات، از مقام فلان و بهمان، بهتر است. خدا شما خانواده را رحمت كند!». مادرم [به ايشان] گفت: دعا كن خدا ما را در بهشت، همراه تو قرار دهد. پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: «بار خدايا! آنان را همراهان من در بهشت قرار ده». مادرم گفت: اكنون مرا باكى نيست كه از دنيا به من چه رسد.
۱.الوِقْر: الحمل الثقيل (القاموس المحيط: ج 2 ص 155 «وقر»).
۲.الطبقات الكبرى: ج 8 ص 414؛ بحار الأنوار: ج 20 ص 134.

احادیث دیگر این موضوع

۲
الطبقات الكبرىـ به نقل از عباية بن رفاعه ـ: اُمّ اَنَس، همسر ابو طلحه بود و از او پسرى به دنيا آورد. آن پسر بيمار شد. ابو طلحه نزد پيامبر خدا رفت. [در اين فاصله]كودك از دنيا رفت و مادرش او را كفن كرد. چون ابو طلحه آمد، به همسرش گفت: پسرم چگونه است؟ اُمّ اَنَس گفت: خوب است. آن گاه براى ابو طلحه پيشكش و وسايل عيش و خوشى را آورد و وى از آنها بهره گرفت. آن گاه از ابو طلحه درخواست كامگيرى كرد و شوهرش از او كام گرفت. سپس به ابو طلحه گفت: چه مى گويى درباره كسانى از همسايگان ما كه امانتى نزد آنها بود و صاحبانش آن را مطالبه كردند و آنها حاضر نشدند برگردانند؟ ابو طلحه گفت: بد كارى كردند! اُمّ اَنَس گفت: اينك، فرزند تو نيز عاريتى از جانب خداوند بود و خدا او را گرفت. ابو طلحه به او گفت: [تو را] به خدا سوگند، امشب را صبر از كَفم مَرُباى. صبح نزد پيامبر خدا رفت و ماجرا را به ايشان گفت. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفت: «بار خدايا! اين دو را در شبانگاهشان بركت ده». پس اُمّ اَنَس براى ابو طلحه پسرى به دنيا آورد. از آن پسر، هفت پسر به دنيا آمد كه همگى حافظ قرآن بودند.