اُمّ عُماره
3 حدیث
الاستيعاب عن اُمّ سليم:لَقَد دَعا لي رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله حَتّى ما اُريدُ زِيادَةً. ۱
الاستيعابـ به نقل از اُمّ سُلَيم ـ: پيامبر خدا براى من دعا كرد و بيش از آن نمى خواهم.
۱.الاستيعاب: ج 4 ص 494 الرقم 3597.
الطبقات الكبرى عن عباية بن رفاعة:كانَت اُمُّ أنَسٍ تَحتَ أبي طَلحَةَ فَوَلَدَت مِنهُ غُلاما ومَرِضَ، فَانطَلَقَ أبو طَلحَةَ إلى رَسولِ اللّهِ، فَماتَ الغُلامُ فَسَجَّتهُ اُمُّهُ، فَلَمّا جاءَ أبو طَلحَةَ قالَ لَها: ما فَعَلَ ابني؟ قالَت: صالِحٌ، فَأَتَتهُ بِتُحفَتِهَا الَّتي كانَت تُتحِفُهُ فَأَصابَ مِنها، ثُمَّ طَلَبَت مِنهُ ما تَطلُبُ المَرأَةُ مِن زَوجِها فَأَصابَ مِنها.
ثُمَّ قالَت: ما رَأَيتَ ما صَنَعَ ناسٌ مِن جيرَتِنا، كانَت عِندَهُم عارِيَةٌ فَطَلَبوها فَأَبَوا أن يَرُدّوها، فَقالَ: بِئسَ ما صَنَعوا!
فَقالَت: هذا أنتَ، كانَ ابنُكَ عارِيَةً مِنَ اللّهِ، وإنَّ اللّهَ قَد قَبَضَهُ إلَيهِ.
فَقالَ لَها: وَاللّهِ لا تَغلِبينِي اللَّيلَةَ عَلَى الصَّبرِ، فَغَدا عَلى رَسولِ اللّهِ
الطبقات الكبرىـ به نقل از عباية بن رفاعه ـ: اُمّ اَنَس، همسر ابو طلحه بود و از او پسرى به دنيا آورد. آن پسر بيمار شد. ابو طلحه نزد پيامبر خدا رفت. [در اين فاصله]كودك از دنيا رفت و مادرش او را كفن كرد.
چون ابو طلحه آمد، به همسرش گفت: پسرم چگونه است؟
اُمّ اَنَس گفت: خوب است.
آن گاه براى ابو طلحه پيشكش و وسايل عيش و خوشى را آورد و وى از آنها بهره گرفت. آن گاه از ابو طلحه درخواست كامگيرى كرد و شوهرش از او كام گرفت. سپس به ابو طلحه گفت: چه مى گويى درباره كسانى از همسايگان ما كه امانتى نزد آنها بود و صاحبانش آن را مطالبه كردند و آنها حاضر نشدند برگردانند؟
ابو طلحه گفت: بد كارى كردند!
اُمّ اَنَس گفت: اينك، فرزند تو نيز عاريتى از جانب خداوند بود و خدا او را گرفت.
ابو طلحه به او گفت: [تو
۱.الطبقات الكبرى: ج 8 ص 434.
الطبقات الكبرى عن عبد اللّه بن زيد بن عاصم:شَهِدتُ اُحُدا مَعَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله، فَلَمّا تَفَرَّقَ النّاسُ عَنهُ دَنَوتُ مِنهُ أنَا واُمّي نَذُبُّ عَنهُ.
فَقالَ: ابنُ اُمِّ عُمارَةَ؟ قُلتُ: نَعَم. قالَ: اِرمِ، فَرَمَيتُ بَينَ يَدَيهِ رَجُلاً مِنَ المُشرِكينَ بِحَجَرٍ وهُوَ عَلى فَرَسٍ، فَأَصَبتُ عَينَ الفَرَسِ فَاضطَرَبَ الفَرَسُ حَتّى وَقَعَ هُوَ وصاحِبُهُ، وجَعَلتُ أعلوهُ بِالحِجارَةِ حَتّى نَضَدتُ عَلَيهِ مِنها وِقرا ۱، وَالنَّبِيُّ صلى الله عليه و آله يَنظُرُ يَتَبَسَّمُ، ونَظَرَ جُرحَ اُمّي عَلى عاتِقِها، فَقالَ:
اُمَّكَ اُمَّكَ! اِعصِب جُرحَها، بارَكَ اللّهُ عَلَيكُم مِن أهلِ بَيتٍ، مَقامُ اُمِّكَ خَيرٌ مِن مَقامِ فُلانٍ وفُلانٍ، رَحِمَكُمُ اللّهُ أهلَ البَيتِ،
الطبقات الكبرىـ به نقل از عبد اللّه بن زيد بن عاصم ـ: در اُحُد با پيامبر خدا بودم و چون مردم (مسلمانان) از گِرد پيامبر صلى الله عليه و آله پراكنده شدند، من و مادرم خود را به ايشان رسانيديم و از ايشان دفاع مى كرديم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «پسر اُمّ عُماره اى؟».
گفتم: آرى.
فرمود: «پرتاب كن».
من به طرف مردى از مشركان كه در برابر پيامبر صلى الله عليه و آله بر اسب سوار بود، سنگى پرتاب كردم كه به چشم اسب خورد و اسب به خود پيچيد و با سوارش، هر دو، به زمين افتادند. من او را سنگباران كردم، به طورى كه سنگ هاى بسيارى بر او باريد. پيامبر صلى الله عليه و آله نگاه مى كرد و لبخند مى زد.
پيامبر صلى الله عليه و آله چشمش به زخمى كه بر شانه مادرم بود، افتاد. فرمود: «مادرت، مادرت را درياب!