حدیث دربارهحقيقتِ خير و شر

عنه صلى الله عليه و آلهـ لَمّا سَأَلَهُ رَجُلٌ: كَيفَ لي أن أعلَمَ أمري؟ ـ: إذا أرَدتَ شَيئا مِن اُمورِ الدُّنيا فَعَسُرَ عَلَيكَ فَاعلَم أنَّكَ بِخَيرٍ، وإذا أرَدتَ شَيئا مِن أمرِ الدُّنيا فَيَسُرَ لَكَ فَاعلَم أنَّهُ شَرٌّ لَكَ. ۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آلهـ در پاسخ مردى كه پرسيد: چگونه از وضع خودم آگاه شوم؟ ـ: هر گاه خواستى كارى از كارهاى دنيا را انجام دهى و برايت دشوار شد، بدان كه در نيكى هستى؛ و هر گاه خواستى كارى را از كارهاى دنيا را انجام دهى و برايت آسان شد، بدان كه آن براى تو بد است.
۱.شرح نهج البلاغة: ج 6 ص 233.

احادیث دیگر این موضوع

۷
صحيح البخارىـ به نقل از حذيفة بن يمان ـ: مردم در باره خير، از پيامبر خدا مى پرسيدند؛ ولى من از ايشان ـ از ترس اين كه شر، مرا دريابد ـ در باره شر مى پرسيدم. گفتم: اى پيامبر خدا! ما در نادانى و شر بوديم كه خداوند، اين خير (اسلام) را براى ما آورد. آيا پس از اين خير، شرّى هست؟ فرمود: «آرى». گفتم: آيا پس آن شر، خيرى هست؟ فرمود: «آرى، و در آن، بلوايى خواهد بود». گفتم: بلوايش چيست؟ فرمود: «گروهى، به راهى غير از راه هدايت من مى روند و تو از آنان، معروف و منكرى مى بينى». گفتم: آيا پس از آن خير، شرّى خواهد بود؟ فرمود: «آرى؛ كسانى هستند كه به سوى درهاى جهنّم فرا مى خوانند. هر كس آنان را اجابت كند، او را در آن مى افكنند». گفتم: اى پيامبر خدا! آنان را براى ما توصيف كن. فرمود: «آنان شبيه مايند و به زبان ما سخن مى گويند». گفتم: اگر آنان را ديدم، چه كنم؟ فرمود: «همراه جماعت مسلمانان و امامشان باش». گفتم: اگر جماعت و امامى نداشتند [، چه كنم]؟ فرمود: «از همه آن فرقه ها دورى كن، هر چند [مجبور باشى از گرسنگى،] ريشه درخت را به دندان بكشى، تا اين كه مرگ، تو را دريابد و تو در آن حال باشى».
امام صادق عليه السلام:در زمان پيامبر خدا، مردى بود كه به او ذو النَّمِره گفته مى شد. او زشت ترينِ مردم بود و به همين جهت، ذو النمِره درباره وى اطّلاعات چندانى در دست نيست، بجز همين روايت امام صادق عليه السلام. گفته اند او مردى زشت رو بوده و درباره اش جبرئيل عليه السلام نازل شد و از وضع خوب و زيبايى اش در قيامت خبر داد. در القاموس آمده است: نَمِرَه، لك و لكه رنگ است و ذوالنَّمِرة، به دارنده يك لك سياه و يك لك سفيد گفته مى شود. شارح اصول الكافى درباره سوگند او كه در همين روايت آمده، گفته است: سوگند او، درست است؛ چون يا حكم سوگند به وى نرسيده بوده و يا رسيده بوده و مى دانسته كه چنين سوگندى منعقد نمى شود و او حقيقتاً قصد سوگند نداشته و به صورت صورى گفته تا مقصودش را كه ادا نكردن مستحبّات بوده، بيان كند. ناميده شده بود. وى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و گفت: اى پيامبر خدا! مرا از آنچه خداوند عز و جل بر من واجب نموده، آگاه كن. پيامبر خدا به او فرمود: «خداوند بر تو، هفده ركعت نماز در شبانه روز و روزه ماه رمضان ـ اگر آن ماه را درك كردى ـ و حج ـ هر گاه كه توانش را داشتى ـ و زكات را واجب نموده است» و آنها را براى او توضيح داد. گفت: سوگند به آن كه به حق، تو را به پيامبرى برانگيخت، من چيزى [از مستحبّات] را به آنچه پروردگارم بر من واجب نموده، نمى افزايم». پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اى ذو النمره! چرا؟». گفت: به خاطر آن كه مرا زشت آفريد. آن گاه، جبرئيل عليه السلام بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد و گفت: اى پيامبر خدا! پروردگارت به تو دستور مى دهد كه از جانب او به ذو النمره سلام برسانى و به او بگويى: پروردگارت ـ تبارك و تعالى ـ مى فرمايد: «آيا خشنود نيستى كه در روز رستاخيز، تو را به زيبايىِ جبرئيل، محشور نمايم؟». پيامبر خدا به او فرمود: «اى ذو النمره! اين، جبرئيل است كه [از سوى خدا] به من امر مى كند به تو سلام برسانم و [خبر بدهم كه] پروردگارت به تو مى فرمايد: آيا خشنود نيستى كه تو را به زيبايىِ جبرئيل، محشور نمايم؟». ذو النمره گفت: همانا من خشنود شدم. اى پروردگار من! سوگند به عزّتت، [بر واجباتم] افزون مى كنم تا خشنود گردى.