زيد بن عمرو بن نُفَيل
2 حدیث
كمال الدينـ به نقل از عبد الرحمان بن عبد اللّه [بن]حُصَين تميمى ـ: عمربن خطّاب و سعيد بن زيد گفتند: اى پيامبر خدا! آيا براى زيد بن عمرو، طلب آمرزش كنيم؟
فرمود: «آرى، برايش طلب آمرزش كنيد. او در روز رستاخيز، به تنهايى به صورت يك امّت، برانگيخته مى شود».
اُسد الغابة عن زيد بن حارثة:خَرَجتُ مَعَ رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَوما حارّا مِن أيّامِ مَكَّةَ وهُوَ مُردِفي ۱، فَلَقينا زَيدَ بنَ عَمرِو بنِ نُفَيلٍ، فَحَيّا كُلُّ واحِدٍ مِنهُما صاحِبَهُ.
فَقالَ النَّبِيُّ صلى الله عليه و آله: يا زَيدُ، ما لي أرى قَومَكَ قَد شَنَفوا ۲ لَكَ؟
قالَ: وَاللّهِ يا مُحَمَّدُ إنَّ ذلِكَ لِغَيرِ نائِلَةِ تِرَةٍ لي فيهِم، ولكِن خَرَجتُ أبتَغي هذَا الدّينَ، حَتّى أقدِمَ عَلى أحبارِ خَيبَرَ فَوَجَدتُهُم يَعبُدونَ اللّهَ ويُشرِكونَ بِهِ، فَقُلتُ: ما هذَا الدّينَ الَّذي أبتَغي! فَخَرَجتُ، فَقالَ لي شَيخٌ مِنهُم: إنَّكَ لَتَسأَلُ عَن دينٍ ما نَعلَمُ أحَدا يَعبُدُ اللّهَ بِهِ إلّا شَيخا بِالحيرَةِ، قالَ: فَخَرَجتُ حَتّى أقدِمَ عَلَيهِ، فَلَمّا رَآني قالَ:
اُسْدُ الغابَة:زيد بن حارثه گفت: در يكى از روزهاى گرم مكّه، در حالى كه پيامبر خدا مرا بر تَرك خود سوار كرده بود، بيرون آمديم. در راه به زيد بن عمرو بن نُفَيل برخورديم و هر يك از آن دو به ديگرى سلام گفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى زيد! چرا قومت تو را دشمن مى دارند؟».
زيد گفت: به خدا سوگند، اى محمّد! اين دشمنىِ آنان با من، از سرِ خونخواهى نيست؛ بلكه از آن روست كه من، در جستجوى اين دين (دين ابراهيم عليه السلام)، به راه افتادم و نزد عالمان يهودِ خيبر رفتم و ديدم كه آنان، خدا را مى پرستند؛ امّا بدو شرك مى ورزند. با خود گفتم: اين، آن دينى نيست كه من مى جويم. لذا از خيبر رفتم. پيرى از آنان به من گفت: تو سراغِ دينى را مى گيرى كه ما كسى را نمى شناسيم كه با آن، خدا را عبادت كند، مگر