حدیث دربارهحمايت از مستضعفان

الإمام عليّ عليه السلام:[قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله]: ألا ومَنِ استَخَفَّ بِفَقيرٍ مُسلمٍ فَقدِ استَخَفَّ بِحَقِّ اللّهِ، وَاللّهُ يَستَخِفُّ بِهِ يَومَ القِيامَةِ، إلَا أن يَتوبَ. وقَال صلى الله عليه و آله: مَن أكرَمَ فَقيرا مُسلِما لَقِيَ اللّهَ عز و جل يَومَ القِيامَةِ وهُوَ عَنهُ راضٍ. ۱
امام على عليه السلام:پيامبر خدا فرمود: «بدانيد كه هر كس مسلمان فقيرى را ناچيز شمارَد، حقّ خدا را ناچيز شمرده است و خداوند در روز قيامت، او را ناچيز مى گردانَد مگر اين كه توبه كند». و نيز فرمود: «هر كس مسلمان فقيرى را گرامى بدارد، روز قيامت، در حالى خدا را ديدار مى كند كه از او راضى است».
۱.كتاب من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 13 ح 4968 عن الحسين بن زيد عن الإمام الصادق عن آبائه عليهم السلام، بحار الأنوار: ج 72 ص 37 ح 30.

احادیث دیگر این موضوع

۳
امام صادق عليه السلام:مردى نزد پيامبر خدا آمد. ديد جامه ايشان كهنه است. پس، دوازده درهم به ايشان تقديم كرد. [پيامبر صلى الله عليه و آله]فرمود: «اى على! اين درهم ها را بگير و با آنها برايم لباسى بخر تا بپوشم». على عليه السلام مى فرمايد: من به بازار رفتم و پيراهنى به دوازده درهم خريدم و خدمت پيامبر خدا آوردم. ايشان به آن نگاهى كرد و فرمود: «اى على! اگر پيراهن ديگرى باشد، بيشتر دوست دارم. فكر مى كنى صاحبش آن را پس بگيرد؟». گفتم: نمى دانم. فرمود: «برو ببين». من نزد فروشنده پيراهن رفتم و گفتم: پيامبر خدا اين را نمى پسندد و پيراهن ديگرى مى خواهد. بنا بر اين، اين را از ما پس بگير. فروشنده، درهم ها را به من برگرداند و من، آنها را خدمت پيامبر خدا آوردم. پيامبر صلى الله عليه و آله همراه على عليه السلام به بازار آمد تا پيراهنى بخرد. در بين راه، كنيزكى را ديد كه كنارى نشسته است و مى گريد. پيامبر خدا به او فرمود: «چه شده است؟». دخترك گفت: اى پيامبر خدا! خانواده ام به من چهار درهم دادند تا برايشان چيزى بخرم؛ امّا اين درهم ها گم شده اند و من جرئت نمى كنم پيش آنها برگردم. پيامبر خدا، چهار درهم به او داد و فرمود: «پيش خانواده ات برگرد». سپس پيامبر خدا به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريدارى كرد و آن را پوشيد و خداوند عز و جل را سپاس گفت و از بازار، بيرون آمد. پس مردى را ديد كه برهنه است و مى گويد: هر مكه مرا بپوشاند، خداوند از جامه هاى بهشت بر او بپوشاند! پيامبر خدا، پيراهنى را كه خريده بود، در آورد و به آن نيازمند پوشاند. سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمِ باقى مانده پيراهن ديگرى خريد و آن را پوشيد و خدا را سپاس گفت و به سوى خانه اش بازگشت. ناگاه ديد كه همان كنيزك سر راه نشسته است و مى گريد. پيامبر خدا به او فرمود: «چرا پيش خانواده ات نمى روى؟». گفت: اى پيامبر خدا! من دير كرده ام و مى ترسم مرا بزنند. پيامبر خدا فرمود: «جلو بيفت و راه خانه تان را به من نشان بده». پيامبر خدا رفت تا به درِ خانه آنها رسيد و ايستاد و فرمود: «سلام بر شما، اى اهل خانه!»، امّا جوابى نيامد. [پيامبر صلى الله عليه و آله] دوباره سلام داد. باز هم جواب ندادند. بار ديگر، سلام داد. اين بار، اهل خانه جواب دادند: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو، اى پيامبر خدا! [پيامبر صلى الله عليه و آله] به آنان فرمود: «چرا بار اوّل و دوم، جواب سلام مرا نداديد؟». گفتند: اى پيامبر خدا! سلام شما را شنيديم؛ ولى دوست داشتيم آن را بسيار بگويى. پيامبر خدا فرمود: «اين كنيزك، در آمدن به خانه دير كرده است. او را اذيّت نكنيد». گفتند: اى پيامبر خدا! او را به ميمنت قدوم شما آزاد كرديم. پيامبر خدا فرمود: «خدا را سپاس. بابركت تر از اين دوازده درهم نديده بودم. خداوند با آنها دو برهنه پوشانيد و يك انسان را آزاد كرد».