خانه
کتابها
احادیث
معصومین(ع)
جستجو...
ورود
ثبتنام
خانه
کتابها
حکمتنامه بسیج
موضوعات
رعايت ظرفيت مخاطب
454. براى مردم حديثى مگوييد كه نمى پذيرن…
حدیث درباره
رعايت ظرفيت مخاطب
حکمتنامه بسیج، ص ۲۶۷، ح ۴۵۴
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله
رعايت ظرفيت مخاطب
عنـه صلى الله عليه و آله:
لاتُحَدِّثوا النَّاسَ بِما لايَعرِفونَ؛ أتُحِبُّونَ أن يُكذَّبَ اللّهُ وَرَسولُهُ؟!
۱
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:
براى مردم حديثى مگوييد كه نمى پذيرند. آيا دوست داريد كه خدا و پيامبرش را تكذيب كنند؟!
۱.
الغيبة للنعمانى: 34 / 2.
کلیدواژهها
راز موفقیت بسیجی
رعایت ظرفیت مخاطب
احادیث دیگر این موضوع
۷
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:ما پيامبران فرمان داريم كه با مردم به اندازه فهمشان سخن بگوييم.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:سخنانى از من براى امّتم نقل كنيد كه انديشه آنها تحمّل پذيرش آنها را داشته باشد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:اى ابن عبّاس! حديثى مگو كه عقلهاى ايشان ظرفيتِ پذيرش آن را ندارد كه آنان را دچار فتنه مى كند.
امام على عليه السلام:آيا دوست داريد كه خدا و پيامبرش تكذيب شوند؟! با مردم سخنى بگوييد كه بپذيرند و از آنچه نمى پذيرند، دست بكشيد.
امام صادق عليه السلام:«با مردم سخنى بگوييد كه بپذيرند و آنچه را نمى پذيرند وا نهيد. آيا دوست داريد كه به خدا و پيامبرش ناسزا گفته شود؟!». گفتند: چگونه به خدا و پيامبرش ناسزا گفته مى شود؟ فرمود: «چون چيزى به آنان بگوييد كه ردّ و انكار كنند، مى گويند: خداوند، گوينده اين [سخن]را لعنت كند!، در حالى كه خداى عز و جل و پيامبرش آن را گفته اند».
الكافى ـ به نقل از عبدالعزيز قراطيسى ـ:امام صادق عليه السلامبه من فرمود: عبدالعزيز! ايمان را ده درجه است، چون نردبانى كه يكى پس از ديگرى از پلّه هاى آن بالا روند. پس كسى كه در پلّه دوم است، نبايد به آن كه در پلّه اوّل است بگويد: «تو چيزى نيستى»، تا اينكه به پلّه دهم برسد. پس كسى را كه از تو پايين تر است، پايين مينداز تا آن كه از تو بالاتر است، تو را پايين ميندازد، و چون ديدى رتبه كسى از تو پايين تر است، او را با نرمى به سوى خود بالا بياور و چيزى را هم كه تاب تحمّلش را ندارد، بر او تحميل مكن تا بدين وسيله او را بشكنى؛ زيرا كه هركس مؤمنى را بشكند، بايد جبران كند.
الكافى ـ به نقل يعقوب بن ضحّاك، از يكى از شيعيان كه شغلش سرّاجى و خدمتكار امام صادق عليه السلامبود ـ:آن گاه كه امام صادق عليه السلامدر حيره بود، من و جماعتى از دوستان خود را براى انجام دادن كارى روانه ساخت. [رفتيم و]هنگام غروب، بازگشتيم. محلّ استراحت من در زمين گودى بود كه در آنجا منزل كرده بوديم. با حال خستگى و ضعف آمدم و خود را [در بستر] انداختم. در همين حال بودم كه به ناگاه، امام صادق عليه السلامآمد و فرمود: «نزد تو آمديم». من [برخاستم و]راست نشستم. امام نيز بالا سرِ بسترم نشست و از كارى كه مرا در پى آن فرستاده بود، پرسيد. من هم گزارش دادم و ايشان، سپاس خداى را به جا آورد. سپس از گروهى سخن به ميان آمد كه من گفتم: فدايت شوم! ما از آنها بيزارى مى جوييم؛ زيرا آنان به آنچه ما [درباره شما] عقيده داريم، عقيده ندارند. فرمود: «آنها ما را دوست دارند، و فقط چون عقيده شما را ندارند، از آنها بيزاريد؟!». گفتم: آرى. امام فرمود: «ما هم چيزهايى (حقايقى) داريم كه شما نداريد. پس آيا سزاوار است از شما بيزارى بجوييم؟». گفتم: نه، قربانت گردم. فرمود: «همچنين، نزد خدا هم حقايقى است كه نزد ما نيست. آيا مى پندارى خداوند، ما را به كنارى مى اندازد؟!». گفتم: نه به خدا، فدايت شوم! ديگر [از آنها بيزارى نمى جوييم و چنين كارى]انجام نمى دهيم. امام فرمود: «دوستشان بداريد و از آنان، بيزارى مجوييد؛ زيرا برخى مسلمانان، يك سهم [از ايمان]دارند و برخى دو سهم و برخى سه سهم و برخى چهار سهم و برخى پنج سهم و برخى شش سهم و برخى هفت سهم. پس نه شايسته است كه دارنده يك سهم را بر آنچه صاحب دو سهم دارد، وا دارند، و نه دارنده دو سهم را بر آنچه صاحب سه سهم دارد، و نه دارنده سه سهم را بر آنچه صاحب چهار سهم دارد، و نه دارنده چهار سهم را بر آنچه صاحب پنج سهم دارد، و نه دارنده پنج سهم را بر آنچه صاحب شش سهم دارد، و نه دارنده شش سهم را بر آنچه صاحب هفت سهم دارد. اكنون برايت مَثَلى مى زنم. مردى [از مسلمانان] بود كه همسايه اى مسيحى داشت. او را به اسلام دعوت كرد و اسلام را در نظرش چنان جلوه داد تا وى پذيرفت. نزديك سحر، نزد تازه مسلمان رفت و در زد. گفت: كيست؟ گفت: منم، فلانى. گفت: چه كار دارى؟ گفت: وضو بساز و جامه هايت را در بر كن و همراه ما براى نماز بيا. تازه مسلمان، وضو ساخت و جامه هايش را در بر كرد و همراه او [به سوى مسجد]روان شد. نماز بسيارى خواندند، سپس نماز صبح را نيز خواندند و صبر كردند تا روز بر دميد. مسيحى (تازه مسلمان) براى رفتن به خانه خود از جاى برخاست كه آن مرد مسلمان به او گفت: كجا مى روى؟ روز كوتاه است و چيزى تا ظهر نمانده است. آن مرد با او نشست تا نماز ظهر را نيز خواند. باز آن مرد گفت: بين ظهر و عصر، زمان كوتاهى است، و او را نگه داشت تا اينكه نماز عصر را هم خواند. پس از آن، مرد [تازه مسلمان] برخاست تا به خانه اش برود كه مرد مسلمان به او گفت: اكنون، پايان روز و از اوّلش كوتاه تر است، و [با اين سخن]او را نگه داشت تا نماز مغرب را هم بگزارد. همين كه آن مرد خواست به خانه خود رود، به او گفت: تنها يك نماز ديگر باقى مانده است! و او ماند و نماز عشا را هم خواند. سپس از هم جدا شدند. چون فردا نزديك سحر شد، نزد او رفت و در زد. تازه مسلمان گفت: كيست؟ گفت: منم، فلانى! گفت: چه مى خواهى؟ گفت: وضو بگير و لباسهايت را بپوش و بيا با ما نماز بخوان. گفت: براى اين دين، فردى پيدا كن كه از من بى كارتر باشد! من مستمند و عيالوارم». سپس امام صادق عليه السلام فرمود: «آن شخص، او را در [همان]دينى وارد كرد كه از آن بيرونش آورده بود» يا آنكه فرمود: «او را به دينى مانند مسيحيت وارد كرد و از دينى مانند اسلام خارج نمود».
حدیث 453
موضوع
حدیث 455