رازدارى
1 حدیث
محبوب القلوب:وإنَّهُ أوصاهُ بِثَلاثَةِ أشياءَ: وقالَ: يا بُنَيَّ، لا تُفشِ سِرَّكَ بَينَ يَدَيِ امرَأَتِكَ، ولا تَستَقرِض مِن جَديدِ الكيسِ، ولا تُؤاخِ ۱ الشُّرطِيَّ أبَداً.
فَلَمّا تُوُفِّيَ لُقمانُ أرادَ ابنُهُ أن يُجَرِّبَ وَصِيَّتَهُ، فَذَهَبَ إلَى السّوقِ، وَاشتَرى شاةً مَسلوخَةً، وجَعَلَها فى جَوالِقَ، فَأَتى إلَى امرَأَتِهِ، وقالَ إنّي قَتَلتُ نَفساً، وأدفِنُها في بَيتي، فَلا تَقولي لِأَحَدٍ، فَدَفَنَها عِندَها.
فَذَهَبَ إلى أحَدِ جَديدِ الكيسِ فَاستَقرَضَ مِنهُ، وأوقَعَ الصُّحبَةَ مَعَ شُرطِيٍّ.
فَلَمّا مَضَت أيّامٌ، تَشاجَرَ مَعَ امرَأَتِهِ فَضَرَبَها، فَصاحَت وقالَت: قَتَلتَ رَجُلاً، وتُريدُ أن تَقتُلَني، فَأَخبَرَتِ المَلِكَ بِذلِكَ، فَهَرَبَ إلى بَيتِ الشُّرطِيِّ، فَلَمّا
محبوب القلوب:لقمان، پسرش را به سه چيزْ سفارش كرد و گفت: «پسرم! رازت را پيش همسرت فاش نكن و از نوكيسه قرض نگير و هرگز با داروغه، برادرى نكن».
وقتى كه لقمان در گذشت، پسرش خواست كه سفارش او را تجربه كند. لذا به بازار رفت و گوسفند پوستْ كنده اى را خريد و آن را در خورجين گذاشت. سپس نزد زنش آمد و گفت: من كسى را كشته ام و آن را در خانه دفن مى كنم. پس به هيچ كس نگو!
آن گاه، آن را نزد وى دفن كرد. سپس نزد نوكيسه اى رفت و از او قرض گرفت، و با داروغه اى رفاقت كرد.
چند روزى كه سپرى شد، با زنش بگومگو كرد و او را زد. زن، فرياد زد و به وى گفت: مردى را كشته اى، و حالا مى خواهى مرا بكشى؟!
سپس زن، پادشاه را از ماجرا آگاه ساخت و پسر لقمان به خانه همان داروغه فرار كرد. وقتى داروغه نزد پادشاه رفت و زن را