حدیث دربارهضحّاك بن عبد اللّه مشرقى

ثواب الأعمال عن عمرو بن قيس المشرقي:دَخَلتُ عَلَى الحُسَينِ عليه السلام أنَا وَابنُ عَمٍّ لي وهُوَ في قَصرِ بَني مُقاتِلٍ، فَسَلَّمنا عَلَيهِ، فَقالَ لَهُ ابنُ عَمّي: يا أبا عَبدِ اللّهِ، هذَا الَّذي أرى خِضابٌ أو شَعرُكَ؟ فَقالَ: خِضابٌ، وَالشَّيبُ إلَينا بَني هاشِمٍ يَعجَلُ. ثُمَّ أقبَلَ عَلَينا فَقالَ: جِئتُما لِنُصرَتي؟ فَقُلتُ: إنّي رَجُلٌ كَبيرُ السِّنِّ كَثيرُ الدَّينِ كَثيرُ العِيالِ، وفي يَدي بَضائِعُ لِلنّاسِ ولا أدري ما يَكونُ، وأكرَهُ أن اُضيعَ أمانَتي. وقالَ لَهُ ابنُ عَمّي مِثلَ ذلِكَ. قالَ لَنا: فَانطَلِقا فَلا تَسمَعا لي واعِيَةً، ولا تَرَيا لي سَوادا؛ فَإِنَّهُ مَن سَمِعَ واعِيَتَنا أو رَأى سَوادَنا فَلَم يُجِبنا ولَم يُغِثنا، كانَ حَقّا عَلَى اللّهِ عز و جل أن يُكِبَّهُ عَلى مَنخِرَيهِ فِي النّارِ. ۱
ثواب الأعمالـ به نقل از عمرو بن قيس مشرقى ـ: با پسرعمويم (ضحّاك) بر حسين عليه السلام ـ كه در منزلگاه بنى مقاتل بود ـ در آمدم. بر او سلام داديم. پسرعمويم به او گفت: اى ابا عبد اللّه! اين كه مى بينم، رنگ است يا رنگ خودِ مويت است؟ فرمود: «رنگ است و ريش سفيدى، زود به سراغ ما بنى هاشم مى آيد». سپس به ما رو كرد و فرمود: «براى يارى ام آمده ايد؟». گفتم: من، مردى كهن سالم و بدهىِ فراوان دارم و عيالوارم و امانت هايى از مردم در دستم است و نمى دانم چه پيش مى آيد و خوش ندارم كه امانتم را تباه كنم. پسر عمويم هم مانند اين را به ايشان گفت. به ما فرمود: «پس برويد و فريادم را نشنويد و جمعيّتم را نبينيد كه هر كس فرياد ما را بشنود يا جمعيّت ما را ببيند، ولى ما را اجابت نكند و به فريادرسى ما نيايد، حقّ خداست كه او را به صورت، در آتش افكنَد».
۱.ثواب الأعمال: ص 309 ح 1، بحار الأنوار: ج 45 ص 84 ح 12.

احادیث دیگر این موضوع

۱
تاريخ الطبرىـ به نقل از ضحّاك بن عبد اللّه مشرقى ـ: من و مالك بن نضر اَرحَبى بر حسين عليه السلام وارد شديم. بر او سلام داديم و نزدش نشستيم. پاسخ ما را داد و خوشامد گفت و از علّت آمدنمان جويا شد. گفتيم: آمده ايم تا بر تو سلامى دهيم و از خدا برايت سلامت بخواهيم و ديدارى با تو تازه كنيم و خبرِ مردم را به تو بگوييم كه آنان براى جنگ با تو گِرد هم آمده اند. رأى تو چيست؟ حسين عليه السلام فرمود: «خدا، مرا بس است كه بهترين كفيل است». حرمتش را پاس داشتيم و بر او درود فرستاديم و برايش دعا كرديم. فرمود: «چه چيز، شما را از يارى من، باز مى دارد؟». مالك بن نضر گفت: من، بدهى و نانخور دارم. من نيز گفتم: من هم بدهى و نانخور دارم؛ امّا اگر به من اجازه دهى، هنگامى كه هيچ جنگجوى ديگرى نيافتم، برايت مى جنگم تا آن جا كه برايت سودمند باشد و تا آن جا كه بتوانم از تو دفاع كنم. فرمود: «اجازه دارى». من هم در كنار او ايستادم. ضحّاك بن عبد اللّه، در ميدان جنگ، جزو لشكريان امام عليه السلام بود؛ امّا پس از شهادت گروهى از اصحاب و يأس از پيروزى، با كسب اجازه از امام عليه السلام، ميدان جنگ را ترك كرد.